خاطره

در تعقیب سارق موتورسوار

با سلام به بروبچه‌های تپش. حادثه‌ای را که برایتان ارسال کردم مربوط به چند سال پیش است. شاید ‌آخرهای فصل بهار و زمان تعطیلی مدارس بود که بیشتر بچه‌ها در کوچه و خیابان بودند.
کد خبر: ۴۷۸۰۶۶

درست یادم نیست که چه روزی بود. عصر روز سه‌شنبه یا پنجشنبه بود که خسته از سرکار دنبال پسرم ‌رفتم که کلاس ورزش‌های رزمی داشت. بعد از آن به طرف خانه حرکت کردیم. نزدیک خانه که رسیدیم از دور دیدیم که 2 دختر بچه‌ در حال صحبت با یک موتورسوار بودند. پسرم از ماشین پیاده شد و داشت زنگ خانه‌ را می‌زد که به یکباره جوانی که روی موتور بود موتورش را سروته کرد و گاز داد. ناگهان همان دو دختر بچه گریه کنان جیغ زدند و دست به گردنشان بردند. منم ماتم برده بود که جریان چیست. در همان هنگام پسرم سریع برگشت به طرف موتور و جلوی راهش را گرفت. البته موتور با سرعت می‌آمد که اگر پسرم را هل نداده بودم با او برخورد می‌کرد و معلوم نبود چه بلایی سرش می‌آمد.

پسرم به دنبال موتوری دوید و بعد از چند متر یک موتور را که مقابل مغازه‌ای پارک و روشن بود، سوار شد و به دنبال دزد گردن بند رفت. در همین موقع پیرمردی از مغازه بیرون آمد و خواست داد بزند موتور را دزدیدند که سریع خودم را به او رساندم و ماجرا را توضیح دادم. پیرمرد گفت شما هم شریک دزد هستید! صاحب مغازه از سروصدای ما بیرون آمد و وقتی حرف های مرا شنید به پیرمرد گفت این آقا را می‌شناسم معلم هستند. عده ای از مردم محل هم جمع شدند و داشتند پرس و جو می‌کردند. اتفاقا آن دو دختر بچه هم که دزد موتورسوار گردنبندشان را دزدیده بود گریه‌کنان با مادرشان می‌آمدند.

خلاصه معرکه‌ای بود. یکی از دخترها که اسمش نسترن بود توضیح داد که چگونه سارق به بهانه این که مامور اداره برق است از او چند سوال کرده و غفلتا چنگ انداخته و گردنبند او را کنده و فرار کرده است. توضیحات دخترک چند جوان محل را به صرافت انداخت که ماجرا را دنبال کنند و به دنبال پسر من بروند. که سارق به او گزندی نرساند که البته یکی از رفقای پسرم گفت نه بابا. حسن قهرمان کاراته است، تا به حال سارق را نابکار کرده است.

از یک طرف مادر دختر بچه‌ها آنها را دعوا می‌کرد که چرا با غریبه‌ها صحبت کرده‌اند. از طرف دیگر مغازه‌دار محل مادر دختربچه‌ها را دعوا می‌کرد که بچه‌ها گناهی ندارند. سارق از آنها سوال کرده و آنها هم جواب دادند. شما چرا بچه‌ها را به کوچه می‌فرستید؟

مادر بچه‌ها جواب داد چقدر در آپارتمان فسقلی می‌شود بچه را نگاه داشت.

در همین بحث‌ها بودیم که دیدیم سروکله پسرم حسن با موتور پیدا شد. تا رسید همه دورش جمع شدند و او اولین کاری که کرد گردنبند را در دست دخترک گذاشت.

همه آفرین گفتند و بعد پرسیدند دزد چی شد؟ کجا رفت؟ حسن جواب داد: در مسیر که می‌رفتیم با داد و فریاد من، مردم سرراهش را گرفتند و به تله افتاد و دستگیر شد. زد زیرگریه و زاری که تازه از زندان آزاد شدم. خلاصه چند نفر پادرمیانی کردند و وقتی گردنبند را پس گرفتم، آزادش کردند.

یکی از افراد محل پرسید: یعنی هیچ کاری نکردی؟

حسن جواب داد: چرا، دو تا ضربه زدم به سینه‌اش که حالا حالاها یادش نمی‌رود.

این را که گفت اهالی کف زدند و او را تشویق کردند. البته عده‌ای هم معتقد بودند که باید بلافاصله پلیس را خبر می‌کردند که او را برای مجازات به زندان ببرند. مادر دو دختر گردنبند مسروقه را گرفت و خوشحال رفت که بلایی برسر دو بچه‌اش نیامده است.

تهران، احمد ـ ه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها