در آن زمان معنی حرفها و دعاهای درویش پیر را نمیدانستم، اما پس از گذشت سالها، اکنون که به میانسالی رسیدهام، بارها و بارها آدمهایی را دیدهام که رفتار و کردارشان ناخودآگاه دعای درویش پیر را به یادم میآورد.
همین چندی پیش بود عاقبت یکی از این مردم شهر را دیدم و در دل دعا کردم، خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار.
او را میشناختم. مردی بود که میگفتند از یکی از روستاهای غرب کشور به تهران آمده بود و با زد و بندهایی که با این و آن کرده بود به مال و ثروتی رسیده بود که نگو و نپرس!
ثروت مرد شهرستانی زبانزد همه بود و او نیز هر روز با یک خودرو گرانقیمت در محل ساختمانهایی که قارچگونه از زمین به سوی آسمان سر می کشید و متعلق به او بود میایستاد و به همه امر و نهی میکرد.
میگفتند، به قدری خسیس است که آب از دستش نمیچکد! بودند کارگرانی که پس از کار سخت بدون آن که حق و حقوق خودشان را از او بگیرند، با ناله و نفرین و گاه با چشمانی خیس از اشک و شرمندگی مقابل اهل و عیال از سوی او طرد شده بودند.
روزها گذشت و اجل به مرد شهرستانی فرصت نداد و زمانی که از دنیا رفت، ثروت خوبی برای تنها پسرش به میراث گذاشت.
اما پسر برخلاف پدر خیلی در قید و بند زندگی نبود ... سالها از این ماجرا گذشت.
یک روز وقتی در شعبه یکی از قضات ویژه قتل تهران بودم، تلفن او به صدا درآمد. افسر نگهبان کلانتری 115 رازی بود که خبر از کشب جسد جوانی در جوی آب میداد.
آن روز با قاضی برای حضور در محل کشف جسد همراه شدم. جمعیت زیادی ایستاده بودند و هر رهگذری سکهای و یا اسکناسی را روی جسد که با برزنت کهنهای پوشیده شده بود میانداخت.
ماموران با دیدن قاضی مردم را کنار زدند. وقتی برزنت از روی صورت متوفی کنار زده شد، برای لحظهای خشکم زد. او را با وجود آن که به شدت لاغر شده بود و روی ساعد دستانش آثار تزریقهای فراوان که نشان از اعتیاد شدید میداد، شناختم. او پسر همان مرد شهرستانی بود که روزی ثروتش زبانزد همه بود.
همه چیز معلوم بود، ثروتی که پایمال کردن حقوق دیگران جمع شده بود، توسط تنها فرزند دود شده بود و اکنون پیکر بیجان او در میان جوی آب خودنمایی میکرد.
آن روز قاضی دستور داد جسد به پزشکی قانونی منتقل شود. چند روز بعد یکی از آشناهای قدیمی را دیدم، وقتی صحبت به مرگ جوان معتاد رسید، گفت: پس از مرگ پدر دوستان ناباب دورهاش کردند و مادرش نیز از غصه فرزندی که تا گلو در لجنزار اعتیاد غرق شده بود، دق کرد و مرد و ثروت افسانهای پدر نیز دود شد و به هوا رفت...
آشنای قدیمی همچنان از مرگ پسر جوان و نابودی ثروت پدر او میگفت و من بیاختیار یاد دعای درویش پیر افتادم. خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کند...
ناصر صبوری
دبیر گروه حوادث