انتخاب‌هایی که شرم‌آورند

مایکل شودز پدری 35 ساله است که به اتهام قتل فرزند 7ماهه‌اش، ملانی دادگاهی شده است. مایکل اعتراف کرده زمانی که فرزندش چند ساعت تنها با او در خانه بوده از گریه هایش کلافه شده و در حالی که تحت تاثیر موادمخدر بوده آنقدر دخترش را کتک زده که از حال رفته است. وقتی مایکل دقایقی بعد متوجه فاجعه‌ای که رخ داده بود شد با پلیس تماس گرفت و از آنها درخواست کمک کرد.
کد خبر: ۴۶۶۵۸۱

« من قبول ندارم که همه کارهای انسان‌ها ارادی است و روی آنها کنترلی وجود دارد. گاهی اوقات از لحاظ روحی و جسمی به مرحله‌ای می‌رسیم که دیگر فکر کردن و عاقلانه زیستن کار آسانی نیست. مثلا وقتی آرزوهایت را به باد بدهی و احساس کنی دیگر چیزی در دنیا نداری که برای از دست دادنش ناراحت شوی، آن زمان ممکن است بدترین اتفاق‌ها برایت بیفتد. آن لحظات است که می‌تواند انسانی را به مرحله‌ای برساند که کارهای عجیب و غیرعادی از او سر بزند که هرگز کسی حتی تصورش را هم نکرده است. در مورد من ماجرا دقیقا به همین شکل بود. وقتی از روی عصبانیت بیش از حد فرزند 7 ماهه‌ام را چنان کتک زدم که دچار مشکلات مغزی شد و از دست رفت دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم.

زندگی مشترکم از هم پاشیده بود و اعتیادم به کوکائین باعث شده بود ‌ دیگر حتی قادر به‌فکر‌کردن هم نباشم. ماجرای زندگی‌ام مثل فیلم طولانی و غم‌انگیزی شده بود که دلم می‌خواست هر چه زودتر به پایانش نزدیک شوم. اما این‌طور نبود انگار باید هر لحظه آن را زندگی می‌کردم و زجر می‌کشیدم. از دست دادن همسرم که علاقه زیادی به او داشتم ضربه مهلکی برایم بود که همه چیز را تغییر داد. از زمانی که سارا از من طلاق گرفت، زندگی‌ام دگرگون شد و دیگر آن آدم سابق نبودم. من تغییر کرده بودم و این دگرگونی دست خودم نبود.»

مایکل شودز پدری معتاد و 35 ساله است که به اتهام قتل فرزند 7 ماهه‌اش، ملانی دادگاهی شده است. مایکل اعتراف کرده زمانی که فرزندش چند ساعت تنها با او در خانه بوده از گریه هایش کلافه شده و در حالی که تحت تاثیر موادمخدر بوده آنقدر دخترش را کتکش زده که از حال رفته است. وقتی مایکل دقایقی بعد متوجه فاجعه‌ای که رخ داده بود شد با پلیس تماس گرفت و از آنها درخواست کمک کرد. پس از حضور پزشکان در منزل این مرد، آنها بلافاصله ملانی را به بیمارستان منتقل کردند اما به نظر می‌رسید دیر شده است. پدر دخترک ادعا می‌کرد در حال تماشای تلویزیون بوده که متوجه شده فرزندش بی‌حال است و به همین خاطر با پلیس تماس گرفته و تقاضای کمک کرده است.

اظهارات پدر معتاد متناقض و مشخص بود کاملا دروغ است، بلافاصله توسط ماموران پلیس مورد بررسی قرار گرفت و آنها پرونده مرگ مشکوک ملانی را تشکیل دادند. وجود چند خراش و جای کوفتگی روی بدن این کودک نشان می‌داد ‌حادثه‌ای تلخ برایش به وقوع پیوسته که پدرش در آن دخیل بوده است. سارا همسر سابق مایکل که تنها چند ماه قبل از او جدا شده بود، با تماس ماموران در بیمارستان حاضر شد و توضیح داد پس از این که متوجه شده شوهرش اعتیاد شدیدی به کوکائین پیدا کرده از او طلاق گرفته و تنها اجازه می‌داده هفته‌ای یک بار او فرزندش را ببیند.

ملانی همان‌طور که پزشکان حدس می‌زدند تنها یک روز بعد از حادثه در بیمارستان جانش را از دست داد و مایکل به عنوان متهم دستگیر شد. زمان زیادی لازم نبود تا سرانجام این پدر بی‌‌رحم اعتراف کند ‌گریه‌های مداوم ملانی که ظاهرا دلتنگ مادرش بوده او را بشدت عصبی کرده و حمله‌های وحشیانه‌اش را رقم زده است.

همه چیز را خودم خراب کردم

بارها داستان زندگیم را دوره کرده‌ام و به یک نتیجه رسیده ام. من خودم همه چیز را خراب کرده‌ام و هیچ‌کس مقصر نیست. من هم مثل همه دوست داشتم ‌خانواده خوبی داشته باشم و این همان چیزی بود که سارا هم آن را می‌خواست. ما از دوران کودکی یکدیگر را می‌شناختیم و وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم همه جزئیات زندگی هم را می‌دانستیم. من خیلی خوب متوجه بودم ‌سارا زنی سرسخت و سختکوش است که برای رسیدن به اهدافش از همه انرژی‌اش بهره می‌گیرد. او بدون آن که کوچک‌ترین حامی‌ای داشته باشد، توانست در رشته پرستاری فارغ‌التحصیل و در شغلی که همیشه آرزویش را داشت مشغول به کار شود. من برعکس او آنقدر که لازم بود در هیچ کاری جدیت نداشتم. در واقع پس از ازدواج با سارا بود که کمی رو‌‌به‌راه‌تر زندگی کردم و تصمیم گرفتم زندگی را کمی جدی‌تر بگیرم.

فاصله میان ما از زمانی ایجاد شد که من به کوکائین رو آوردم. اوایل تنها برای تفریح و شب‌هایی که سارا در بیمارستان کشیک بود با دوستانم از این ماده استفاده می‌کردیم. به من گفته بودند ‌ این ماده اصلا اعتیادآور نیست و می‌توانم هرقدر که می‌خواهم از آن استفاده کنم اما اشتباه فهمیده بودم. هر چه بیشتر از آن لذت می‌بردم بیشتر و بیشتر به مصرف دوباره‌اش تمایل پیدا می‌کردم. می‌دانستم ‌همسرم از این ماجرا بشدت ناراحت می‌شود. او تازه باردار شده بود و شوق زیادی برای زندگی مشترکمان و آنچه‌ قرار بود به عنوان فرزندمان وارد خانه شود، داشت. برعکس او من بودم که تحت تاثیر این مواد به مرد دیگری تبدیل شده بودم.

خودم می‌فهمیدم که آدم سابق نیستم اما حاضر نبودم زیر بار واقعیتی که در حال رخ دادن بود، بروم. ماه‌ها می‌گذشت و هر بار که سارا از من می‌پرسید چرا رفتارم تغییرکرده، جوابی عجیب و غریب و بی‌ربط به او می‌دادم. کشیک‌های شبانه‌اش را بهانه کرده بودم و مدعی شدم‌ آنقدر شب‌ها را در تنهایی سپری کرده‌ام که از لحاظ روحی خسته و درمانده‌ شده‌ام. او که می‌کوشید اوضاع را بهتر کند، قول داد به محض این که جنینش در شکم 5 ماهه شود، از محل کارش مرخصی بگیرد و همین کار را هم کرد. اما حضورش در خانه هم برایم سخت شده بود. دیگر نمی‌توانستم شب‌ها براحتی کوکائین مصرف کنم. مجبور بودم به خانه دوستان و آشنایانم بروم که این هم برای همسرم قابل قبول نبود.

احساس کرده بود اتفاقی در حال رخ دادن است و درست هم فکر می‌کرد اما به خاطر فرزندی که در راه داشتیم، چیزی نمی‌گفت. به مرور آنقدر بد حال شدم که روزی که برای زایمان به بیمارستان رفت، خواب ماندم. این اتفاق برای سارا نقطه پایان زندگی مشترکمان بود. وقتی از بیمارستان به خانه‌ بازگشت با جدیت‌گفت‌ تنها چند ماه دیگر صبر می‌کند و اگر رفتارهای من درست نشود حتما مرا ترک می‌کند و فرزندمان را که ملانی نامیده بود، با خودش می‌برد. اما من به جای این که حرف‌هایش را جدی بگیرم به او خندیدم.

فکر می‌کردم هیچ مادری حاضر نمی‌شود در حالی که تازه صاحب فرزندی شده، شوهرش را ترک کند. تصور می‌کردم دروغ می‌گوید، اما واقعیت داشت. شبی که به من گفت هفته‌هاست می‌داند‌ کوکائین مصرف می‌کنم، اعلام کرد‌ فردا پیش وکیل می‌رود و درخواست طلاق می‌کند و همین کار را هم کرد.

اعتیاد همه چیز را از بین برد

طبق اعترافات مایکل، به جای آن‌که ورود ملانی به زندگی مشترک با همسرش رنگ و بوی بهتری ببخشد او را بیش از پیش از سارا دور کرد. کم‌کم ارتباط سرد میان آنها باعث شد مصرف مواد مخدر مایکل رو به روز بیشتر شود و اعتیاد همه چیز از جمله وجدانش را از بین ببرد. ترک کردن خانه توسط سارا فرصت خوبی شد که مایکل به آنچه ‌علاقه داشت، یعنی مواد مخدر بیشتر پناه ببرد. او دیگر حتی به محل کارش هم نمی‌رفت و هر‌چه پس‌انداز داشت را خرج خرید کوکائین می‌کرد. زندگی برایش کاملا بی‌مفهوم شده بود.

رفتن سارا و ملانی از خانه بیشتر از آنچه‌ فکرش را می‌کرد، به او ضربه زده بود اما حاضر نبود این واقعیت را قبول کند و برای برگرداندن همسر و فرزندی که شناخت زیادی از او نداشت وقت‌ صرف کند. موادمخدر تاثیر مخربش را روی او گذاشته و از مایکل مردی خشن، بی‌رحم و بی‌احساس ساخته بود.

سارا نباید می‌رفت

تا روزی که برگه‌های طلاق را امضا کردم باورم نمی‌شد زندگی‌ای را که همه عمر آرزویش را داشتم براحتی از دست داده‌ام. سارا همان زنی بود که سال‌های سال زندگی زیر یک سقف با او را آرزو می‌کردم و اکنون که به واقعیت رسیده بود چنان آسان از دستش می‌دادم که خودم متحیر بودم. سارا آنقدر بابت مخدر عصبانی بود که حتی حاضر نشد به‌من کمک کند به مشکلی که داشتم پیروز شوم. نمی‌خواست لحظه‌ای بیشتر در زندگیش باشم و این را به وضوح ابراز کرد. سارا نباید می‌رفت اما هیچ‌کس جلودارش نبود. بعد از طلاق به‌من گفت ‌می‌خواهد هر‌طور شده ملانی و مرا به عنوان پدرش به یاد داشته باشد. او گفت هفته‌ای چندساعت او را پیش من می‌گذارد تا ارتباطمان حفظ شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها