پُستخانه

کد خبر: ۴۶۶۱۴۵

اسامی خارجی و به قول مسئولان: مورددار و نامفهوم، می‌شن «بدون نام». 3-رونویسی از نوشته‌های دیگران، فرستادن مطالب منتشر شده در اینترنت، حتی اگر وبلاگ خودت هم باشه، ممنوعه! 4-کوتاه بنویس، وگرنه، باس ببخشی اگه به خاطر کمبود جا، علامتِ [...] می‌آد تو متنت. 5-پارتی‌مارتی‌بازی نه‌ریییییم‌هاااا، مگه واسه نوشته‌های طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولی‌مگول! پَ یه‌چی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 6-تا کسب اطلاع از رسیدن نامه‌ت، یکی دو ماه (نااااقاااابل!) و ایمیلت، یکی دو هفته، صبر کن. بچّه‌م رو گاااازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!

نام محفوظ: [...]من که یه پسر 22 ساله‌ام زود از بی‌مهری دیگرون ناراحت می‌شم و 2 روز اعصابم خرده. منظورم از بی‌مهری، بد حرف زدن یا بد رفتار کردن بعضی از مردم بیرونِ خونه‌س با من، در عین این‌که من باهاشون خوب رفتار می‌کنم. چه کنم ناراحت نشم تا این حد؟

1-ملاک، تعریف، و معیار بدرفتاری چیه؟ می‌دونی به چه رفتارهائی می‌شه مُهر بی‌مهری یا بدرفتاری زد؟ اول تعریفت رو ازش مشخص کن 2-یه نمه شیر فلکة واکنشهای احساساتیِ خودت رو​ ببند، نتیجة بهتری می‌گیری 3-اگه می‌گی مردمِ بیرون از خونه، یعنی کسانی که وقتی می‌بینی بلد نیستن چطور رفتار کنن و حالش رو هم ندارن یا نمی‌خوان برن آموزش بدن خودشون رو، پس بهتره و راحت‌تر هم می‌تونی که کلاً بیخیالشون بشی. این آدما، تو رو از پیشرفت و آدمیزادگی و اینا باز می‌دارن. اصاً بیا تصمیم کبری رو بگیر (هر چند قرضی! ولو امانی!) خودت داوطلبانه از چاه رفاقت با این آدما بیا بیرون، تا مثل اونا نشی که مدام توی چاه جهالتشون درگیر دست و پا زدن در سیاهی و لجنن و آخرشم، تهِ یه همچو چاهی دفن می‌شن و خوراک کرمها!

جوجه 18 روزه: وقتی قبل از صفحة 13 می‌رم سراغ خانة خردسال -ونه کودک- یعنی فعلاً جوجة 18 روزه در دسترس نمی‌باشد! مدادم رو سفت با دست چپم می‌گیرم، می‌خوام اون لغزشها و ناشیگری​های کودکی‌ام رو حس کنم و شروع می‌کنم به نقاشی کردن یک نقش زیبا! زمانی که اجازة نوشتن با خودکار رو نداشتم و این یعنی که می‌تونم اشتباه کنم چون یه پاک‌کنی هست که اگه اشتباه کنم به فریادم می‌رسه. درسته رنگام به تعداد مدادهایی که تو جعبة مدادرنگیهام بودن محدود می‌شدن، ولی همه‌شون زیبا بودن و پررنگ! نه مثه الان که گرچه دنیام پر از رنگه اما انگار همه‌شون یه رنگه... منظرة زیبائی که با یه رنگ سبز و نقطه‌های قرمز روی اون ایجاد می‌شدن، الان با بِروزترین برنامه‌‌های کامپیوتری هم نمی‌شه به تصویر کشید! قصه‌های قشنگمون رو اگه کلاً جمع می‌کردی شاید یکی دو صفحه بیشتر نبودن، حالا رمانهای چند صفحه‌ای حتی یه لحظه نمی‌تونه اون حس رو بهمون بده! نمی‌دونم این چندمین باره که می‌آم رو این صفحه، اما... این رو خوب می‌دونم که حالا با دست چپم خیلی بهتر از دست راستم می‌نویسم و نقاشی می‌کنم!

رفیق: [...]برای کمک کردن منتظر نگاه دیگری، برای از خودگذشتگی منتظر تشکر، و برای علم آموختن منتظر حرف دیگری مباش. آخر چه چیزی جز تو بهترین بهانه برای خوبی کردن است؟ یا چه کسی جز تو است که می‌تواند بدی را از دلت دور کند؟ دل تو آسمانی‌ست... آسمان همیشه حاضر است؛ پس منتظر مباش.

اگه خودت برای نوشتن اسمت زیر مرسولاتت، منتظر یادآوری من مبااااشیییی... هم اینک کلی کار کردیییی رفییییق!

مهسا، 19 ساله از دزفول: [...]من عاشق خانة بروبچه‌هام. 2 ساله که می‌خونمش و واقعاً لذت می‌برم. این متن رو چند شب پیشا نوشتم. اصلاً انتظار ندارم چاپش کنی‌ها. همین‌طوری نوشتمش. من انشام خوب بود. می‌نوشتم یه مدتی، شعر هم می‌گفتم ولی از وقتی کنکوری شدم و درسام سنگین شد، کلاً هر چی احساسات لطیف داشتم پرپر شد. این الان ته‌مونده‌شه که برات ایمیلش می‌کنم. امیدوارم چشمة خشک‌شده‌م دوباره به رونق بیفته.

ای چشمه ای عاشق خشک و خالی​! اگه نیای بگی من کی باشم که برای مضمون نوشته​هایت تکلیف تعیین کنم (که تکلیف هم نمی‌کنم!) بیا یه نمه هم از زندگی بگیم، وقتی ابرهای پشمالو رو سرمون شاخ شده‌ن برای رعد و برق! بیا یه کانال بکَّن با دستای همتت تا عمق مطالعة بیشتر، باهات شرط می‌بندم به آب دانایی می‌رسی و چشمة نوشتنت رونق می‌گیره. خودمم می‌شم اولین مشتری بازار پُر رونقِ نوشته‌هات. ببینم چه می‌کنی‌هاااا.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها