در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بعد گفتم برم یهچی پیدا کنم از کتابخونه، آخرین صفحة امسالم ببندم بره پی کارش (نگا! خودزنی میکنه! ...مااااستبندیه مگه؟!) عین این آدما که یه عاااالمه لباس دارن تو کمدشون و برا پوشیدن یکیشون هی لباسا رو ورق میزنن، یه نگا میندازن، یه برانداز ذهنی میکنن خودشون رو تو لباسه، بعد باز فوروارد میکنن به لباس بعدی! منم هی یه کتاب میگرفتم جلو روم، روم به دیوارِ کتابخونه! تیریپ یونانیان قدیم: یک دست هِشته بر کمر و دستی به زیر چانه حاااافظااا! (بهبه! چه شعریییی! مری «آ» بده!) وامیستادم به نیگا کردن و سبکسنگین کردن موضوع، بلکم ببینم از بهار مَهار چیچی دارن آخه تو چنتهشون(!) هر کدوم به یه بهونهای رد میشدن میرفتن کنار: «عیییید آااامد و عییید آمد... دیم دیم دیم!» نه، تکراریه! «داااامن داااامن، فروردین، مییییرییییزد بر، صحراااا گل...» اِهِک! اینم که مورد داره! «بهار اومد گُلا دونه دونه وا شد...» دِهع... بهش میگم مورد دااااره، بدترش میکنه!... لجبااااوز!
خلاصه که! دیدم هر جا رو نگاه میکنم، نقشة شهر دایناسورا مییاد جلو چشام! هیچ چارهای نیس انگار جز متوسل شدن به غارگاه غارنشینا! یه کتاب قدیمی (انگار که لباس پوستخرسیِ انسانهای اولیه تو جالباسی آویزون باشه!) توجهم رو جلب کرد. همچی که اومدم ورش دارم، عین این فیلمای جادو جنبلی! دستم که کشیده شد به جلد خاکگرفتة کتابه، یهو یه توفاااانیییی و گردیییی و غبااااریییی و... اووووه! فضا عوض شد اصاً کن فیکون! «ئِح! هری پاتر تویی؟»! نه باباااا... خودم بودم که هوااار کشاااان! فید شدم رفتم به هزارههای دورِ دوران قدیم و عین مستر بین، زااارت افتادم کنار دست جادوگر یه قبیله که پیشبند آشپزی بسته بود، داشت کوسهپلو با گوشت خلال شدة ماموتِ ده ساله برا شام شب سال تحویل بار میذاشت! گفتم: «چه بهتر! بذا از فرصت استفاده کنم به بروبچِ دورانِ پسینهوایِرلِسی، مراسم سال نو در دوران پارینهسنگی رو گزارش بدم!»
از غار جادوگر قبیله زدم بیرون و دیدم یه گروه دم درِ ورودی غار دارن سفرة هفتسین میچینن: 1-سر بریدة رئیس قبیلة هابیتها! 2-سبیل سوم بریده شده از سمت راست دماغ شیر نر که گره خورده به دُم گراز وحشی! 3-سنگ چخماق بدقت تکه شده! 4-سرنیزة به غنیمت گرفته شده از رئیس قبیلة آدمخواران! 5-... (چیو نگاه میکنی؟ خُ بقیهش هنوز جور نشده بود! داشتن دنبال جور کردنش میگشتن دیگه!).
یه آقاهه کت شلوارپوستیِ جنتلمنمآب! با یه خانومه غرق در گردنبندهای ساخته از دندون حیوانات وحشی و گوشوارههای اندازة عاج فیل و دستبندهای بافته از مغز خشکشدة پرندگان عظیمالجثه! دایناسورشون رو پارک کرده بودن کنار کوه و با سی چل تا بچة قد و نیمقد، واستاده بودن دم ورودیِ یه غاری و آقاهه هی با تیر-کمون میزد به سردرِ غار: «صاااابخونهههه؟ بهت میگم مههههموووون اومده!» جوابی نمیاومد! آخرش که عصبانی شد، یهو صداش که رفته بود رسیده بود به ته غار، شونصد بار برگشت هی خورد تو صورتش، آخر سَرَم خانومه یه مشعل سوخته از کیفش درآورد داد آقاهه، اونم با قسمت سوختة مشعل ورداشت به خط عجقوجق اولیه نوشت: «آمدیم نبودید! اسمَمم نمیگم کف کنی!» بعدشم محل کف کردنِ آتی رو ترک کردن و رفتن سوار دایناسورشون شدن برن یه غار دیگه!
در هوای بهاریِ روز، کنار یه غار دیگه، یه عده دختر و پسر جوون نشسته بودن داشتن هی تند تند، از آموزشهای تندتایپیِ نَثرتشون استفاده میکردن و با دود برا قوم و خویشا و رفیق رفقاشون اساماس حلقهای میفرستادن هوا، عیدُ تبریک میگفتن! هِیاَم از هوا بستة عیدانة «اپراتور اولیة دودانسلِبدراه» میریخت رو سر و کولشون، اینام ذوقزده، دوباره برا هم دودامک فارسی میفرستادن، ارزونتر تموم شه! بعد دودا قاطی پاطی میشد، میگفتن: اَه... چه وضشهههه آاااخههه؟ اینم که آنتن نمیده!
یه تعداد هابیت و اورانگوتان جمع شده بودن دور هم، کاسة آجیل به دست، یکی قانون میآورد که جاذبة نیوتون رو دفع کنه، یکی میگفت اینشتین هم سواد ندارههاااا، اون یکی در باب روابطِ دادوستدیِ قوم و قبیلة شامپانزههای وحشی داد سخن میداد و... خلااااصه...! مام هویجور واستاده بودیم به فال و تماشا نگاه میکردیم... که یهو دیدیم یکی داره داد میزنه: «ف. آهاااای... ف! بابا این صفحه چی شد؟ کل ضمیمه رف زیر چاپ و از صفحة تو خبری نشداااا... بجنب دیگه دِ!» توفانی و گردی و غباری و... دوباره دیدم اوا... برگشتهم تو کتابخونة خودم (عین اون منتقد غذا توی انیمیشن موشسرآشپز، بعد از خوردن رتهتویت!)؛ گفتم: «بااااو... خُ یه دقه صب کنین به بروبچ بگم تو تعطیلات عید هر کار میکنن، مطالعة کتابای جدی و تأمل رو تصحیح روشهای فکری و آداب اجتماعیشون رو فراموش نکنن... الان تموم میشه دیگهههه»! دیدم زاااارت! یه چماق فرود اومد رو سرم! حین بیهوشی و چرخیدن گونجیش دورِ سرم، یه چهرة خشن از سردبیر تو نگاهم نشست و در حالی که دیگه داشتم میرفتم تو اغما، خیلی محو و گنگ شنیدم میگه: آااارهههه... بچههای مردمم عشق و حال دید و بازدید و آجیلخوری و پیامکزنی و همهچیو ول میکنن، به حرف تو میچسبن! بِدِههههه مننننن اوووون صفحههههه رووووو بااااا...! پاسخگوی اوهامزدة اورانگوتااااانِ جامونده در هزارههای پیشامدرنیتههههه!»
دیگه من داشتم از کادر تصویر خارج میشدم و بازم عین فیلما، فقط فرصت بود آخرین کلماتم بر زبان جاری بشه و خیلی دردمند، با یه کلمات عاطفی، بگم: به بچهها بگین... دوسِشون دااارممم... مواظبِ... هووووع!... خودشون... هووووع!... خودشون بااااشنننن... عِی... عِی... عین انسانای... اولیه... نبااااشن... خودشون باشن... شاااد باااشن... پینوکیو هم آخر... به ماهیت شهر اسباببازی... پِی... پِی... پِی برد... ساااا ساااا... سال نو... هووووع!... مُبا... مبا... مبا... قِقققققققق!!!!!!
ف. حسامی/ پاسخگوی بروبچ
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: