دزد آمده است؟ حمید کجاست؟ دوباره پسرش را صدا زد و باز هم جوابی غیر از سکوت نگرفت. به طرف اتاق خواب او رفت. در اتاق باز بود سرش را داخل برد و ناگهان قلبش انگار از حرکت افتاد. حمید دراز به دراز روی زمین افتاده بود و دور سرش را هالهای از خون ماسیده فراگرفته بود. به طرفش دوید. چند بار تکانش داد و باز صدایش زد، اما فایدهای نداشت.
حمید مرده بود. او را کشته بودند. نفس یوسف بند آمد و چشمانش سیاهی رفت. چند دقیقهای طول کشید تا قدرت فریاد کشیدن را به دست آورد. همسایهها ترسان و نگران از خانههایشان بیرون دویدند و خودشان را از پلهها و آسانسور به طبقه پنجم رساندند. اول جلوی در مکثی کردند و بعد پشت سر هم داخل رفتند و جنازه را دیدند. ساعت 9 شب بود یا کمی دیرتر. پلیس 110 خبردار شد و تا موضوع به گوش سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری برسد ساعت از 10 هم گذشته بود.
کارآگاه گچ دستش را تازه باز کرده بود، اما دست هنوز حرکت سابق را نداشت و گاهی بفهمی نفهمی درد هم میکرد. او عینکش را هم تازه عوض کرده و هنوز به فریم جدید عادت نکرده بود و احساس میکرد قاب جلوی دیدش را میگیرد. در مجموع برای اینکه پرونده جدیدی را دست بگیرد چندان قبراق نبود، اما چارهای هم نداشت. جوانی 31 ساله در خانه خودش با ضربات جسم سختی به سرش، کشته شده بود. عجیب اینکه قاتل براحتی وارد خانه شده و هیچ سرقتی هم انجام نداده بود. فقط یک برگه کاغذ سفید که در وسط آن با حروف درشت فونت 35 تایپ شده بود «نامرد» در صحنه قتل دیده میشد. به جز آن هیچ سرنخی وجود نداشت. ستوان ظهوری به دستور رئیساش تمام خانه را با دقت وارسی کرد، اما او هم چیزی که بشود به قتل ربطش داد و به عنوان سرنخی برای پیدا کردن قاتل از آن استفاده کرد، نیافته بود.
کارآگاه بازجویی را از یوسف شروع کرد. او را روی کاناپه جگری رنگ هال نشاند و اول از مرد خواست آرام باشد: «میدانم داغدار هستی شوکه شدهای غم بزرگی است من خودم حال و وضعت را میفهمم، اما چارهای هم نداریم و نباید زمان را از دست بدهیم.»
تا همینجا هم دیر شده بود. پزشک قانونی از روی دمای بدن حمید به این نتیجه رسیده بود که قتل به احتمال زیاد 24 ساعت قبل اتفاق افتاده است. یعنی قاتل یک روز تمام فرصت داشت همه سرنخها و ردپاها را از بین ببرد و فرار کند. پدر حمید صورتش را در دو دست فروبرده بود و گریه میکرد. چرا پسر او باید کشته میشد؟ حمید که کاری به کار کسی نداشت. همیشه هم رفتارش خوب بود.
حرف زدن برای یوسف سخت بود. انگار هر کلمهای که از دهانش بیرون میآمد تکهای از وجودش کنده میشد. ولی میدانست پلیس باید کار خودش را انجام بدهد. او هم دلش میخواست قاتل هرچه زودتر شناسایی شود و به سزای عملش برسد. او ماجرا را ریز به ریز تعریف کرد: «من خانه نبودم شغلم برگزاری مراسم و سمینار است. برای یک اجلاس به اصفهان رفته بودم. کارم 4 روز طول کشید و امروز برگشتم و این صحنه را دیدم.»
یوسف وقتی پسرش هنوز دبیرستان را تمام نکرده، زنش را طلاق داده بود. زن دلش میخواست در کانادا پیش برادر و خواهرش زندگی کند برای همین شوهر و بچهاش را ترک کرده بود. مرد زاریکنان ادامه داد: «تا وقتی حمید از سربازی برگردد حواسم شش دانگ به او بود، اما بعدش دیگر برای خودش مردی شده بود و دیگر زیاد از کارهایش نمیپرسیدم. فقط میدانم در یک پیتزافروشی در بلوار فردوس کار میکرد. صاحب مغازه یکی از رفقای قدیمیاش بود. تا جایی هم که میدانم با کسی اختلاف و درگیری نداشت. اگر هم داشت حرفی به من نزده بود.»
رابطه پدر و پسر چندان هم نزدیک و صمیمی نبود. هر دو از کارهای هم بیخبر بودند. دلیل اصلیاش مشغله زیاد یوسف و سفرهای مکرر او بود. از پدر حمید نمیشد اطلاعات بیشتری به دست آورد. سرگرد به دستیارش دستور داد: «موبایل حمید را بررسی کن شمارهها و پیامکها را لازم داریم.»
یوسف نشانی محل کار پسرش را به شهاب داد. قرار شد آنها سری به آنجا بزنند. به هر حال شکی وجود نداشت قتل کار یکی از دوستان مقتول است و بهتر بود تحقیقات را از نزدیکترین و صمیمیترین دوست او که صاحبکارش هم بود شروع میکردند. 2 همکار قبل از اینکه به طرف بلوار فردوس راه بیفتند با کاظم تلفنی صحبت کردند که در مغازه بماند و جایی نرود.
ساعت از 12 گذشته بود که ستوان و شهاب به پیتزافروشی رسیدند. کاظم از وقتی خبر را شنیده، بدحال شده بود. کارآگاه در همان نگاه اول از چشمان به خون نشسته جوان فهمید در نبود آنها گریسته است. جوان بعد از ورود 2 مامور کرکره مغازه را تا نیمه پایین کشید تا کلانتری محل به او گیر ندهد. بعد مهمانانش را به نشستن دعوت و برای غذا به آنها تعارف کرد، اما شهاب فقط یک لیوان آب خواست تا قرصش را بخورد. ظهوری هم میلی به غذا نداشت و اگر هم داشت الان وقتش نبود. کاظم لحظهای بعد با یک لیوان آب برگشت و پشت میزگرد شیشهای روی یکی از آن صندلیهای فلزی پایه بلند که آدم وقتی رویش مینشیند همه ترسش این است که نکند زمین بخورد، نشست و برای بازجویی اعلام آمادگی کرد.
کارآگاه پرسید: حمید امروز سر کار آمد؟
نه. دیروز هم زود رفت. گفت مهمان دارد، اما نگفت کی. امروز نگرانش شدم و بعدازظهر چند بار تلفن زدم، اما جواب نداد.
شهاب گفت تقریبا مطمئن است قتل توسط یک دوست انجام شده است. او ماجرای کاغذ تایپی را هم تعریف کرد و پرسید: خبر داری حمید در حق چه کسی نامردی کرده بود؟
کاظم سرش را خاراند و چشمانش را دور تا دور مغازه چرخاند. داشت فکر میکرد ببیند چیزی به فکرش میرسد. حمید بچه آرامی بود و با کسی کاری نداشت فقط ماجرای به هم زدن قرار و مدارش با سهیلا میتوانست نامردی تلقی شود آن هم نامردی نبود یک تصمیم بود که چه بهتر همان موقع و قبل از ازدواج گرفته شده بود. صاحب مغازه ماجرا را برای سرگرد تعریف کرد: «حمید از خواهر یکی از بچهها خوشش آمده بود و قرارهایی هم برای ازدواج گذاشته بودند. البته حمید هنوز به پدرش حرفی نزده بود. میگفت میخواهد سهیلا را بیشتر بشناسد و بعد تصمیم قطعی را بگیرد. آخر هم به این نتیجه رسیده بود که آنها به درد هم نمیخورند. برای همین موضوع را تمام کرده بود. البته سعید، برادر سهیلا از این موضوع خیلی ناراحت شده بود. حتی یکی دو باری هم با هم جر و بحث کردند ولی موضوع تمام شد. سهیلا همراه پدر و مادرش به شهرستان رفت و حمید و سعید هم بعد از آن رابطهشان معمولی شد.»
سهیلا آسم داشت و ماندن در تهران برایش خطرناک بود برای همین پدرش از شرکتی که در آن کار میکرد انتقالی گرفته و همراه همسر و دخترش به رودبار رفته بود، ولی سعید که در تهران در یک مبلفروشی کار میکرد نتوانسته بود همراه خانواده برود و در همان خانه آتیساز ماندگار شده بود. کاظم نشانی خانه را دقیقا نمیدانست اما گفت: «میتوانم شما را آنجا ببرم اما همین طوری نمیتوانم آدرس بدهم. «بعد این جمله را هم اضافه کرد که: «شما فکر میکنید کار سعید باشد؟»
کارآگاه شانههایش را بالا انداخت. او واقعا نمیدانست. از نظر شهاب حتی ممکن بود قتل به دست خود کاظم انجام شده باشد به هر حال هنوز همه چیز در مرحله مقدماتی بود و نمیشد فعلا قضاوت کرد. البته با توجه به آن کلمهای که روی کاغذ نوشته شده بود سعید بیشتر از کاظم در مظان اتهام قرار داشت.
صاحب مغازه چراغها را خاموش و در را قفل کرد تا همان شبانه با هم به خانه سعید بروند و از او تحقیق کنند. البته قبلش هیچ خبری به طرف ندادند چون کارآگاه میخواست او را غافلگیر کند.
علیرضا رحیمینژاد