آنچه در زیر می خوانید خاطره ای است که زهرا موسوی شهروند 49 ساله تهرانی با شور و شوق برای مان بازگو میکند.
***
درهای خانههایمان رو به هم باز میشد، اما نه سلامی، نه علیکی. سالها بود با هم حرف نمیزدیم. اگر از هر کداممان میپرسیدید چرا با هم قهر کردهایم، هیچکدام جواب قانعکنندهای نداشتیم.
ماجرایی که قصد روایتش را دارم، اواخر روزهای انقلاب رخ داد. همسایه روبهرویی ما پسری داشت به اسم حسین که حقیقتا در شأن اسمش بود.
من تا سالها حتی رنگ چشمهایش را ندیده بودم؛ چون هر بار که درهای خانههایمان رو به هم باز میشد، چشمهایش را به زمین میدوخت و برخلاف همه اعضای خانوادهاش، آهسته میگفت «سلام، برخلاف پسرهای آن دوره نه شلوار لوله تفنگی میپوشید، نه بلوزهای تنگ یقه خرگوشی. همیشه پیراهن و شلواری سپید و تمیز تنش بود. دانشگاه میرفت و در محله حرف و حدیثهایی شنیده بودیم که انقلابی است و شبها اعلامیه پخش میکند.»
آن روزها خیلی از مردم در خانههایشان را نیمهباز میگذاشتند تا انقلابیها وقت فرار داخل خانههایشان شوند. ما جرات این کار را نداشتیم، گرچه در خانه پدر و مادر حسین آقا، یعنی خانه روبه رویی ما برای پناه دادن به انقلابیها همیشه باز بود، ما آنقدر از ساواکیها و شکنجههایشان شنیده بودیم که ترجیح میدادیم بنشینیم پشت درهای بسته خانه مان و فقط برای انقلابیها دعا کنیم!
آن روز ما از صبح صدای شلیک شنیدیم، انگار بنا کرده بودند همه را بکشند و دیگر زحمت دستگیر کردن به خودشان ندهند. در خانه حسینآقا بسته بود، ته دلم نگران بودم؛ اما نمیشد نگرانیام را برای اهل خانه بگویم. اگر حرفی میزدم خانواده لابد میگفتند «دختر ناحسابی چه کار به کار پسر همسایه داری؟!» اما من آنقدر دلشوره داشتم که بدون اطلاع اهل خانه، در حیاطمان را نیمهباز گذاشتم. اذان ظهر را میخواندند که دیدم در انبار باز است و در حیاط بسته؛ زانوهایم بنا کرد لرزیدن، آنقدر ترسیده بودم که حتی نمیتوانستم حرف بزنم. در انبار را هل دادم، توی تاریکی چشمهای آبی حسینآقا را شناختم، آهسته دستش را به نشانه سکوت حرکت داد. اشک توی چشمهایم جمع شده بود. بیهیچ حرفی، در انبار را بستم و قفل کردم.
گاردیها دنبالش کرده بودند و از آنجا که در خانهشان بسته بود، به خانه ما پناه آورده بود. غروب بود که در انبار را باز کردم و خودم رفتم گوشه حیاط ایستادم. آمد بیرون، طفلک از شرم سرخ شده بود. بدون یک کلمه حرف در حیاط را باز کرد و رفت بیرون. به یک ماه نکشید که ما با هم ازدواج کردیم. حالا 32 سال از ازدواجمان میگذرد.
او همیشه میگوید من از همان لحظه که در انبار را باز کردی عاشقت شدم و من هرگز به او نگفتهام که از همان روز اولی که دیدمش و او با خجالت گفت سلام، عاشقش شده بودم و آن روز باز ماندن در حیاط اصلا اتفاقی نبود!
نیره خسروی / جام جم
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)