خرمگس

روزهای بارانی شهر ما

در یک روز سرد و بارانی به قصد تفریح رفتیم پیاده‌روی! (خاک بر سرمان، از بس تفریح نکرده‌ایم به قدم زدن روی پیاده‌روهایی که از میدان مین هم خطرناک‌ترند، می‌گوییم تفریح!)
کد خبر: ۴۵۴۹۲۲

بگذریم، شال و کلاه کردیم و راهی شدیم، تازه وارد خیابان اصلی شده بودیم که... پاچه شلوارمان خیس شد، به دوروبرمان نگاه کردیم، دیدیم خبری نیست، کسی هم نبود! پشت به خیابان داشتیم شلوارمان را بررسی می‌کردیم که یکهو احساس کردیم پشت شلوارمان هم خیس شد. به گمانم یکی می‌خواست شرافت ما را لکه‌دار کند! خشکمان زده بود و همینجوری زل زده بودیم به خیابان! که با صدای خودرویی که از کنار ما رد شد به خودمان آمدیم و با دیدن خودرو تازه متوجه شدیم که خیسی شلوار ما به سبب وجود دریاچه‌های تازه تاسیسی است که بعد از این بارش‌ها در چاله، چوله‌های خیابان احداث شده بودند! و هر خودرویی که از کنار ما می‌گذشت، بخشی از آنها را روی شلوار ما می‌ریخت! از آن پس ششدانگ حواسمان به دریاچه‌های داخل خیابان بود و عبور خودروها را یکی یکی رصد می‌کردیم که ناغافل احساس کردیم زیرپایمان خالی شد، تا به خودمان جنبیدیم تا زیر زانو داخل یک چاله فرو رفتیم، بهت زده شروع کردیم به داد و فریاد، عربده کشیدیم، به زمین و زمان چنگ انداختیم اما کسی به دادمان نرسید، تا این‌که بعد از کلی دست و پا زدن به هر بدبختی‌ای که بود، خودمان را از چاله کشیدیم بیرون، سرمان را که بلند کردیم، دیدیم خانم نسبتا محترمی هرهر به ما می‌خندد! گفتیم این جای کمک کردن شماست؟ گفت: «شما هشتمین نفری هستید که داخل این چاله می‌افتید!» خواستیم چیزی بگوییم اما فکر کردیم اعصابمان به هم می‌ریزد و تفریحمان خراب می‌شود! هیچی نگفتیم و به پیاده‌روی ادامه دادیم، اما مچ پایمان بدجوری درد می‌کرد، اگرچه در روزهای غیرآفتابی معمولا تاکسی‌ها کار نمی‌کنند اما بناچار لنگ لنگان رفتیم سر خیابان و با دیدن اولین خودرو گذری گفتیم: دربست بیمارستان.

الان چند روزی است که با بدنی کوفته و پایی گچ گرفته مدام روی تخت دراز کشیده‌ایم و داستان شهری را می‌خوانیم که...

نقل می‌کنند در سرزمینی بسیار دور، وسط شهری زیبا چاه بزرگی قرار داشت که ملت مدام داخل آن می‌افتادند و با دست و پای شکسته راهی بیمارستان می‌شدند، بعد از مدتی که تلفات سقوط‌کرده‌ها به چاه افزایش پیدا کرد و اعتراضات مردم هم بیشتر شد، مسوولان این سرزمین بسیار دور، مثل سایر مسوولان در همه جای دنیا تصمیم گرفتند با حضور کارشناسان و فرزانگان خود، سمینارها و میزگردهای بسیاری برای حل این مشکل برگزار کنند!

خلاصه، بعد از چند ماه در همایشی با حضور مردم، یکی از کارشناس‌های زبده با صدایی رسا(!) به همه اعلام کرد که: «حضار محترم، بعد از ساعت‌ها کار کارشناسی! به این نتیجه رسیدیم که باید همیشه یک دستگاه آمبولانس در کنار این چاه آماده باشد تا اگر خدای نکرده کسی داخل چاه سقوط کرد، سریعا به بیمارستان منتقل شود!» ملت همه هورا کشیدند، آفرین! ای‌ول! دمت گرم! و...‌ در بحبوحه این همه تشویق، یکی دیگر از کارشناسان پا شد و رو به همه گفت: «الحق که همتون نفهمید!‌ آخه اینم شد راه حل؟» ملت گفتند: خب، به نظر شما چه کار باید کرد؟ کارشناس خبره گفت: «تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بیمارستان، که بدبخت جون داده، ما باید کنار این چاه یک بیمارستان بسازیم!» ملت دیگه خیلی حال کردند، کف زدند، سوت کشیدند، خودشان را به در دیوار زدند، که ای‌ول عجب کارشناس مخی!‌ که یکهو یک کارشناس دیگر پا شد و گفت: «آخه این شد راه حل؟! این همه خرج کنیم کنار این چاه یک بیمارستان بسازیم که چی بشه؟» ملت که خیلی تعجب کرده بودند، گفتند: خب به نظر شما چه کار باید کرد؟ کارشناس محترم فرمود: «این که واضحه، ما این چاهو پر می‌کنیم، بعد نزدیک بیمارستان یک چاه دیگه می‌زنیم!»

جسارت که نباشد در شرایط فعلی، پیشنهاد این کارشناس آخری چندان هم بد نیست!

مهیار عربی / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها