در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بله. یک روز بعد از پایان کار در شرکت، پشت فرمان نشستم و استارت زدم. نخیر. روشن نمیشد. باتری اصلا جان نداشت. در اینجور مواقع پیاده میشوم و چشم میگردانم تا رهگذری رد شود و درخواست کمک کنم. به هر کس رو انداختم جواب رد شنیدم. همه آنها با عجله دنبال کار خود بودند یا عجله داشتند که به اتوبوس برسند و بروند خانه. نیم ساعتی قدم زدم و چشم به ته خیابان دوختم تا شخصی بیاید کمک کند. دیدم خبری نیست. به فکرم رسید که از خودروی عبوری کمک بگیرم که سپر به سپر کند و خودروام را حرکت دهد. به خیابان اصلی رفتم و دست بلند کردم. خودروها با سرعت رد میشدند و متوجه نمیشدند منظور من از دست بلند کردن چه بود. دیگر خسته شده بودم. در آن موقع مردی 40 ـ 30 ساله که سر و وضع نامرتبی هم داشت نزدیکم آمد و با حالتی دلسوزانه پرسید چیه آقا ماشین روشن نمیشود؟
گفتم: بله آقا، میتوانی کمک کنی هل بدهیم در سرازیری بیندازیم. یک کلاچ ترمز بگیرم روشن میشود.
مرد غریبه گفت نه آقا، هل چیه؟ من خودم برایت روشنش میکنم.
گفتم خیلی ممنون. مشکلش باتری است که فرسوده شده. باید باتری نو بخرم.
مرد غریبه گفت: نه آقا. من خودم مکانیک هستم. تو کاریت نباشد. قدم زنان به خودرو نزدیک شدیم و مرد غریبه نگاهی به موتور خودرو انداخت. میخواست دست به قسمتهای مختلف موتور بزند که با دلخوری گفتم آقای عزیز خودرو هیچ مشکلی ندارد به جز باتری. خواهش میکنم اگر میخواهی کمک کنی فقط هل بده تا روشنش کنم. عجله دارم باید بروم خانه. مهمان میآید و باید خرید کنم.
مرد غریبه که ناراحت شده بود گفت آقا نگران نباش. من مکانیک خودروهای سبک و سنگین هستم. خیالی نباشد. حالا میخواهی چه کار کنی؟
گفتم: هیچ درخواستی ندارم فقط کمک کن خودرو را در سرازیری بیندازیم.
مرد غریبه گفت باشد. پس هل بده برویم.
دو نفری خودرو را هل دادیم و در سرازیری خیابان اصلی انداختیم.
مرد غریبه در این موقع نشست پشت رل و گفت هل بده دارد دور میگیرد.
من هم هر چه در توان داشتم خودرو را هل میدادم که خودرو دور تندی گرفت و با یک کلاچ و ترمز گرفتن روشن شد، اما چه روشن شدنی. مرد غریبه سرش را از پنجره بیرون آورد و داد زد الان برمیگردم.
اینجانب هم میدویدم دنبال خودرو و وحشت سراپایم را فرا گرفت. مرد غریبه خودرو را انداخت در بزرگراه و ناپدید شد. کیف و مدارک ماشین و خرتوپرتها و همه وسایلم در خودرو بود. دقایق سپری شد ولی از خودرویم خبری نشد. ساعتی بعد در کلانتری بودم و داشتم گزارش سرقت خودرو را مینوشتم. به عقل خودم لعنت فرستادم که چطور دو دستی خودرویم را دادم به مرد غریبه. باید نمیگذاشتم که او پشت فرمان بنشیند. ماموران نظرشان این بود که این افراد، سارق هستند و در کمیناند که طعمه پیدا شود.
خلاصه خودرویم به سرقت رفت و هنوز در جستجویش هستم. آن شب با سرافکندگی به منزل رفتم. نه خرید کرده بودم و نه حوصله مهمان بازی داشتم. زنگ زدم به مهمانها و عذر خواستم، ماجرا را برایشان تعریف کردم. آنها هم مرا مقصر میدانستند که چرا ندیده و نشناخته، اجازه دادم آن مرد غریبه پشت رل بنشیند. مرد غریبه با چربزبانی سرم را کلاه گذاشت و خودرو را به سرقت برد. امیدوارم چنین اتفاقی برای هیچ کس رخ ندهد. باید مراقب بود و الا تکان بخوری کار آدم تمام است.
هادی معتمدی ـ تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: