در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وی که حالا مردی 60 ساله است میگوید: «در 30سالگی به خاطر بدهی به زندان افتادم. من بچه پرورشگاهی هستم و یک زن و مرد ثروتمند پدر و مادرم شدند و پدرم وقتی از سربازی آمدم برایم مغازهای خرید و آنجا را فروشگاه لوازم صوتی و تصویری کردم. اما ندانم کاری باعث شد سرمایهام را به باد بدهم و تا خرخره در قرض فرو بروم. همان موقع پدر و مادرم تصادف کردند و فوت شدند و هیچ ارثی از آنها به من نرسید. برای همین چکهایم برگشت خورد و به زندان افتادم. مغازهام را هم از دست دادم.»
حبیب سه سال در زندان ماند تا اینکه بالاخره طلبکاران با گرفتن سفته و تعهدات تازه از او اعلام رضایت کردند و مرد جوان از زندان بیرون آمد تا دوباره زندگیاش را بسازد.
او میگوید: «از همان اول در یک فروشگاه صوتی و تصویری در خیابان... مشغول به کار شدم و هر چه حقوق میگرفتم بابت بدهیهایم میدادم. عموی ناتنیام هم به جای ارثی که از برادرش برده بود چند میلیون تومان به من داد تا خانهای را رهن کنم. من با سختی در بازار کار میکردم و هر وقت پساندازی به دست میآوردم سکه میخریدم تا برایم سرمایه شود. بعد از مدتی با توصیه یکی از بچهها همه سکهها را به سهام تبدیل کردم. آن موقعها اوضاع بورس خیلی خوب بود و من هم سود میکردم.»
حبیب بعد از دو سال همه بدهیهایش را پرداخت. او همچنان در مغازه دیگران کار میکرد، اما آرزو داشت دوباره محل کسب خودش راه بیندازد. مرد میانسال حرفهایش را این طور ادامه میدهد: «میدانستم این بار دیگر کسی نیست که برایم مغازه بخرد. باید پلهپله جلو میرفتم و حواسم را کامل جمع میکردم. بعد از مدتی کار به جایی رسید که درآمدم از بورس بیشتر از حقوقی شد که از مغازه میگرفتم. البته حقوقم بالا بود چون من بازار را خوب میشناختم و فروشنده قابلی هم بودم.»
زندانی سابق در پنجمین سال آزادیاش ازدواج کرد.
او میگوید: «همسرم زن خوب و مهربانی بود، اما عمرش به دنیا نبود و سال دوم زندگیمان به خاطر سرطان فوت شد. دیر فهمیدیم سرطان دارد. مرگ او بزرگترین داغ زندگیام است. بعد از آن دیگر نتوانستم به زن دیگری فکر کنم.»
حبیب شبانهروز کار میکرد تا اینکه بعد از 25 سال کار توانست مغازهای برای خودش بخرد. او که حالا پنج سال است محل کسب خودش را دارد، میگوید: «خانه ندارم. در مغازهام سقف کاذب زدهام و شبها آنجا میخوابم. خیلی تنها هستم و اذیت میشوم. شبی نیست که خواب زنم را نبینم. هنوز هم هر جمعه سر قبرش میروم و با او درد دل میکنم. اگر آن مریضی جانش را نمیگرفت الان دو تا بچه داشتیم که حسابی بزرگ شده بودند. به هر حال زندگی همین است. در کتابی خوانده بودم همیشه یک پای بساط لنگ است. واقعا هم همین طور است.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: