جسدی کنار سطل زباله

7 صبح شنبه سوم دسامبر بود. یک روز سرد پاییزی، مه غلیظی شهر را احاطه کرده و سوز و سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. شدت مه آنقدر زیاد بود که به سختی می‌شد از فاصله چند متری چیزی را دید.
کد خبر: ۴۵۲۹۶۲

کمیسر مک پابلو در مسیر اداره بود که از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد، جسد مرد میانسالی به نام جیمی مستون در میان زباله‌ها در خیابان کانتراکت کشف شده است.

جیمی با شلیک گلوله به سرش به قتل رسیده بود و جسد او توسط رفتگر شهرداری 5 صبح پیدا شده بود. جیمی مستون کارخانه‌دار ورشکسته بود که تمامی دارایی‌اش را به خاطر بحران‌های اقتصادی از دست داده بود. جالب این که جسد او در میان زباله‌ها درست روبه‌روی خانه‌اش کشف شده بود.

با دریافت این گزارش، کمیسر مسیر حرکتش را به سوی خیابان کانتراکت تغییر داد. در آن صبح مه‌آلود خیابان شلوغ و پرترافیک بود و 40 دقیقه طول کشید تا کمیسر خود را به محل جنایت برساند.

خیابان کانتراکت در شرقی‌ترین منطقه شهر قرار داشت؛ یک خیابان پهن و بلوارمانند که اکثر خانه‌های این خیابان ویلایی بودند.

در جلوی ساختمان ویلایی 701 چند خودروی پلیس و تعدادی از همسایه‌های کنجکاو دیده می‌شدند. از شدت مه کاسته شده بود، اما هوا همچنان سرد بود. مقابل ساختمان در کنار سطل بزرگ زباله دو مامور پلیس دیده می‌شدند. آنها اطراف سطل زباله را با بندکشی محاصره کرده بودند و اجازه نزدیک شدن کسی را به آنجا نمی‌دادند. کمیسر پس از این که نگاهی به اطراف انداخت به محل رها شدن جسد در کنار سطل بزرگ زباله رفت.

ماموران جسد را از داخل سطل خارج و در یک متری قرار داده و ملحفه‌ای سفیدرنگ روی او انداخته بودند.

کمیسر نگاهی به داخل سطل زباله انداخت. لکه‌های خون داخل و روی بدنه سطل مشاهده می‌شد. کمیسر به دقت آنجا را از نظر گذراند و آنگاه به سراغ جسد رفت. وقتی ملحفه را کنار زد با صورت خون‌آلود مقتول روبه‌رو شد. شکاف عمیقی بر پیشانی جیمی دیده می‌شد که از آن جوی باریکی از خون سرازیر شده بود.

وی پیژامه و شلوار سرمه‌ای‌رنگ به تن داشت که لکه‌های خون روی آن پاشیده شده بود. کمیسر به دقت محل گلوله را در پیشانی مقتول بررسی کرد. شواهد نشان می‌داد که گلوله از فاصله بسیار نزدیک شلیک شده است.

بدن مقتول به حالت یخ‌زده بود و چشمان نیمه بازش به آسمان دوخته شده بود. کمیسر پس از این که به دقت جسد یخ‌زده جیمی را وارسی کرد، پای گزارش سرگرد میک ـ رئیس کلانتری منطقه ـ نشست.

سرگرد که از افسران باتجربه پلیس بود و پس از گزارش کشف جسد جیمی در محل حاضر و تحقیقات را آغاز کرده بود، در قسمتی از گزارش خود گفت: ساعت حدود 5 صبح بود که موضوع کشف جسد جیمی مستون به کلانتری اطلاع داده شد و ماموران کشت کلانتری در محل حاضر شدند. من ساعت حدود 20/5 در جریان وقوع این جنایت قرار گرفتم و خودم را به محل رساندم.

صحنه دلخراشی بود جسد خون‌آلود مرد بیچاره در میان زباله‌ها رها شده بود. هیچ مدرکی دال بر شناسایی هویت او همراهش نبود. ما محل را تحت کنترل درآوردیم و با روشن شدن هوا تحقیقات از همسایه‌ها را آغاز کردیم که خیلی زود متوجه شدیم جسد متعلق به جیمی مستون 51 ساله است. جالب این که جسد وی درست روبه‌روی خانه‌اش در سطل بزرگ زباله کشف شده بود.

همسر وی با دیدن جسد شوهرش به سر و صورت خود زد و گریه و شیون راه انداخت و او را شناسایی کرد.

سرگرد میک ادامه داد: مقتول یک کارخانه‌دار ورشکسته است که تمام دارایی‌اش را از دست داده و به قول معروف آه در بساط ندارد. او از سال گذشته با مشکلات مالی فراوانی روبه‌رو شد و تمام ثروت و دارایی‌اش را از دست داد و بعد به دلیل بدهی زیاد و فشار بدهکاران خانه‌نشین شد و تمام سرمایه‌اش تنها همین خانه ویلایی است که ظاهرا آن را هم برای پرداخت بدهی‌اش باید می‌فروخت.

جیمی بیشتر اوقات و برای رهایی از دست بدهکاران خودش را در خانه محبوس کرده بود. وی قبلا در رفاه زندگی می‌کرد و آن گونه که تحقیق کردیم مرد بسیار خوشگذرانی بود که البته پس از ورشکستگی دچار بحران روحی شدیدی شده بود.

جیمی تا به حال 3 بار ازدواج کرده که 2 بار آن به جدایی انجامیده و همسر سومش سوزان گانن زن جوان 29 ساله‌ای است که با هم زندگی می‌کردند.

آنها 2 سال پیش با هم ازدواج کردند که البته در آن سال وضع مالی جیمی بسیار خوب بود و هنوز دچار بحران مالی نشده بود. ظاهرا زندگی خوبی داشتند تا این که به دنبال ورشکستگی مالی جیمی اوضاع به هم ریخت و آنها هم دچار مشکل و اختلاف شدند ولی با این وجود با هم زندگی می‌کردند.

رئیس کلانتری درخصوص پیدا شدن جسد جیمی گفت: ساعت 5 صبح یوهان استفن رفتگر شهرداری در حال نظافت خیابان بوده که متوجه جسد در داخل سطل بزرگ زباله می‌شود. وی سراسیمه موضوع را با مرکز فوریت‌های پلیسی در میان می‌گذارد. یوهان مسوول نظافت این خیابان است و هر روز از ساعت 30‌/‌4 تا 30‌/‌6 مشغول نظافت خیابان است. او با این که مقتول را می‌شناخته اما چون جیمی رو به صورت داخل سطل زباله رها شده بود و از طرفی یوهان وحشت‌زده شده بود در مرحله اول نتوانسته بود وی را شناسایی کند.

سرگرد میک یادآور شد: ظاهرا قتل، شب قبل صورت گرفته و آن طور که شواهد نشان می‌دهد وی در مکان دیگری به قتل رسیده و سپس به اینجا انتقال یافته است. ضمن این که گلوله شلیک‌شده از یک اسلحه کالیبر 32 است. متاسفانه تحقیقات محلی از همسایه‌ها هم درخصوص ردی از قاتل فایده‌ای نداشته و فقط همسر مقتول مدعی است که چیزهایی را مشاهده کرده است.

کمیسر چند سوال از سرگرد میک پرسید و آنگاه به سراغ یوهان استفن رفتگر شهرداری که جسد جیمی را پیدا کرده بود رفت و به بازجویی از وی پرداخت.

یوهان که هنوز هم آثار وحشت در چهره‌اش دیده می‌شد به کمیسر گفت: من مشغول نظافت خیابان بودم. 6 ماهی می‌شود که در این خیابان مشغول هستم. همیشه ساعت 30‌/‌4 کارم را شروع می‌کنم. خیابان و پیاده‌رو را جاور می‌کنم و سپس آشغال‌ها را جمع کرده در کیسه قرار می‌دهم و آنها را داخل سطل زباله می‌ریزم.

خلاصه وقتی قصد رها کردن کیسه زباله‌ها را داخل سلطل آشغال داشتم یک لحظه چشمم به داخل سطل افتاد. جسم مچاله شده‌‌ای در داخل سطل بود که مقداری آشغال در اطراف آن دیده می‌شد. اولش فکر نمی‌کرد که یک جسد باشد، اما وقتی با نور چراغ‌قوه داخل سطل را دیدم با جسد یک مرد لاغراندام روبه‌رو شدم که به حالت مچاله و روبه صورت داخل سطل رها شده بود. آنقدر وحشت کردم که تا لحظاتی قدرت حرکت نداشتم و وقتی به خودم آمدم سراسیمه با مرکز پلیس تماس گرفتم و موضوع را اطلاع دادم.

کمیسر نیم‌ ساعتی از او بازجویی کرد و آنگاه وارد ساختمان زیبا و مجلل جیمی مستون شد. داخل سالن بزرگ همسر جوان جیمی و در کنارش مرد قد بلند و خوش‌قیافه‌ای دیده می‌شد.

سوزان همسر جوان مقتول بود و مردی که کنار او نشسته بود ایوان لیرد برادرزاده‌اش بود. آنها قیافه‌ای مضطرب و نگران داشتند.

سوزان با صدای گرفته‌ای به کمیسر گفت: باورم نمی‌شود جیمی بیچاره چنین مرگ دردناکی را تحمل کرده باشد. او این اواخر روزهای سختی را سپری می‌کرد. به خاطر ورشکستگی دچار بحران روحی شده بود و خودش را در خانه حبس کرده بود. از طرفی طلبکارهایش هم او را راحت نمی‌گذاشتند. دائم برایش مشکل ایجاد می‌کردند. به خاطر همین مشکلاتش هم بداخلاقی می‌کرد و دائم با من درگیر می‌شد، اما من به خاطر علاقه‌ای که به او داشتم تحملش می‌کردم و تلاش می‌کردم آرام‌اش کنم.

او واقعا مشکل داشت به نحوی که قصد داشت این خانه را هم بفروشد که البته من موافق نبودم چرا که دیگر سرپناهی برای زندگی نداشتیم، اما جیمی برای این کار اسرار داشت. او می‌خواست با فروش اینجا بخشی از بدهی‌هایش را بپردازد ولی همان‌طور که گفتم من مخالفت می‌کردم و این امر هم باعث جر و بحث و درگیری بیشتر بین ما شده بود. واقعا روزهای سختی را می‌گذراندیم تا این که این حادثه تلخ و دردناک رخ داد. نمی‌دانم چگونه می‌توانم دوری او را برای همیشه تحمل کنم.

وی در مورد حادثه گفت: دیشب جیمی ساعتی بیرون رفت و حدود 10شب برگشت. بدون آن که لباسش را عوض کند روی مبل لم داد و شروع به کشیدن سیگار کرد. بعد هم تلفنی با شخصی که نامش را نبرد صحبت کرد و دقایقی بعد حدود 11 شب خانه را ترک کرد. وقتی او از خانه بیرون رفت من از پشت شیشه او را نگاه کردم. جیمی سوار یک هیوندای مشکی شد.

به فاصله دو سه دقیقه بعد همان خودرو این بار آن طرف خیابان توقف کرد چون هوا تاریک و مه‌آلود بود متوجه چیزی نشدم، اما لحظاتی بعد خودروی هیوندا با سرعت در مه و تاریکی ناپدید شد.

من مطمئن هستم آنها جیمی را به قتل رسانده و سپس جسد او را داخل سطل زباله ر‌ها کردند. بعد از این ماجرا از پشت شیشه پنجره کنار آمدم. در آن لحظه تصورش را هم نمی‌کردم چه بلایی سر جیمی بیچاره آمده است. آن شب هر چه منتظر ماندم، خبری از جیمی نشد، تا این که صبح متوجه شدیم وی به قتل رسیده است.

سوزان در مورد ایوان لیرد، برادرزاده‌اش گفت: او دیشب مهمان ما بود و چون خبری از جیمی نشد، پیش من ماند تا تنها نباشم.

کمیسر درخصوص نحوه آشنایی سوزان با جیمی پرسید که وی توضیحاتی در این خصوص ارائه کرد. کمیسر پس از بازجویی نیم ساعته از سوزان به سراغ ایوان لیرد رفت و ساعتی هم از وی بازجویی کرد. آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد و سپس رو به سرگرد میک دستور دستگیری سوزان و برادرزاده ایوان لیرد را به جرم قتل عمد جیمی مستون صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید سوزان و ایوان قاتل هستند؟

کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری آنها داشت، اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها