[اگه به من بود، همین یه قانون رو برا صفحه میذاشتم:] 1-هر چی میخواد دل تنگت بگو آمممما: حاصل فکر و تلاش و قلم خودت رو بفرست [ولی خب، مسوولان امر یهچی دیگه میگن] 2-نام واقعی یا مستعار، یکیش چاپ میشه. اسامی خارجی و به قول مسوولان: مورددار و نامفهوم، میشن «بدون نام». 3-گفتم رونویسی از نوشتههای دیگران، ممنوع؟! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویس، وگرنه، باس ببخشی اگه به خاطر کمبود جا، علامتِ [...] میآد تو متنت. 6-پارتیمارتیبازی نهریییییمهاااا، مگه واسه نوشتههای طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولیمگول! پَ یهچی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامه یا ایمیلت، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کن. بچّهم رو گاااازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!
نرگس، عاشقترین ستاره: خونوادم خیلی اصرار دارن من متنام رو کتاب کنم اما خودم میگم اگه بتونم کتاب کنم کسی نمیخره؛ دوست نداره بخونه. درست فکر میکنم؟ بعدشم من اصلا باید واسه چاپ کتاب چی کار کنم؟
از من میشنویییی... صبر کن اونقد قلم و بیانت قوی شه که بر جزءجزء کلمات و نوشتههات تسلطی دقیق و دانسته داشته باشی. اونوخ میدونی چیچیو چطو بگی که چیچی حس و چطو حرفی چه جوری تو ذهن خواننده برانگیخته شه (میفهمی چی میگم؟ خودم که نفهمیدم چی گفتم!). دستنویس، یا تایپنویس کتابت رو میدی به یه ناشری، اگه ناشر معتبری باشه، یه قرارداد میبنده و یه حق تألیفی بهت میده، کتابت رو چاپ میکنه، اگه نامعتبر باشه هم، یه منتی سرت میذاره، یه حق چاپی هم ازت میگیره، میشی کتابدار( که یکی از معانی اون ، شخصی دارای کتابه !)... ولی نویسندة آثار ماندگاااار و پُرخریداااار...؟ چی بگم...!
کامران از بناب: میدونی چی حال میده؟ اینکه اخبار سراسری اعلام کنه دیگه واحد انتخابی پول رسمی ایران نه تومنه نه ریال و نه چیز دیگه، بلکه «خنده» و «شادی» شماست و شادی واحد پول ملی ما ایرانیان بشه.
فیروزه از اهواز: دخترک پشت چراغ قرمز این پا و اون پا میکرد. یک بسته آدامس بیشتر باقی نمونده بود ولی مشتریای نبود. صدای اذان از بلندگوی مسجد بلند شد. بابای مسجد همیشه به دخترک خوراکیهای خوشمزه میداد. کنار ستون خوابش برد. پیرمرد خیلی دلش برای دخترک با اون لباسهای کهنه میسوخت. امروز دیگه تصمیمش را گرفت. شاید دخترک بتونه همدم خوبی برای زنش و همچراغ خونهای که تا حالا نداشته باشه.
مهسا امیری از تنکابن: نظرت رو راجع به انتقادم خوندم. فقط ده درصد قانع شدم. آخه جوابات منطقی نبود! ولی با این همه باز هم میگم: آخرشی...!
پس دیگه باس بپذیری در تعریفت از منطق، هنوز اولشی! (ببینم با اون نظری که وسط صفحه چاپ شده، قانع میشیییی...؟ یا بازم نع!)
نرجس ارزبین، 26 ساله از لاهیجان: دغدغههای قلب من، ریخته به روی باورم/ چطوری شد دل به تو باخت، تو عشق اول-آخرم/ میخوام به راهت بشینم، همیشه عاشق بمونم/ میخوام تا آخرین نفس، همیشه از تو بخونم.
شنیدی میگن دل به دل کانالکشی داره؟ حکایت اون نسیمیه که از زیر پنجرة خونهتون میگذره، در حالیکه ایمیل احساس پاسیرو توسط دستان نامهبر طبیعت با خودش برات میاره! هههههه!
خاکستر: دی که میرسد خیالت با خیالمان پیوند میخورد و ما را به روزهای گرم بودنت میبرد و در سرمای زمستان نبودنت بیشتر حس میشود. دل مهربانت را به فرشتهها هدیه کردی و تنهایمان گذاشتی. شاید هم تنهایی که در نوشتههایت موج میزد و ازش لذت میبردی به رفتنت و پیوستن به جاودانگی قوت بخشید. تو رها شدی در پهنای آسمان، سردی رفتنت را گره زدی با بیجانی درختان، با خاک بیروح همآغوش شدی. نبودنت هنوز بهت ناباوری در خاطرمان جا گذاشته. جاودانی در عمق قلبهایمان با یادگارهایی که صادقانه از روح بلندت بخشیدی و چه دلهای پردردی را دردمند کردی. بخواب با تمام آرامش ای شاخه گل سرخ خشکیده در توفان تنهایی (این یه مطلب [را] برای سالگرد جعفرد دردمندی براتون ارسال کردم. امیدوارم بچاپی).
به نظرت میشه حسامی، یکی از بروبچ خوب و همیشگی صفحه رو، حتی اگه دیگه قلمش هم براش ننویسه، از یاد ببره؟ بهونة خوبی برای یادکرد از جعفر بود. یادش نورانی.