من از بلندی نمی‌ترسم

می‌گویند ترس از بلندی در کودکی افراد ریشه دارد، اما من تا جایی که یادم می‌آید در کودکی از بلندی نمی‌ترسیدم. اصلا بلندی برایم زیباترین اتفاق روزانه بود. آن ‌زمان پدرم یک نردبان گذاشته بود گوشه حیاط که هر وقت خواست، برود روی پشت‌بام، معطل نردبان نماند. این نردبان و بالا‌رفتن از آن یکی از تفریحات روزانه من بود. هیچ‌وقت هم به ذهنم خطور نمی‌کرد که بالا رفتن از نردبان دلهره‌آور یا ترسناک باشد.
کد خبر: ۴۵۱۵۰۵

شب‌های تابستان هم که روی پشت‌بام می‌خوابیدیم یکی از کارهای همیشه‌ام این بود که رختخواب‌های سبک را از نردبان بالا ببرم. از بلندی نمی‌ترسیدم چون به آن فکر نمی‌کردم. همه فکرم این بود که آن بالا چه خبر است. به پله‌های نردبان فکر نمی‌کردم و از فاصله‌ام با زمین که هی دور و دروتر می‌شد؛ فقط به پشت‌بام فکر می‌کردم و فاصله خوبی که از زمین پیدا می‌کردم. حتی زمانی هم که از پله‌های کوه برفی که زمستان‌ها وسط کوچه می‌ساختیم، بالا می‌رفتم تا از آن طرف آن لیز بخورم و به زمین برسم، بازهم نمی‌ترسیدم. نه از سرما نه از سُر خوردن نه از برف و یخ. فقط دوست داشتم هر چه زودتر به بالای کوه برفی برسم و لذت یک سرسره بازی یخی را تجربه کنم.

ترس در کودکی من جایی نداشت... ترس را برای اولین بار در بزرگسالی تجربه کردم. زمانی که دختر کوچکم در یکی از شب‌های تابستان که به پارک رفته بودیم از من خواست تا با او سرسره فلزی را تجربه کنم! از پله‌های سرسره بالا رفتم، اما وقتی به آن بالا رسیدم، ترس تمام دنیا ریخت توی دلم. من نتوانستم از سرسره لیز بخورم. ترسیده بودم. ترسی که دلیل آن را نمی‌دانستم. وحشت همه ذهنم را گرفته بود. سرسره اما آنقدر ارتفاع نداشت که باعث ترس شود، اما من ترسیده بودم و دلیل آن را هنوز هم نمی‌دانم. دلم آشوب شده بود و بعد از آن شب تابستانی به هیچ سرسره‌ای دیگر نزدیک نشدم.

راه آسمانی جنگل‌های لاهیجان

یکی از تابستان‌ها به سنت هر ساله رفتیم شمال و بعد لاهیجان. شهری زیبا که هم جنگل دارد و هم دریا. همسفرمان گفت: برویم تله‌کابین...‍! همه موافقت کردند. چه جایی بهتر از تله‌کابین لاهیجان. دخترم پر‌شد از شادی که چه خوب، شهر سبز را از بالا ببینیم. من هم که نه از بلندی می‌ترسم و نه از تله‌کابین؛ ترس یعنی چه؟ قرار است با یک اتاقک فلزی روی یک کابل ضخیم و پرقدرت حرکت کنیم، از میان جنگل بگذریم و درختان را همجوار خود ببینیم... رفتیم تله‌کابین لاهیجان. سوار شدیم. اتاقک آرام‌آرام حرکت کرد و کم‌کم ارتفاعش از سطح زمین بیشتر و بیشتر شد. دلم آشوب شد، دلهره، اشک به چشمانم آورد. چشمانم را روی همه سبزهایی که حسرت دیدنشان را داشتم، بستم. دوست داشتم فریاد بزنم: نگه دارید، من می‌خواهم پیاده شوم... . چشمانم بسته بود، اشک روی صورتم می‌غلتید، اما صدای خنده همراهانم را می‌شنیدم... صدای دخترم را که می‌گفت: وای مامان می‌ترسه! نترس... بلندی که ترس نداره!

روزی من‌ هم از بلندی‌ها نمی‌ترسیدم، می‌خندیدم، زمانی‌ که روی تاب درختی می‌نشستم و آنقدر اوج می‌گرفتم تا انگشتان پاهایم به بلندترین شاخه برسد... حالا اما ترس از بلندی باعث خنده اطرافیانم شده بود. می‌رفتیم و من به برگشت فکر می‌کردم که چگونه باید این مسیر را دوباره طی کنم. ای‌کاش می‌توانستم از میان درختان با پای‌پیاده به شهر برگردم. هنوز هم وقتی عکس‌های داخل آن اتاقک آهنی را می‌بینم، دلشوره سراغم می‌آید، اما خنده‌های دخترم شیرین‌اند... انگار ترس مادر؛ سفر هوایی را برای او لذت‌بخش‌تر کرد.

تله‌کابین مقدس در بیروت بارانی

یک سفر کاری به بیروت. فقط نصف روز وقت داریم تا جاهای دیدنی شهر را ببینیم. باران اما بی‌امان می‌بارد. باران‌های مدیترانه‌ای که انگار قصد تمام شدن، ندارند. وقت رفتن؛ همه آنهایی که سفر بیروت را تجربه کرده‌اند به هم یادآوری می‌کنند که حتما به دیدن کلیسای حریصا که بر بلندای یک کوه قرار دارد، بروم.

شهر باران‌زده بیروت را از جنوب به شمال طی می‌کنیم تا به کلیسای حریصا برسیم، اما وقتی به مسیر اصلی می‌رسیم، می‌گویند باید مسیر کوه را با تله‌کابین طی کنیم تا به کلیسا برسیم! عجب! بازهم تله‌کابین آن‌ هم در یک روز بارانی. منصرف می‌شوم. اصلا حرفش را نزنید... همراهانم اصرار می‌کنند: این همه راه را از آن‌ طرف شهر آمده‌ایم این طرف شهر... حالا نمی‌آیی؟ تجربه تله‌کابین لاهیجان را دارم و رودربایستی هم با کسی ندارم. نمی‌آیم... من همین‌جا می‌مانم، شما بروید... از آنها اصرار از من انکار. مرد عرب، متصدی تله‌کابین یک ‌چیزهایی دستگیرش شده است. به ما نگاه می‌کند و لبخند می‌زند. داریم وقت را می‌کشیم، زمان زیادی نداریم. همراهان دلخورند و من می‌ترسم. مرد عرب نزدیکم می‌آید و به عربی چیزهایی می‌گوید که نمی‌فهمم... یکی از همراهانم ترجمه می‌کند، می‌گوید: نترس. تله‌کابین که ترس ندارد، اما این حرف‌ها کوچک‌ترین اثری بر‌من‌ندارد. مرد می‌رود، فکر می‌کنم چه زود ناامید شد، اما خیلی زود برمی‌گردد با عکسی که در دست دارد. مجسمه‌ حضرت مریم بر بلندای یک کوه‌ ، سفید و زیبا، دستانش را به دو سمت باز کرده است...

همراهم ترجمه می‌کند: بانوی مقدس تا حالا آرزوی همه کسانی را که به آن بالا رفته‌اند برآورده کرده است....

بانوی مقدس... برآورده شدن آرزو! عکس، اغواکننده است. حالا اتاقکی فلزی است که تو را به مکانی مقدس در بالای کوه می‌برد. آنجایی که انگار مریم مقدس ایستاده تا همه گوشه کنار شهر را با مردمش ببیند و از آنها محافظت کند...

سوار می‌شوم. بسم‌الله می‌گویم و تلاش می‌کنم چشمانم را نبندم. می‌خواهم مردمی را ببینم که در آشپزخانه‌هایشان مشغول آشپزی هستند یا روی ایوان‌هایشان در آن هوای بارانی نشسته‌اند و قلیان می‌کشند، چای می‌خورند و برای ما که با تله‌کابین از کنار خانه‌هایشان عبور می‌کنیم دست تکان می‌دهند... از خانه‌ها که عبور می‌کنیم به جنگل می‌رسیم. حالا دوباره تصور لاهیجان به ذهنم هجوم می‌آورد، اما عکس، آنقدر اغواکننده بود که بزودی جای ترس را می‌گیرد. می‌خواهم به بالای کوهی بروم که مریم مقدس آنجا ایستاده است و من قرار است بعد از رسیدن به حریصا از پله‌های زیادی بالا بروم تا به مجسمه مریم مقدس برسم. او آنجا زیرباران مراقب من است. شهر در پایین کوه گسترده شده است. دریای مدیترانه، شهر را در آغوش گرفته و یکی از زیباترین مناظر جهان را ترسیم کرده است. مریم مقدس آن بالا ایستاده و دستان مهربانش رحمت خداوند را به زمین و زمینیان هدیه می‌دهد، دستانی که برایش مسلمان و مسیحی به یک اندازه دوست‌داشتنی هستند. ‌برای دخترم، تسبیحی از کلیسای حریصا به رسم سوغات می‌خرم. وقتی عکس‌های داخل تله‌کابین را نشانش می‌دهم بازهم می‌خندد و با ناباوری می‌گوید: فتوشاپه دیگه!... می‌خواهی بگویی، نترسیدی!

طاهره آشیانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها