بهترین هدیه سال نو

کد خبر: ۴۵۱۳۵۵

حالا وقتی به هدیه‌هایی که در طول زندگی از افراد مختلف گرفته‌ام فکر می‌کنم، بیشتر و بهتر متوجه می‌شوم تمام آنها نشانه‌ای از مهر و محبت دوستان و آشنایانم دارند؛ چه هدیه گران‌قیمت باشد و چه ارزان، چه بزرگ و چه کوچک.

یکی از بهترین و باارزش‌ترین هدیه‌هایی که در طول زندگی گرفتم، از طرف مادرم بود؛ یک شال‌گردن زیبا همراه با ژاکتی خوشرنگ و قشنگ. مادرم آنها را دور از چشم من بافته بود تا شب سال نو حسابی مرا ذوق‌زده و خوشحال کند، اما من که آن موقع پسر کوچکی بودم، خیلی معنایش را درک نکردم و فقط دنبال هدیه‌ای بزرگ‌تر و خوشرنگ و لعاب‌تر می‌گشتم؛ چیزی مثل یک ماشین اسباب‌بازی یا یک قطار و هواپیمای بزرگ.

اما حالا می‌دانم سال نو خودش به تنهایی خوب و قشنگ است و هیچ‌کدام از ما نیازی به هدیه‌های متفاوت و رنگارنگ نداریم. حالا می‌دانم هدیه‌های سال نو به تنهایی ارزشی ندارند و تفکر و عشق نهفته در آنها ارزشمند است.

همه دوستان و آشنایان می‌دانند سال گذشته خداوند بهترین هدیه سال نو را به من داد؛ همسر عزیز و مهربانی که تمام خوبی‌های دنیا را با خودش به همراه آورد. آنجلا بهترین هدیه‌ای بود که دنیا می‌توانست به من بدهد. برای همین من هم تصمیم گرفتم بهترین هدیه را برای بهترین زنی که می‌شناختم تهیه کنم.

روزهای زیادی را در خیابان‌ها و مغازه‌های شلوغ گشتم، کاتالوگ‌های مختلفی را ورق زدم و هدیه‌های معرفی‌شده در آنها را یکی یکی بررسی کردم؛ اما هیچ مورد خاص و جالبی پیدا نشد.

روزها می‌گذشت و کم‌کم به پایان سال نزدیک می‌شدیم. وقتی دیدم زمان زیادی ندارم، کم‌کم ناامید شدم و فکر کردم دیگر ممکن نیست هدیه مناسبی برای آنجلا پیدا کنم. با ناامیدی و ناراحتی برای آخرین بار سری به مرکز خرید محله خودمان زدم و یک بار دیگر ویترین‌ها را در جستجوی هدیه‌ای خاص نگاه کردم؛ با خودم می‌گفتم شاید دفعه‌های قبل مغازه‌ای را ندیده باشم یا این‌که چیزی پشت ویترین مغازه از چشمم پنهان شده باشد.

از جلوی مغازه‌ها می‌گذشتم و با دقت آنها را نگاه می‌کردم، اما هیچ چیز نظرم را جلب نمی‌کرد. احساس شکست می‌کردم و با همین حس ناخوشایند راهم را به سمت در خروجی مرکز خرید در پیش گرفتم و با عصبانیت از کنار مردم گذشتم. اما درست قبل از این‌که از در خارج شوم، ‌بهترین هدیه‌ را پیدا کردم.

برخلاف تصورم این هدیه پشت ویترین مغازه‌ای بزرگ و مجلل نبود، در کاغذ کادویی رنگارنگ و بسته‌بندی فوق‌العاده‌ای هم پیچیده نشده و خبری هم از روبان‌ها و تزئینات رنگارنگ و جالب هم نبود.

وقتی داشتم از مرکز خرید خارج می‌شدم، زن و شوهر پیری را دیدم که دست‌های یکدیگر را گرفته بودند و می‌خندیدند. این هدیه را می‌شد در چشم‌های آنها دید؛ زن و شوهری که سال‌ها در کنار یکدیگر و با احترام به دیگری زندگی خوبی برای هم ساخته بودند. این هدیه را در کلماتی که بین پدربزرگ و نوه‌ بازیگوشش رد و بدل می‌شد شنیدم؛ پدربزرگی که می‌خواست نوه‌اش بهترین و نیکوکارترین انسان روی زمین باشد. هدیه را در چشم‌های مادری دیدم که فرزندش را در آغوش گرفته بود و چنان از او حمایت می‌کرد که گویی هیچ مشکلی نمی‌تواند از این سد بگذرد و دل فرزندش را بلرزاند...

بهترین هدیه‌ای که من پیدا کردم، عشق و محبت بود. همان موقع فکر کردم بهترین کار این است که در این سال نو عشقم را به آنجلا هدیه و طوری زندگی کنم که او همیشه عشق مرا باور کند. اگر می‌خواستم زندگی خوبی داشته باشم، باید عشق، احترام، اعتماد و محبت را به آنجلا و زندگی‌ام هدیه می‌دادم.

زهره شعاع

منبع: motivateus.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها