در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دو روز بعد فردی ناشناس با ماشین به خودروی یاشار میکوبد و قصد جان او را میکند، اما این پسر جان سالم به در میبرد. کارآگاه شهاب به سوگند ـ همسر مقتول ـ بدبین است. سوگند زن دوم الیاس و از او خیلی کوچکتر است و احتمال دارد برای رسیدن به ارثیه کلان، نقشه قتل شوهر و پسرناتنیاش را کشیده باشد.
از سوی دیگر این فرضیه نیز وجود دارد که هدف قاتل از همان ابتدا فقط یاشار بوده و در زمان شلیک نیز تصور میکرده یاشار سوار بر خودرو است. از طرفی ردپاهای بر جا مانده در صحنه جرم ثابت میکند فرد تیرانداز لنگ میزند. کارآگاه در ادامه تحقیقات سراغ مریم ـ نامزد یاشار ـ میرود و او پسر سرایدار ساختمانشان به نام حسن را به عنوان تنها فرد لنگی که میشناسد، معرفی میکند. حسن مشکل ذهنی دارد و بازجویی از او سخت است، اما باید این کار انجام شود، چون حسن درست روز سوءقصد به یاشار با ماشین یکی از همسایگان تصادف سختی کرده بود. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید.
سرگرد شهاب و ستوان ظهوری بعد از کمی صحبت با حسن وقتی دیدند راه به جایی نمیبرند او را به حال خودش گذاشتند و در گوشهای از پارکینگ پشت یک ستون ستبر با هم خلوت کردند تا ببینند چه باید بکنند. مدل ماشینی که حسن با آن تصادف کرده با مدل خودرویی که به یاشار کوبیده بود مطابقت داشت. لنگی پای حسن نیز با ردپاهای برجا مانده در خانه الیاس کاملا همخوانی میکرد، اما مشکل اینجا بود که حسن اصلا یاشار و پدرش را نمیشناخت. یعنی اصلا دلیلی برای برقراری این آشنایی وجود نداشت ضمن این که بچه معلول یک سرایدار چرا باید نامزد دختر یکی از اهالی ساختمان را به قتل برساند؟ این منطقی به نظر نمیرسید و شاید همه شباهتها و انطباقها یک حادثه بود. شاید هم کسی سعی داشت برای حسن پاپوش درست کند. کارآگاه یک حدس دیگر هم میزد. او نگاهی به دور و برش انداخت تا مطمئن شود کسی صدایش را نمیشنود بعد به ستوان گفت: «شاید هم کسی از حسن سوءاستفاده و او را تحریک کرده که این کار را بکند. حسن عقل درست و حسابی ندارد و راحت میشود او را گول زد».
ظهوری جوابی برای این حرف رئیساش نداشت، اما او هم مثل کارآگاه حدس میزد راز این پرونده در همین ساختمان حل خواهد شد. دو همکار تصمیم گرفتند یکبار دیگر با پدر حسن صحبت کنند. میخواستند کمی بیشتر درباره جوان معلول و دوستان و اطرافیان او اطلاعات به دست بیاورند. مرد میانسال فردی سادهدل به نظر میرسید و از آن آدمهایی بود که هیچوقت در زندگیاش به کسی از سر عمد بدی نکرده بود. او سوال شهاب را با دقت جواب داد: «به خاطر شرایطش، حسن دوستی ندارد، خودتان که دیدید. تنها دلخوشیاش من و مادرش هستیم و بعد از آن فوتبال. فوتبال خیلی دوست دارد و همه فوتبالهای شبکه سه را میبیند. برایش توپ هم خریدهام و هر وقت پارکینگ خلوت باشد با آن بازی میکند».
ظهوری ناگهان به یاد آورد قتل در روز بازی پیروزی و تراکتورسازی انجام شده است و همین میتوانست سرنخ خوبی باشد. او از پدر حسن پرسید: «پسرتان جمعه کجا بود؟»
ـ جمعه من و مادرش رفته بودیم ختم یکی از اقوام و خانه نبودیم ولی او خانه بود. تنها ماندن برایش سخت است، اما بعضی وقتها هم چارهای وجود ندارد.
ظهوری با اشاره به رئیساش فهماند نکته دندانگیری را به دست آورده است. برای همین این گفتوگو را زودتر تمام کردند تا یکبار دیگر تشکیل جلسه بدهند. سوءظن شهاب به حسن بیشتر شده بود چراکه در غیبت والدینش این فرصت را داشت که به دربند ـ محل زندگی مقتول ـ برود و به سمت الیاس شلیک کند. وقتی ستوان بازی آن روز را به سرگرد یادآوری کرد، شهاب برای بازجویی دوباره از حسن معطل نکرد.
حسن در خانه نشسته بود و داشت توپش را تمیز میکرد و با آن حرف میزد. دو همکار گوش ایستادند تا شاید از درددلهای او چیزی بفهمند ولی حرفها به نظرشان بیمعنی آمد. حسن واقعا بیمار بود و اگر هم ثابت میشد قتل کار او است به احتمال زیاد مسوولیت کیفری نداشت ولی به هر حال وظیفه کارآگاه این بود که قاتل را به دستگاه قضایی معرفی کند و اجازه بدهد قضات درباره این مساله تصمیم بگیرند. ستوان در نقش یک هوادار دوآتشه تیم پیروزی ظاهر شد و سر صحبت را با حسن باز کرد. جوانک اطلاعات خوبی از این تیم داشت و اسم مربی و چند بازیکن را حفظ بود، حتی میدانست این تیم در بازی با استقلال شکست خورده است.
ـ همیشه بازیشان را میبینم خیلی دوست دارم ولی گل که میخورند گریهام میگیرد.
ـ جمعه یادت هست چند تا گل از تراکتورسازی خورد؟
ـ جمعه؟
ـ همان روز که پدر و مادرت خانه نبودند.
حسن بازی را ندیده بود: «کار داشتم، وقت نکردم بازی را ببینم».
ـ چه کار؟
ـ ماشین یکی از همسایهها را برده بودم کارواش.
کارآگاه از پدر حسن، نشانی کارواشی را که پسرش همیشه به آنجا میرفت گرفت و همراه دستیارش راهی آنجا شد. او میخواست بداند آیا ادعای حسن صحت دارد و اگر این طور است او دقیقا چه ساعتی ماشین را برده بود. مدیر کارواش با این که حسن را میشناخت حافظهاش یاری نمیکرد جواب سوال سرگرد را بدهد. البته میشد از فیلمهای دوربین مداربسته پاسخ را فهمید. دو همکار همانجا در دفتر کارواش که زیرزمین یک محوطه باز و وسیع بود نشستند و فیلم روز جمعه را تماشا کردند.
حسن راست میگفت البته یک ساعت قبل از قتل کارش در آنجا تمام شده و رفته بود. این بار باید از همسایهای که ماشینش در اختیار پسر جوان بود تحقیق میشد. ستوان از اینکه با شکم گرسنه یکبار دیگر باید به همان ساختمان برگردد اصلا راضی نبود، اما چارهای هم وجود نداشت. آن همسایه صددرصد مطمئن بود ماشینش را 2 ساعت بعد از تمام شدن مسابقه فوتبال تحویل گرفته بود. همه شواهد و مدارک علیه حسن بود و کارآگاه چارهای نمیدید جز این که او را بازداشت کند. وقتی شهاب با اجازه پدر مظنون وارد اتاق سرایداری شد تقریبا اطمینان یافت جوان معلول قاتل است چون او را در حال تمیز کردن یک سلاح شکاری از همانهایی که الیاس با آن کشته شده بود، دید.
حسن در اداره آگاهی خیلی زود به قتل اعتراف کرد. خیلی ترسیده بود و با این که میدانست حرفهایش به ضررش است نمیتوانست مقاومت کند. نه کسی او را برای این کشتار اجیر کرده و نه کاسهای زیر نیم کاسه بود. او خودش تصمیم به این کار گرفته و نقشه قبلی هم کشیده بود.
حسن در حالی که اشک میریخت ماجرا را تعریف کرد: «من مریم خانم را خیلی دوست داشتم و میخواستم زنم شود. یک روز او به من گفت قرار است برایش خواستگار بیاید. خیلی دلم گرفت برای همین مراقب بودم ببینم خواستگار کی هست. بعد هم که خواستگاری تمام شد با ماشین یکی از همسایهها دنبالشان رفتم و شیشه خانهشان را هم شکستم و فرار کردم، ولی فایدهای نداشت چون مریم خانم تصمیماش را گرفته بود و آن آقا هر روز با مریم خانم بیرون میرفت.
برای همین گفتم اگر او را بکشم خودم میتوانم با مریم خانم عروسی کنم. آن روز رفتم خانهشان و کشیک دادم و بعد هم کشتمش، اما بعد فهمیدم اشتباه کشتهام برای همین یک بار دیگر رفتم و با ماشین او تصادف کردم تا آن پسر را بکشم، اما فکر کنم باز هم زنده مانده. من مریم خانم را دوست داشتم و میخواستم زنم شود... .»
متهم جمله آخر را چند بار پشتسر هم تکرار کرد. کارآگاه خیلی دلش به حال او سوخت، اما چارهای نبود و حسن باید به بازداشتگاه میرفت. شهاب بعد از روشن شدن ماجرا با پسر و همسر الیاس جلسه گذاشت و همه ماجرا را برایشان تعریف کرد و گفت بهتر است این جوان را ببخشند.
ـ البته فکر کنم از نظر قانونی هم مسوولیتی متوجه حسن نباشد چون واقعا عقبمانده ذهنی است، اما بهتر است شما هم با این که داغدار هستید او را ببخشید. بهتر است مریم و خانوادهاش هم خانهشان را عوض کنند تا دیگر مشکلی پیش نیاید.
سوگند و یاشار قول دادند به گفتههای سرگرد فکر کنند. آنها اداره آگاهی را با اندوه ترک کردند و بعد از آن شهاب مشغول نوشتن گزارش این پرونده شد تا متهم صبح روز بعد به دادسرا تحویل داده شود.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: