سفر‌تا چشم‌اندازهای کودکی

کودکی‌ام هنوز در خواب‌های آرام میانسالی نفس می‌کشد. شب‌هایی که در امنیت ذهنی و روانی به خوابی عمیق فرو رفته‌ام، کودکی‌ام می‌آید و از این آرامش استفاده می‌کند و مرا به جاهایی می‌برد که دوستشان دارم. اولین رویاهای این خواب آرام با همهمه‌هایی گوشنواز آغاز می‌شود.
کد خبر: ۴۴۷۲۳۲

 من در رویا در خواب هستم و اما شنوایی‌ام هوشیارانه صداهای اطراف را می‌شنود. صداها را می‌شنوم اما مفهوم آنها را درک نمی‌کنم. صداها را دوست دارم، آزارم نمی‌دهند و خوابم را که با نسیمی خنک نوازش می‌شود بر هم نمی‌زنند. صداهای نامفهوم مرا به دامنه کلیدر می‌برند. نه....! منظورم رمان معروف کلیدر نیست که در اولین صفحات آن مارال سوار بر اسبی تندرو و زیبا دشت کلیدر را زیرپا می‌گذارد تا به خانه عمه‌اش بلقیس برسد!...

کلیدر خواب من‌هم، دشتی فراخ و زیباست در جایی میانه نیشابور و سبزوار. کلیدر خواب من همجوار با روستایی است که بر قله یکی از کوه‌های آن امامزاده‌ای به نام علی‌اصغر، سکنا دارد. امامزاده‌ای که کودکی مرا سرشار از لحظات شیرین و بیاد ماندنی کرده است و توانست کودکی‌ام را در حریری از آرامش بپیچد، امامزاده‌ای که هنوز هم به خواب‌هایم راه پیدا می‌کند و صبح‌ روزهای مرا با طراوات می‌کند.

کودکی در دهه 50 با کودکی در دهه 90 از زمین تا آسمان فرق دارد. حالا سفر به معنای جاده نیست. سفر برای ما، بُعد زمان و مکان گسترده‌ای داشت. جاده بخشی از سفر بود و زمان که به سرعت می‌گذشت، سفر ما را شکل می‌داد. نه دوست داشتیم جاده تمام شود و نه می‌خواستیم خورشید خود را به مغرب برساند. سختی، جزئی از سفرمان بود. نه هواپیمایی بود، نه قطار تندرو و نه اتوبوس‌هایی که فاصله صندلی‌هایش آنقدر باشد که بتوان پاها را دراز کرد و خستگی راه را از آنها گرفت. سفر ما اگر می‌خواست خیلی در رفاه بگذرد با اتوبوس ایران‌پیمایی سپری می‌شد که راننده و شاگردش حتی در راهرو آن هم مسافر سوار می‌کردند و با توافق مسافران روی 2 صندلی که کنار هم بودند، 3 مسافر می‌نشاندند، اما همه اینها، جزئی از سفر و دلخوشی‌های آن بود.

ما مشتاق سفر بودیم اما افق سفر برای ما چندان دور نبود. سفر از شهری به شهر دیگر، لذتی بود که به ندرت نصیبمان می‌شد. خانواده‌ها آن زمان هر چند بزرگ بودند و پرجمعیت اما در یک شهر زندگی می‌کردند. سفر برای ما رفتن به حومه شهر بود. به روستایی نزدیک که یکی از اقوام در آن زندگی می‌کرد. سفر برای ما جاده‌خاکی بود که ما را به ده می‌رساند. جاده‌ای که باید، پیاده آن را طی ‌می‌کردیم. جاده اصلی آسفالت بود و تا ابتدای جاده خاکی می‌شد با مینی‌بوس، وانت و... سواره آمد، اما بقیه راه را باید پیاده می‌رفتی و همین هم غنیمتی بود. سفر برای ما پیاده‌روی در جاده خاکی بود که دو طرفش مزارع گندم، جو یا جالیزهای گوجه، خیار و باغ‌های میوه بسیار دیده می‌شد اما ما بندرت از ترس صاحبان آنها جرات می‌کردیم حتی از نیمرخ به آ‌ن‌همه مائده زمینی نگاهی بیندازیم. جاده خاکی دلخوشی‌مان بود برای رسیدن به مقصد و در آب روان رودخانه دست و رو را شستن و بعد همه خستگی راه دوست داشتنی را با چای خانه قوم‌و‌خویش از تن به در کردن؛ باز سفر ادامه پیدا می‌کرد و کوچه‌ پس‌کوچه‌های خاکی روستا و باغ‌هایش می‌شدند ادامه سفر ما. سفری که یک روز بیشتر طول نمی‌کشید اما آن‌قدر خوب بود که هنوز ردپای آنها را می‌توان در خواب‌های میانسالی دید.‌ همهمه‌ها به خواب‌های میانسالی راه یافته‌اند و نسیم خوش کلیدر و باغ‌های اطراف امامزاده علی‌اصغر، خوابم را نوازش می‌دهند. بوی زردآلو می‌آید و کودکی‌ام در میان درختان باغ‌های زردآلو در گشت‌وگذار است. به زیارت رفته‌ایم. زیارت امامزاده علی‌اصغر. کاروان زیارتی ما اصلا به کاروان‌های امروزی شباهتی ندارد. قرار نیست از یک شهر به شهر دیگری برویم و قرار هم نیست با هواپیما رنج سفر زیارتی را بکاهیم. مادرم می‌گوید رنج سفر هر چه بیشتر باشد، زیارت مقبول‌تر است و حاجت‌ها زودتر برآورده می‌شود. اصلا سفر به امامزاده علی‌اصغر برای برآورده شدن حاجت‌های یکی از همسایه‌هاست. در محله ما چند نفری هستند که حاجتشان را از امامزاده گرفته‌اند و به همین دلیل هر سال اهل محله را دعوت می‌کنند تا همراه آنها شوند برای ادای احترام به امامزاده علی‌اصغر که در بالای یک کوه است و روستاییانی که در دامنه کوه، باغ‌های پربرکتی دارند به زواران امامزاده اجازه می‌دهند که در باغ‌های آنها، روز و شبی را سکنا کنند و زائران می‌دانند که باید حرمت مردم روستا را نگه داشت و به میوه‌های آنها دست درازی نکرد، اما همه دلخوشی ما این است که زردآلو یا گردویی روی زمین افتاده باشد تا طعم آنها نصیب ما شود. باغدارها خوردن میوه‌هایی را که روی زمین افتاده‌اند برای زائران حلال کرده‌اند.

همسایه‌هایی که مهمان به امامزاده می‌برند انگار با هم دست به یکی شده‌اند تا همه اهالی محله فقط یک‌بار بتوانند به امامزاده علی‌اصغر بروند. برای همین خانواده‌ای که یک بار مهمان یکی از همسایه‌ها در سفر زیارتی بوده دیگر نباید توقع داشته باشد همسایه دیگری که کاروان به راه می‌اندازد او را برای بار دوم به این سفر ببرد. باید نوبت به همه برسد. ناهار روز بعد در جوار امامزاده به عهده میزبان است، اما شام روز حرکت و صبحانه را باید مهمان با خودش بیاورد. چای را هم میزبان می‌دهد اما بهتر است که مهمان بساط چایی را هم با خود داشته باشد. لحاف، تشک، زیرانداز و ظرف و ظروف غذا خوردن و چای خوردن با مهمان است. باید همه این بساط همراهت باشد، اما نباید زیاد جاگیر باشد چون وسیله نقلیه‌ای که زائران را از محله‌ای در شهر نیشابور به دامنه کوه‌های کلیدر در میانه سبزوار و نیشابور می‌برد، فقط یک اتوبوس ایران‌پیماست!

این‌همه زائر مرد و زن و بچه و این‌همه بار و بندیل و تنها یک اتوبوس، اما بد نیست؛ برای ما سفر یعنی رفتن و به جاده زدن. سفر یعنی همه سختی‌هایی که باید به چشم ببینیم. سفر هر چه سخت‌تر و طولانی‌تر، بهتر. ای‌کاش اتوبوس فقط برود.... برود و هیچ‌گاه از رفتن بازنایستد. حتی زمانی که پاهایمان از نشستن روی دو زانو کف راهرو اتوبوس مور مور می‌شود و خواب می‌آید و گردن‌هایمان را به این‌طرف و آن‌طرف می‌اندازد...!

اما این‌بار رسیدن زیباست. باغهای کلیدر و امامزاده علی‌اصغر درهای خود را به سوی ما گشوده‌اند. اهالی محل همه دور هم بساط خود را می‌گسترند. زن‌ها دست به کار تهیه ‌چای می‌شوند، باید به فکر شام هم باشند و مردها باید گوسفندان نذری را قربانی کنند و آنها را برای تهیه ‌ناهار فردا آماده کنند. شب چقدر زود می‌رسد. فانوس‌ها و چراغ‌های گازی روشن می‌شوند و به شاخه درختان آویزان. نور آنها همه باغ‌ها را روشن کرده است. مردم زیادی از سبزوار و نیشابور به زیارت امامزاده علی‌اصغر آمده‌اند. همه کنار هم، بدون این‌که یکدیگر را بشناسند، مانند دوستانی قدیمی دل به دل هم می‌دهند. بچه‌ها خسته‌اند، اما باید منتظر شام باشند. البته می‌دانیم در کنار شامی که مادر آماده کرده، میزبان هم مقداری از دل و جگر گوسفندان نذری را که کباب کرده‌ به ما خواهد داد. آنهم نه به رسم سیر شدن، فقط به بهانه تحفه‌ای که پیش درآمدی باشد برای استجابت درخواست‌ها و نیازها. نیازهایی که مادر از زمان بستن بساط زیارت زیر لب زمزمه می‌کند و ما با نگاهی به لبان او که آرام نجوا می‌کند از خدا و امامزاده علی‌اصغر می‌خواهیم تا دعای مادر را اجابت کند ؛ شاید خانواده ما هم سال آینده میزبان شود و کاروان زیارتی امامزاده علی‌اصغر را راه بیندازد.

خواب آمده است، نسیم کلیدر از لابلای درختان عبور می‌کند و خوابم را نوازش می‌دهد. همهمه‌هایی به گوش می‌رسد. من می‌دانم که مردان و زنان دارند تدارک ناهار فردا را می‌بینند. ما فردا به قله کوه خواهیم رفت تا امامزاده را زیارت کنیم. قبل از بالا رفتن از کوه کمی آب از چشمه پایین کوه می‌نوشیم. آبی که تبرک است و می‌گویند امامزاده هم قبل از شهادت از آن نوشیده است. بالا رفتن از کوه با دعا و صلوات همراه است. بچه‌ها مانند آهوانی تیزپا از کوه بالا می‌روند. امامزاده در آنجا منتظر آنهاست تا دعای مادرانشان را برآورده کند.

خوابم آرام است. ای‌کاش دختر من هم برای برآورده شدن نذرهای من از کوه بالا برود تا به امامزاده برسد، اما اکنون سفر، جاده و کوه نیست... سختی نیست. دور از دسترس نیست... حالا در میانسالی امامزاده به خوابم می‌آید....

طاهره آشیانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها