در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما وقتی ازدواج کردم و خواستم واقعا مادری مهربان برای بچههایم باشم، متوجه شدم نمیتوانم! مدتها در پی یافتن راهحلی برای این مشکل بودم، به پزشکان مختلفی مراجعه و داروها و درمانهای متفاوت را امتحان کردم. سالها وضعیت همین طور بود تا بالاخره بعد از گذشت 7 سال باردار شدم. من و همسرم خیلی خوشحال شده و منتظر تولد کوچولوی دوست داشتنیمان بودیم. اینقدر همه چیز خوب پیش میرفت که شک کرده بودم و فکر میکردم حتما مشکلی وجود دارد؛ همه چیز مثل داستانها بود و برای همین منتظر اتفاقی غیرمنتظره بودم.
بعد از گذشت چند هفته، همراه با مادرم به مطب دکتر رفتیم و به او گفتم حس خوبی ندارم. دکتر هم آزمایشات و معاینات لازم را انجام داد و بالاخره جواب نهایی را به ما گفت: «بچه مرده است.»
با اینکه جمله کوتاه و مشخص بود؛ اما من براحتی نمیتوانستم معنای کلمات دکتر را بفهمم. من بچهام را در صفحه نمایش میدیدم؛ او سالم و کوچک بود؛ اما با این حال قلب کوچکش نمیتپید و برعکس قلب من که تندتند میزد، آرام ایستاده بود. احساس خوبی نداشتم و دلم میخواست تنهای تنها باشم. حوصله هیچکس را نداشتم و نمیخواستم کسی را اطرافم ببینم.
وقتی به بیمارستان رفتم، متوجه شدم قند خونم هم به دلیل استرس این روزها افزایش یافته است. من از وقتی 3 سالم بود، دیابت داشتم و برای همین همیشه خداوند را مقصر میدانستم. همیشه ناراحت بودم و فکر میکردم خدا مرا از یاد برده است.
در سال 1996، به دلیل تاثیر بیماری دیابت روی چشمم مجبور شدم کارم را کنار بگذارم و به همین دلیل استقلالم را از دست دادم. انسان گوشهگیری شده بودم که حتی خودم هم او را دوست نداشتم. در تمام این مدت از خدا گله میکردم، ناراحت بودم و او را مقصر و دلیل همه مشکلاتم میدانستم.
بعد از آن سال، چشمهایم بهتر شد و دوباره نیاز به وجود خدا را حس کردم. از او میخواستم مرا ببخشد و دوباره به زندگی من برگردد. فکر میکنم او هم مرا بخشید. به زودی حس و حال بهتری پیدا کردم و به زندگی عادی برگشتم؛ اما در سال 1997 خواهرم در یک تصادف رانندگی جانش را از دست داد و دوباره خانواده ما ناچار شد مراسم عزاداری جدیدی برپا کند.
در اکتبر همان سال من دوباره باردار شدم؛ اما این دفعه مطمئن بودم که فرزندم میتواند به سلامت، دوران جنینی را طی کند و سالم و تندرست به دنیا بیاید. احساس خیلی خوبی داشتم و فکر میکردم بعد از این همه دردسر، میتوانم روزهای شاد و خوبی را تجربه کنم و همه چیز تحت کنترل بود؛ اما در هفته سی و سوم بارداری، پزشکان متوجه شدند شرایط طبیعی نیست. برای همین ناچار شدم برای نجات جان فرزندم عمل جراحی سزارین انجام دهم. وقتی دخترم به دنیا آمد، با اینکه هنوز وقت تولدش نرسیده بود، زیبا و کاملا سالم بود و هیچ نیازی به دستگاههای بیمارستانی نداشت تا زنده بماند.
او خودش میتوانست نفس بکشد و به زندگیاش ادامه دهد. احساس میکردم در تمام این روزهای سخت، خدا همراه من بوده و هست. او به من قدرت و شجاعت داد تا بتوانم هر روز بهتر از روز قبل زندگی کنم و امروز که به اتفاقات گذشته نگاه میکنم، متوجه میشوم چه روزهای سختی را پشت سر گذاشتهام و چطور در همه این روزها خداوند همراه من بوده است؛ اما در این مدت متوجه شدم هیچ وقت و در هیچ شرایطی نباید خداوند را مقصر سختیها و اتفاقات ناگوار بدانم، چون او همان طور که در روزهای آسایش و خوبی همراه ماست، در سختیها هم به فکر ما خواهد بود.
زهره شعاع
Motivateus.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: