در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک مورچه بالدار در هوا پرواز میکرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت: «مبادا بروی ها... کندو خیلی خطر دارد!»
مورچه گفت: «بیخیال باش، من میدانم که چه باید کرد.»
مورچه بالدار گفت: «آنجا نیش زنبور است.»
مورچه گفت: «من از زنبور نمیترسم، من عسل میخواهم.»
بالدار گفت: «عسل چسبناک است، دست و پایت گیر میکند.»
مورچه گفت: «اگر دست و پا گیر میکرد، هیچ کس عسل نمیخورد.»
مورچه بالدار گفت: «خودت میدانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم خیلی مسن و با تجربه هستم، به کندو رفتن برایت گران تمام میشود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی.»
مورچه گفت: «اگر میتوانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمیتوانی، جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت میکند، خوشم نمیآید.»
مورچه بالدار گفت: «ممکن است کسی پیدا شود و تو را برساند، ولی من صلاح نمیدانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمیکنم.»
مورچه گفت: «پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده، به کندو خواهم رفت.»
مورچه بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید: «یک جوانمرد میخواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.»
مگسی سر رسید و گفت: «بیچاره مورچه، عسل میخواهی و حق داری، من تو را به آرزویت میرسانم.» مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را میگویند حشره خیرخواه!
مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت. مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: «بهبه، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزهای. خوشبختی از این بالاتر نمیشود، چقدر مورچهها بدبختند که جو و گندم جمع میکنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمیآیند.»
مورچه قدری از اینجا و آنجای عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمیتواند از جایش حرکت کند.
مور را چون با عسل افتاد کار / دست و پایش در عسل شد استوار / از تپیدن سست شد پیوند او/ دست و پا زد، سختتر شد بند او. هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد: «عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمیشود، ای مردم، مرا نجات بدهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش میدهم.»
گر جوی دادم دو جو اکنون دهم / تا از این درماندگی بیرون جهم. مورچه بالدار از سفر برمیگشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمیخواهم تو را سرزنش کنم، اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است. این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم، ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمیتواند دوست خیرخواه او باشد.
رافائل لاوانزه / ترجمه: نیما اکرامی
منبع: www.eastoftheweb.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: