ترفند ویژه کارآگاه - این داستان: قسمت دوم

پیشنهاد 150 میلیون تومانی

در شماره قبل خواندید صاحب یک سمساری به نام اکبر در جاده مخصوص کرج با شلیک گلوله کشته شده است. کشف یک چاقوی ضامن‌دار در دست مقتول،پیدا شدن یک سکه در نزدیکی جنازه و رد یک موتورسیکلت از سرنخ‌های این پرونده هستند.
کد خبر: ۴۴۰۹۴۰

کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری قبل از هر کاری به مغازه مقتول می‌روند و وقتی می‌فهمند شاگرد امانت‌فروشی به نام داوود در زمان قتل، مغازه را تعطیل کرده بود و از طرفی روی زین موتورهوندا 125 یک پارگی تازه وجود دارد او را با خود به اداره می‌برند البته داوود مدعی است زمان قتل برای دیدن لوازم خانه‌های مردم رفته بود. کارآگاه هم فعلا هیچ مدرکی علیه او ندارد. اکنون کارآگاه منتظر گزارش پزشکی قانونی، تشخیص هویت و آزمایشگاه فیزیک است تا درباره چگونگی مرگ اکبر و چاقو و سکه کشف شده در محل حادثه اعلام نظر کند.

سرگرد شهاب بعد از حرف زدن با خانواده مقتول و داوود وقتی دید فعلا دستش خالی است اجازه داد همه بروند. ساعت 10 شب بود و سردردی خفیف اما موذی او را آزار می‌داد. به ستوان ظهوری اجازه مرخصی داد ولی خودش ماند تا کمی بیشتر درباره این پرونده فکر کند. از آن ماجراهای پیچیده‌ بود که به این راحتی‌ها حل نمی‌شد. او از کار سخت و چالش‌های بزرگ هراسی نداشت اما این روزها حس غریبی به او می‌گفت عمرش را در اداره ویژه مبارزه با قتل تلف کرده است و اگر به غیر از این شغل، هر کار دیگری داشت تا به حال برای خودش خانه و زندگی درست و حسابی به هم زده بود و می‌توانست از این به بعد پا روی پا بیندازد و با فراغ بال استراحت کند.

مهم‌ترین نکته‌ای که توجه کارآگاه را جلب کرد، سکه‌ای بود که در محل جنایت پیدا شده بود. هیچ بعید نبود راز این معما در خرید و فروش عتیقه نهفته باشد. برای شهاب مثل روز روشن بود قاتل از اکبر دزدی کرده چون گلوله به فرق سر مرد سمسار خورده بود و این نشان می‌داد موتورسوار ناشناس چیزی را از دست طعمه‌اش قاپیده و اکبر او را تعقیب کرده و حتی به موتور او آویزان شده و سعی کرده با چاقو ضرباتی را به سارق وارد کند اما در همان حال که به صورت تقریبا درازکش دستش را به موتور گرفته، قاتل شلیک کرده و کار او را ساخته است.

صبح روز بعد شهاب دیر به اداره رسید و برای همین هم فرمانده حسابی توبیخ‌اش کرد. کارآگاه وقتی به اتاقش برگشت دمغ بود اما ستوان خبری به او داد که دوباره موجی از هیجان را در رگ‌های سرگرد به جریان انداخت. نتیجه آزمایش‌ها معلوم شده بود اول از همه سکه قلابی بوده از جنس روی با روکش طلا و سازنده سعی کرده بود آن را قدیمی نشان بدهد برای همین آن را با ظاهر سکه‌های دوران سلجوقی ضرب کرده بود.شهاب بیشتر از قبل مطمئن شد قتل به خاطر عتیقه بوده و حالا دیگر شکی نداشت که اکبر فروشنده سکه‌ها بوده چون اگر قصد خرید داشت دیگر نیازی به قتل نبود و فروشنده خیلی راحت می‌توانست یک مشت فلز به درد نخور را به مبلغ گزافی به مشتری‌اش بیندازد و فرار کند.

سرگرد فرضیه‌اش را برای ظهوری تعریف کرد:نه اکبر و نه قاتل نمی‌دانستند سکه‌ها تقلبی است. قاتل برای خرید با اکبر قرار گذاشته و بعد به سرش زده عتیقه‌ها را مفت به چنگ بیاورد. برای همین آنها را قاپیده ولی اکبر مقاومت کرده و کشته شده است.

ستوان فکر کرد خودش هم می‌توانست به این نتیجه برسد، حالا چرا فکرش تا اینجا نرفته بود، نمی‌دانست او برای این‌که عرض اندامی کرده باشد نتیجه دومین آزمایش را برای رئیس‌اش خواند:روی چاقوی اکبر چند تار زرد رنگ دیده شده، تارهای یک تکه ابر.

شهاب وسط حرف او پرید: احتمالا برای زین موتور است.

ظهوری ناگهان متوجه پارگی زین موتور داوود شد و فهمید سرگرد برای چه موتور را توقیف کرده است. او همان‌طور که به پشتی صندلی تکیه داده بود دست‌هایش را پشت سرش قلاب کرد و گفت: ولی مدرکی علیه داوود نداریم و به خاطر یک پارگی که نمی‌توانیم او را بازداشت کنیم.

حق با او بود اما سرگرد اطمینان داشت ماه پشت ابر نمی‌ماند و حقیقت بالاخره آشکار می‌شود. او فهرست مکالمات تلفنی مقتول را هم گرفت. روز حادثه 5 تماس از باجه‌های تلفن عمومی با موبایل سمسار میانسال برقرار شده و احتمالا کار خود قاتل بوده. نکته جالب این‌که هیچ‌کدام از باجه‌ها نزدیک محل قتل نبوده است.

سلول‌های خاکستری مغز ظهوری بدجوری به جنب و جوش افتادند و او فرضیه اولیه کارآگاه را به این شکل پر و بال داد: اگر داوود قاتل باشد خودش نمی‌توانسته با صاحبکارش وارد معامله شود چون اکبر صدایش را می‌شناخت، پس او یک همدست دارد که مرتب با اکبر در تماس بوده است.

این هم یک قطعه دیگر از پازل که با بقیه قطعات همخوانی داشت و معقول و منطقی به نظر می‌رسید البته یک ابهام دیگر هم در فهرست مکالمات تلفنی مقتول وجود داشت. در فاصله یک هفته تا 10 روز قبل از قتل از یک شماره بارها و بارها با موبایل و سمساری تماس گرفته بودند و خیلی از مکالمه‌ها بالای 20 دقیقه بود اما این تماس‌ها انگار که اختلافی بین دو طرف پیش آمده یا برنامه‌ای به هم خورده باشد، ناگهان قطع شده بود. شماره مربوطه به گاراژی در میدان شوش بود و صاحب گاراژ مردی بود به نام فیروز. البته فهمیدن این موضوع یک نصف روز طول کشید و ساعت 9 شب بود که کارآگاه مشخصات گاراژدار را در دفترچه‌اش نوشت. می‌خواست قبل از این‌که سراغ او برود کمی درباره‌اش تحقیق کند. به ستوان گفت: اگر کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌اش باشد به این راحتی‌ها دم لای تله نمی‌دهد.

دو نفری شروع به جستجو کردند و بالاخره چیزی را که می‌خواستند یافتند. فیروز سابقه‌دار بود آن هم به خاطر خرید و فروش زیرخاکی.دو بار به زندان رفته بود و هنوز هم مشکوک می‌زد. پس به احتمال زیاد او همان خریدار سکه‌ها بود اما چرا ارتباطش را با اکبر قطع کرده بود؟ این را باید از خودش می‌پرسیدند. شاید دست او و داوود در یک کاسه بود. این طوری کار گره می‌خورد و به هر حال کارآگاه چاره‌ای نداشت جز این‌که ریسک کند.

صبح روز بعد ساعت 10 فیروز در اتاق بازجویی منتظر شهاب بود.ظاهر مخوفی داشت، جای بخیه سمت چپ صورتش را از فرم انداخته بود دستانش هم پر بود از زخم و سوختگی. معلوم بود بدجوری معتاد است، اما وقتی مقابل سرگرد و دستیارش قرار گرفت ادعا کرد پاک پاک است. او گاراژ را از پدرش به ارث برده و از همان اول آنجا را به پاتوق خلافکاران تبدیل کرده بود

ـ خیلی وقت است دور این کارها را خط کشیده‌ام.

کارآگاه برگه مخابرات را روی میز، جلوی مظنون سر داد:تو مرتب با اکبر در تماس بودی، حالا اکبر مرده، یعنی کشته شده و پای تو گیر است.

فیروز جا خورد. با مدارکی که سرگرد داشت دیگر نمی‌توانست ارتباطش با اکبر را کتمان کند. از طرفی می‌دانست اگر یک کلمه حرف بیراه بزند و زیر بار برود هیچ بعید نیست قتل را گردنش بیندازند. او راه میانه را انتخاب کرد: می‌خواستم برای گاراژ کمی خرت و پرت بخرم، میز و صندلی و از اینجور چیزها اما آخرش معامله‌مان نشد.

سرگرد سکه قلابی را که از محل جنایت پیدا کرده بود به گاراژدار نشان داد: فکر نمی‌کنم اینها شباهتی به میز و صندلی داشته باشد.

فیروز در بدمخمصه‌ای گرفتار شده بود و باید عقب‌نشینی می‌کرد اما این کار برایش خطرناک بود. او سعی کرد خودش را به آن راه بزند اما سرگرد با او وارد معامله شد، البته ظاهری و صوری: من می‌دانم تو قاتل نیستی فقط بگو چرا از خریدن سکه‌ها منصرف شدی این را که بگویی اجازه می‌دهم بروی.

پیشنهاد بدی نبود مظنون خودش را روی صندلی کمی جا به جا کرد و گفت: قیمت را بالا برد. می‌خواستم 15 میلیون تومان بخرم اما یکهو گفت برایش مشتری 150 میلیونی پیدا شده. من هم گفتم بده به او.

مشتری جدید که بود؟ از کجا فهمیده بود اکبر سکه دارد؟این اطلاعات را به غیر از مقتول، فقط 2 نفر می‌توانستند لو داده باشند یا خود فیروز یا شاگرد سمساری. البته داوود می‌گفت اصلا از کارهای رئیس‌اش اطلاع نداشته و درباره سکه‌ها هم چیزی نشنیده است. شهاب به قولش عمل کرد و به فیروز اجازه داد برود اما تذکر داد دم دست باشد چون ممکن است دوباره بازجویی شود.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها