کمیسر با این که خسته و خوابآلود بود، اما چارهای نداشت. باید برای بررسی مرگ جوان به محل حادثه میرفت. او به سرعت حاضر شد و لحظاتی بعد به طرف خیابان دوکار شرقی که یکی از خیابانهای خلوت شمال شهر بود حرکت کرد. آن شب باران آرام و نمنم میبارید.
کمیسر در کمتر از 10 دقیقه به خیابان دوکارشرقی رسید. این خیابان یک خیابان مسکونی اعیانی در کنار رودخانه پکنز به شمار میرفت. در انتهای خیابان و در جایی که خیابان به غرب پیچ میخورد خودروهای پلیس و آمبولانس دیده میشدند و البته چند مامور پلیس و رهگذر تجمع کرده و در حال بحث و جدل بودند. کمیسر وقتی از خودرویش پیاده شد نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت درست 12/23 بود. وی نگاهی به اطراف خیابان انداخت و آنگاه به طرف محل حادثه رفت.
در کنار جدول خیابان دو کار که به سمت پایین یکطرفه بود، یک موتورسیکلت غولپیکر که واژگون شده بود نظرها را جلب میکرد. تقریبا در فاصله یک متری نیز جسدی دیده میشد که روی آن ملحفهای سفیدرنگ انداخته شده بود.
سروان برنادت، معاون تحقیق کلانتری منطقه که در محل حضور داشت و از دوستان کمیسر دیکنز بود، با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احوالپرسی در مورد حادثه گفت: ساعت حدود 30/22 بود که به ما اطلاع داده شد مرد جوانی به نام جک ریمس بر اثر سقوط از موتورسیکلت جان سپرده است. ما هم بلافاصله موضوع را به نزدیکترین گشت خود اطلاع دادیم و پس از این که گشت ما موضوع را تایید کرد خودمان هم به اینجا آمدیم و با این حادثه دلخراش روبهرو شدیم. جک ریمس 23 سال بیشتر ندارد. او فرزند یک اشرافزاده است. پدرش تاجر است و گویا امشب بعد از این که از خانه دوستش خارج شده بر اثر مصرف بیش از حد مشروبات الکلی تعادل نداشته و به زمین خورده و در دم جان سپرده است. البته اینهایی که عرض کردم ادعای دانیل است؛ کسی که خبر مرگ جک را به پلیس اطلاع داد.
سروان برنادت افزود: ما به محض حاضر شدن در محل بدون این که صحنه حادثه را تغییر بدهیم اوضاع را کنترل کردیم. ضمن این که در تحقیقات محلی که انجام دادیم هیچ کس جز دانیل و جوان دیگری بهنام رادفی که او هم مهمان دانیل بوده شاهد دیگری وجود ندارد.
کمیسر از سروان برنادت تشکر کرد و به سراغ جسد مرد جوان رفت. کمیسر به آرامی ملحفه سفیدرنگ را از روی جسد کنار زد. چشمان نیمهباز جک به آسمان دوخته شده بود. پاهای جسد رو به جدول و سرش در حالی که جای زخمی روی شقیقهاش به وضوح دیده میشد رو به خیابان افتاده بود.
مرد جوان یک تیشرت سفید رنگ آستین کوتاه و شلوار جین به تن داشت و کفش کتانی او در فاصله 5/1 متری پاهایش افتاده بود.
هیچگونه آثار ضرب و جرح بر صورت و بدن جسد دیده نمیشد. کمیسر پس از این که بهدقت جسد جک ریمس را وارسی کرد به بازرسی موتورسیکلت بزرگ وی پرداخت. موتورسیکلت که در فاصله تقریبا یک متری از جسد واژگون شده بود از نوع موتورهای بزرگ گرانقیمت بود. آینههای موتور شکسته و صدماتی به بدنه آن وارد شده بود. در اطراف چیز دیگری جلب توجه نمیکرد. در جیب جک موبایل و کیف پولش قرار داشتند که روی گوشی موبایل آخرین زنگی که خورده بود، ساعت 45/21 بود. کمیسر پس از تحقیقات و بررسی پیرامون حادثه سراغ دانیل مرد جوان 27 ساله که بسیار قد بلند و تنومند بود رفت. دانیل که موهای بلندی داشت و از پشت، آنها را بسته بود با چشمانی قرمز و در حالی که صدایش میلرزید به کمیسر گفت: جک و دوست دیگرم رادفی شب مهمان من بودند. ما از غروب به خانه آمدیم و چون هوا سرد بود ترجیح دادیم تماموقت داخل ساختمان باشیم. خودم آشپزی کردم و غذای مورد علاقه بچهها را درست کردم.
در این میان متاسفانه جک مثل همیشه در مصرف مشروب زیادهروی کرد. ضمن این که تا توانست سیگار کشید. راستش او امروز حال خوبی نداشت. به خاطر نامزدش با پدرش درگیر شده بود. بعد از صرف شام و در حالی که جک در تمام مدت در خودش بود به یکباره تصمیم گرفت از پیش ما برود. هر چه اصرار کردم شب بماند فایدهای نداشت. لباسهایش را پوشید و به سرعت خانه را ترک کرد. خیلی نگران او شدم. حالت عادی نداشت. حتی مقابل در سد راه او شدم اما اصرار داشت که برود. علتش هم بعد از تلفنی بود که به او شد. مشغول بازی بودیم. جک همچنان بیحوصله بود. تلفنش زنگ زد و از آن سوی خط نمیدانم به جک چه حرفی زده شد که یکباره از خود بی خود شد. از جا برخاست و قصد رفتن کرد. ما هم نتوانستیم مانع او شویم. خلاصه سوار موتورش شد.
هنوز چند متر نرفته بود که ناگهان موتورش واژگون شد و بشدت به زمین خورد و در همان حال سرش به جدول کنار خیابان اصابت کرد و وقتی ما بالای سرش رسیدیم نفسهای آخرش را میکشید و لحظاتی بعد هم جان سپرد. ما که هاج و واج مانده بودیم تا دقایقی دست و پای خودمان را گم کرده بودیم و نمیدانستیم چه کار کنیم. بعد که به خودمان آمدیم موضوع را به کلانتری اطلاع دادیم. ضمن این که اصلا به چیزی دست نزدیم.
کمیسر از دانیل پرسید پدر و مادر شما در خانه نبودند؟
دانیل جواب داد: نه آنها یک هفتهای است که به مسافرت رفتهاند. کمیسر از او پرسید: چند سال است که جک را میشناسی؟ دانیل با تعمق پاسخ داد: مدت زیادی نیست. از طریق رادفی با او آشنا شدم. دانیل پسر مهربانی بود. بسیار دست به جیب بود و هرچه داشت خرج دوستانش میکرد، ضمن اینکه بسیار هم پولدار بود؛ ولی خب بسیار عصبی و تندمزاج بود و خیلی زود از کوره درمیرفت و در مصرف مشروب هم بسیار زیادهروی میکرد. وی در پاسخ این سوال کمیسر که شغل شما چیست، جواب داد: من در حال حاضر بیکار هستم؛ ولی قرار است در شرکت پدرم مشغول شوم. کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به سراغ رادفی که جوانی لاغراندام و ضعیفالجثه بود، رفت. رادفی که قیافهای شبیه افراد معتاد داشت، به کمیسر گفت: تمام اظهارات دانیل را تایید میکنم. متاسفانه جک امشب خیلی زیادهروی کرد و به اخطارهای ما هم توجهی نکرد. او بعد از شام تصمیم گرفت برود. ما هم که میدانستیم حال درست و حسابی ندارد، تلاش کردیم مانعش شویم؛ اما موفق نشدیم. حتی در آخرین لحظه هم من پیشنهاد کردم او را همراهی کنم؛ ولی او با عصبانیت گفت خودم تنها میروم و در حالی که تلوتلو میخورد، بسختی کلاه کاسکت را سرش کردم. بعد هم او را تا دم در بدرقه کردم؛ اما چند متر بیشتر دور نشده بود که بشدت زمین خورد و در دم جان سپرد.
رادفی در مورد آشناییاش به جک گفت: ما 3سال پیش در یک مهمانی با هم آشنا شدیم و در این مدت هم مثل 2 تا برادر بودیم. جک از 2 روز پیش به خاطر نامزدش با خانوادهاش درگیر شده بود و به همین خاطر به خانه نمیرفت. رادفی در مورد شغلش به کمیسر گفت: در کار تکثیر CD هستم و درآمدم هم بد نیست.
کمیسر پس از اینکه چند سوال دیگر از رادفی کرد، از دانیل خواست تا نگاهی به خانه بیندازد. وقتی دانیل موافقت کرد، کمیسر وارد خانه ویلایی بزرگ شد. در سالن سینمای بزرگ ساختمان، اوضاع بسیار نابسامان بود. روی میز پر از شیشههای خالی، بشقابهای غذا، پوست میوه و... بود.
تلویزیون بزرگ روشن بود و بوی بدی در فضای سالن پیچیده بود. کمیسر پس از آنکه نظری به ساختمان انداخت، از سروان برنادت سوال کرد نظرت چیست؟
سروان لحظهای سکوت کرد و بعد آرام گفت: به نظرم، مرگ جک مشکوک است.
کمیسر با لبخندی پرسید: چطور مگه؟
سروان با تردید جواب داد: فکر میکنم موضوع یک تصادف ساده نیست.
کمیسر سرش را تکان داد و گفت: همینطور است. دانیل و رادفی عاملان مرگ جک هستند. هردو را به جرم قتل عمد دستگیر کنید.
او سپس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: ساعت نزدیکیهای یک بامداد است و من هم خیلی خستهام.
آنگاه از سروان خداحافظی کرد و رفت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری دانیل و رادفی به جرم قتل عمد جک داشت. حدس بزنید آن سه دلیل چه بود. اگر ماجرا را بهدقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق