حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
(از شما خیلی تشکر میکنم که به من جرأت نوشتن دادید[...و] پای من رو به دنیای قشنگ نویسندگی باز کردین).
سارا کاویانی
حالا که جرأتش رو پیدا کردی، به جای تشکر از من هم توی نامهت، یا رودهدرازی خودت توی نوشتهت! بهتره دنبال مهارتهای نویسندگی بری تا اونقد ماهر شی که اگه یه پاسخگوی بیسوادی بخواد به خاطر کمبود جا، هر جای نوشتهت رو کوتاه کنه، هی دستش بلرزه، هی با خودش کلنجار بره، هی... آخرشم ببینه متنت اونقد قَویه که نمیشه از خیرش بگذره و همهش رو چاپ کنه (ببخش اگه به سبب کمبود جا و قوی شدن متنت، جاهائی رو کنار گذاشتم که کمگوئی و گزیدهگوئی نکرده بودی، چون دُرّ!)
رؤیای شیرین
نیمههای شب است. دلم برای شنیدن صدایش تنگ شده. گوشی را برمیدارم و شمارهاش را میگیرم[...] مثل همیشه با همان صدای آرام و زیبا و دلنشین! [...]حرف که میزند انگار نوازشم میکند و قلبم را جادو میکند. صدای خندههایش را با آواز هیچ پرندهای عوض نمیکنم.
شادیم... در کنار هم... ناگهان... صدای مزاحم ساعت کوکی، مرا از خواب بیدار میکند! گونههایم خیس است. چه رؤیای شیرینی بود حرف زدن با تو!
مانی، 22 ساله از بندر گز
ببین! با یه تغییر زمان افعال و دو تا حذف قسمتهای نچسبی که این پاسخگوی بیسواد، در نهایت شرمندگی اما بینهایت دوستانه، بدون اجازهت انجام داد، چقد اثرگذاری نوشتهت بیشتر شد! استعدادش رو داریها... دنبال افزایش اطلاعاتت برو که نادانسته(!) پا تو هیچ دنیائی نذاری!! (نه تو دنیای نویسندگی و شاعری، یا زناشوئی و بچهداری؛ نه کسب و کار، یا... حالا هر چی...! دِ! گیر داده اولِ صُبی! بشین صُبونهتُ بخور، بعدشم برو ببین اصلاً روش صُبونه خوردنت درسته یا غلط، اطلاعاتت رو دربارة هر چیز... اِوا... باز گیر دادی اولِ صبی؟! دِ! اصلاً پاشو بینم، نمیخواد صبونه بخوری، برو عوضش اطلاعاتت رو دربارة مضرات صبونه نخوردن...! دِ...! پا میشمااااا! دِهَه!)
به! چهدلباز!
واحد 213 که رفتیم، با بچهها تصمیم گرفتیم کمُدا رو ببریم تو هال و یکی از میزا رو بیاریم تو اتاقمون؛ کمدا رو کول کردیم و با یه عالمه زحمت بردیمشون تو هال. هر کدوممون از یه سرِ میز گرفتیم و کشونکشون آوردیمش جلو در اتاق؛ ولی... هر کار کردیم میزه از درِ اتاق رد نشد که نشد!
دو سه روز کمردرد گرفتیم... ولی این اتفاق باعث شد هر کسی میاومد تو اتاقمون، اولین جملهای که میگفت [این بود]: «اتاقتون چه دلبازه»!مژگان- م، 20 ساله از خوی
به جا نمیآرم تو رو!
دیگه شکسته این دل، شکستنش چه بیصداس/ از دست تو شکارم، مسیرمون از هم جداس/ همسایة دروغی دوس داشتنت فریبه/ چی شد ما دو تا آشنا، با هم شدیم غریبه؟// از شهر قلب من برو/ به جا نمیآرم تو رو// کی میگه سرده این خاک، خاکی که از تو داغه/ تو باغ قصة ما، چرا پُر از کلاغه؟/ نقشة توست، میدونم، شدی با غصه همدست/ کلید قلب سادهمُ بذار رو طاقچه سردست// از شهر قلب من برو/ به جا نمیآرم تو رو// خط میکشم رو عکسات، دور میشم از تو کمکم/ عوض میشه قفل دل، چون دیگه نیستی محرم/ بذار که آسمونم، بمونه بیستاره/ طرد میشه اونکه پیشم، اسم تو رو بیاره// از شهر قلب من برو/ به جا نمیآرم تو رو...//.
علیرضا ماهری
ببخشید شماااا؟ ...اَه... باز این آلزایمرم گل کرد! انگار منم الان، «به جا نمیآرم تو رو!» شهر که سهله، بیا این پاسپورتت، اینم مُهرِ برگشتت!
مایه و مایع حیات
شلنگ آب را باز کرده بود و با فشار آب، حیاط را میشُست[...] به جاروب گوشة حیاط نگاهی کرد. حوصله نداشت آن را بردارد و آشغالها را جارو کند تا کارش زودتر تمام شود. در آن قسمت همراه با آشغالها چیزی مثل آدامس به زمین چسبیده بود[...]. کلی از وقتش گرفته شد تا بالاخره توانست با آب آن را از کف حیاط جدا کند. هر روز کارش همین بود.صدای زنگ در بلند شد. شلنگ را روی زمین پرت کرد تا در را باز کند. از لای در برگهای به داخل حیاط افتاد. قبض آب بود! وقتی مبلغ بالا و گزاف آن را دید، با تعجب گفت: «یعنی چه؟ چرا اینقدر زیاد؟ مگه مصرف آب ما چقدره که این همه باید پول آب بدیم؟ اینا هم مسخرهبازی درآوردن»!
(چند روز گذشته تصویری از زنی رو دیدم که توی خیابون نشسته بود و از آب جمع شده در کنار خیابون میخورد! برای من این صحنه خیلی دردناک بود! گاهی یادمون میره یا نمیدونیم آبی که ما براحتی اینطور هدر میدیم، در جای دیگهای از کشورمون که هنوز از نعمت آب بیبهرهاند، تشنهای رو سیراب میکنه. باور کنیم آب مایة حیاته، نه جاروب حیاط!)
احمد از بابل
آموکسیسیلین
میشه کاری کرد که همه بهت احترام بذارن؟ بهت نخندن؟ جواب سلامت رو بدن؟ یا حالت رو بپرسن؟ میشه کاری کرد که دیگه هیچ تبعیضی وجود نداشته باشه؟ میشه؟ میشه کاری کرد که همه یکسان باشن؟ چرا تا کسی کسی رو میبینه به جای خودش، پولش رو میبینه؟ یعنی این وضع تا کی ادامه داره؟ ...ما که دیگه بریدیم!
م. بندگان، 23 ساله از بابل
چرا نشه؟ همچی رااااحتِ رااااحتم که نه! ولی خب، با یهنمه سختیِ اولش و دونمه دیرتر جواب دادن بعدیش، خیلی خوبم میشه! همة اینائی رو که میگی و میخوای از خودت شروع کن، بزودی دور و بریهات، بعد اونام که از خودشون شروع کنن، دور و بریهاشون، بعد دور و بریهای اون دور و بریهاتم... اونوخ بیا و ببیییین چه وضعی بشه! به جای اینکه بخوای همه بهت احترام بذارن، تو به همه احترام بذار؛ هم بگو هم نشون بده. میخوای بهت نخندن؟ بهشون نخند، باهاشون بخند، سلام کن و منتظر جواب سلامشون نباش. ببین چیا مصداق تبعیضن و همین الان بندازشون دور... خلاصه که اگه میخوای نگاه و عمل دیگران اصلاح بشه اول رفتار، گفتار، عقاید و دیدگاههای خودت رو اصلاح کن. هر جا بِبُرّی، یعنی بازی رو تو زمین خودت باختی. بدی، مثل سرماخوردگی مُسری و واگیرداره اما اگه از خوبی که مثل چرکخشککن و آموکسیسیلینه، منظم و پیوسته استفاده نکنی یا وسطای درمان بِبُرّی و بیخیال شی، این توئی که پر از چرک و بعدشم تسلیم بیماری بدی میشی! (سرنوشت کسی که تسلیم میشه، اسارته؛ مگه اینکه تو اسارت هم تسلیم نشه. اِهِم... اِهِم... انگار مام دست به جملات قصارمون بد نیستاااا...! اِهِم!)
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....