حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
یک لیوان قهوه برای خودم ریختم و سعی کردم از مزه آن لذت ببرم. بعد هم تلویزیون را روشن کردم و مقابلش نشستم تا قبل از رفتن به محل کار کمی برنامههای صبحگاهی را تماشا کنم. مدتها بود که این احساس پوچی را داشتم؛ احساسی که چند وقت بود دوباره سراغم آمده و نمیگذاشت از زندگی لذت ببرم. حدود یک سال و نیم پیش، اتفاقی ناراحتکننده برای من پیش آمد که نتوانستم خیلی خوب با آن کنار بیایم، نتوانستم شرایط را بخوبی مدیریت کنم و برای همین، حالا پس از گذشت این مدت دوباره چنین حسی دارم. با این حال، ترجیح میدهم به همان زندگی عادی ادامه دهم و مثل بقیه مردم کارهای روزمره را پیگیری کنم.
آن روز هم حاضر شدم و کیفم را برداشتم تا زودتر به محل کار برسم، اما میان راه، تصمیم گرفتم از شیرینیفروشی پایین خیابان چند کلوچه بخرم و بخورم. با این که تا به حال به این مغازه نرفته بودم، اما فکر میکردم حداقل 5 ساعت دیگر در محل کارم هستم و نمیتوانم چیزی بخورم، پس تصمیمم را گرفتم و وارد مغازه شدم.
داخل مغازه همه چیز معمولی و البته دوستداشتنی بود؛ بوی نان و شیرنی تازه در فضای کوچک و دنج مغازه پیچیده بود و مشتریان زیادی هم در حال انتخاب شیرینی بودند. صاحب مغازه با دیدن من، جلو آمد تا سفارش بگیرد. وقتی از من پرسید چه چیزی میخواهم، در جوابش لبخند زدم و گفتم: «تعریف کلوچههای مغازه شما را زیاد شنیدهام. دوست دارم امروز یکی از آنها را امتحان کنم.»
به نظر میرسید فروشنده از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شده و از این که میبیند مردم از مغازه کوچکش تعریف میکنند، راضی است. به او لبخندی زدم و تا حاضر شدن کلوچه روی یکی از صندلیهای خالی فروشگاه نشستم. همان طور که در آن فضای دوست داشتنی نشسته بودم، حضور پیرزنی توجه مرا به خود جلب کرد. پیرزن صبحانهاش را تمام کرده و با ظاهری موقر روبهروی من نشسته بود. او صورتحساب غذایش را از پیشخدمت گرفت، پول و انعام او را روی میز گذاشت و چند جملهای با پیشخدمت جوان صحبت کرد. نشنیدم چه چیزی به او گفت، اما هر چه بود خندهای زیبا روی صورت او نشاند. بعد هم چرخید تا بتواند از جایش بلند شود. به نظر میرسید بلند شدن از پشت میز برای او کاری دشوار است که انجام دادن آن شاهکار به حساب میآید. وقتی میخواست از جایش بلند شود، به من نگاه کرد. من از نگاه او معذب شده بودم و نمیدانستم باید چه کار کنم، اما لبخندی زدم و با دلسوزی نگاهش کردم.
او دوباره به صورت من خیره شد، چند لحظه به من نگاه کرد و گفت: «دخترم تا به حال کسی به تو گفته است زیباترین چشمهای قهوهای جهان را داری؟»
چشمان من آبی بود، برای همین هم نمیتوانستم به او جوابی بدهم. گیج شده بودم و همان طور نگاهش میکردم، اما بالاخره گفتم: «نه، قبل از این هیچ کس این جمله را به من نگفته.»
این جمله را گفتم و دوباره به او لبخند زدم. او هم خندید و گفت: «خب، چون چشمات آبیه، نباید هم این جمله را شنیده باشی، اما چشمهای آبی خیلی قشنگی داری، دخترم.»
بعد از گفتن این جمله دوباره تلاش کرد از جایش بلند شود و همزمان گفت: «دخترم، لبخندت دنیای مرا روشن میکند.»
از او تشکر کردم، در حالی که با خودم فکر میکردم چطور من که خودم دنیای تاریکی دارم، میتوانم موجب امید او باشم. بالاخره از جایش بلند شد، البته پس از چند دقیقه تلاش و دوباره رو به من کرد و گفت: «مراقب این لبخند زیبا باش.»
بعد برگشت و به طرف در حرکت کرد. وقتی داشت از مغازه خارج میشد متوجه کتابی شدم که در دستش بود. روی کتاب با حروفی که تقریبا محو شده بود، جملهای دیده میشد. کمی بیشتر دقت کردم و توانستم بخشی ازجمله روی کتاب را بخوانم؛ روی آن نوشته شده بود: «خدا به همه دعاها پاسخ میدهد.»
حس عجیبی داشتم، فکر میکردم این که من امروز تصمیم بگیرم در این ساعت به شیرینیفروشی بیایم، روی این صندلی بنشینم و این خانم را ببینم حتما دلیلی داشته است. در همین فکرها بودم که برای یک لحظه احساس کردم از آن تهی بودن نجات پیدا کردهام.
با خودم فکر میکردم شاید این احساس ناشی از بیتجربگی من باشد، شاید من خدا را نمیشناسم و نمیدانم او چطور با بندههایش برخورد میکند. بعد با خودم فکر کردم اگر خدا پاسخ دعاهای ما را میدهد، پس حتما من باید بیشتر دعا کنم.
مترجم: زهره شعاع
منبع: motivateus.com
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....