قتل مرد نابینا

ساعت 11 پنجشنبه 17 ژوئن کمیسر ریچارد پولارد در دفتر کارش از خبر مرگ مرد نابینایی به نام اولیور لیرو مطلع شد. اولیور مرد نابینای 43 ساله ظاهرا از پله‌های ساختمان محل سکونتش سقوط کرده و در دم جان سپرده بود.ماموران کلانتری با اطلاع از این سقوط مرگبار در محل حادثه در منطقه کانبرا، خیابان جونیور شرقی حاضر و تحقیقات مقدماتی را آغاز کرده بودند. از آنجا که سقوط مرد نابینا و مرگ ناگهانی او به نظر مشکوک می‌رسید، موضوع به کمیسر پولارد اطلاع داده شد تا وی با حضور در صحنه از نزدیک، ماجرای مرگ مشکوک مرد نابینا را پیگیری کند.
کد خبر: ۴۲۴۷۰۳

منطقه کانبرا در حاشیه شهر و از مناطق محروم شهر محسوب می‌شد. اکثر ساکنان این منطقه را مهاجران تشکیل می‌دادند. ساختمان‌های این منطقه 4 یا 5 طبقه و بسیار قدیمی بودند. این منطقه جزو مناطق شلوغ و در عین حال جرم‌خیز شهر محسوب می‌شد و بسیاری از افراد سابقه‌دار و خلافکار در این منطقه سکونت داشتند. علاوه بر آن توزیع و استعمال مواد مخدر در این منطقه بسیار رایج بود. از این جهت منطقه کانبرا از مناطق بنام شهر نیز به حساب می‌آمد. ساعت حدود 12 ظهر بود که کمیسر خود را به ساختمان 201 در خیابان جونیور شرقی رساند. جلوی ساختمان 4 طبقه، جمعیت کثیری جمع شده بود. تجمع جمعیت به حدی بود که قسمتی از خیابان مسدود شده و تردد خودروها به سختی انجام می‌شد. ماموران پلیس سعی داشتند که مردم کنجکاو را از جلوی ساختمان دور کنند. کمیسر پس از این که نگاهی گذرا به ساختمان قدیمی 201 انداخت به زحمت از میان انبوه جمعیت گذشت و وارد ساختمان شد.

سروان دنیس راس، معاون کلانتری منطقه در بدو ورود کمیسر به استقبال وی رفت و پس از احترام نظامی، گزارشی از چگونگی وقوع حادثه داد. وی در قسمتی از گزارش خود گفت:

ساعت حدود 10 صبح بود که به ما اطلاع داده شد جسد اولیور لیرو 43 ساله که از هر دو چشم نابیناست، در راه‌پله طبقه سوم پیدا شده است. این خبر را زن همسایه طبقه سوم اطلاع داد. الیزابت هنگامی که از خرید برمی‌گشته جلوی در آپارتمانش با جسد خون‌آلود اولیور روبه‌رو شده و سراسیمه موضوع را به جینا همسر وی اطلاع می‌دهد و سپس با اورژانس و کلانتری تماس می‌گیرد. تقریبا به صورت همزمان گشت کلانتری و اورژانس در محل حاضر می‌شوند، اما هیچ کاری از دست کسی ساخته نبود. چراکه اولیور بر اثر جراحات وارده و خونریزی مغزی جان سپرده بود. بررسی‌های اولیه حکایت از آن داشت که وی بر اثر سقوط از پله‌ها در دم جان سپرده است. ما محل را تحت کنترل درآوردیم و تحقیقات مقدماتی را آغاز کردیم.

جینا همسر اولیور مدعی است که در آشپزخانه بوده که اولیور خانه را ترک کرده و اصلا متوجه سقوط او نشده است.

همسایه طبقه سوم هم برای خرید بیرون رفته بود که هنگام بازگشت با جسد خون‌آلود اولیور روبه‌رو می‌شود و موضوع را اطلاع می‌دهد.

همسایه طبقه دوم هم که زوج جوانی هستند هر دو صبح زود به قصد رفتن سر کار، خانه را ترک کرده‌ بودند. همسایه طبقه اول هم یک پیرزن و پیرمرد هستند که هیچ اطلاعی از این موضوع نداشت و کاملا اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند. تحقیقات ما همچنان ادامه دارد. ضمن این که به نظر می‌رسد علت اصلی مرگ اولیور سقوط از پله‌ها باشد، چراکه هیچ‌گونه آثار ضرب و جرح در صورت و بدن مقتول مشاهده نشده و در ضمن علت اصلی مرگ، خونریزی مغزی اعلام شده است.

سروان راس در ادامه گزارش خود در مورد اولیور گفت: مقتول 43 ساله است. وی از هر دو چشم نابیناست. کار اصلی مقتول نوازندگی است. او غروب‌ها در میادین، نوازندگی می‌کند و از این راه زندگی‌اش را می‌چرخاند. او و همسرش جینا 3 ماه پیش طبقه چهارم این ساختمان را اجاره کردند. براساس اظهارات همسایه‌ها بین زن و شوهر همواره درگیری و دعوا وجود داشته و ظاهرا اولیور همسرش را کتک می‌زده به طوری که گاهی جینا از خانه فراری می‌شده است.

کمیسر چند سوال از سروان دنیس راس پرسید، آنگاه به اتفاق او به راه پله طبقه سوم، جایی که جسد مرد نابینا افتاده بود، رفت.

در آخرین پله، از بالا به پایین راه پله طبقه سوم، جسد مرد نابینا در حالی که سرش در آخرین پله قرار داشت دیده می‌شد. اطراف سر جسد خون جمع شده و از بینی و گوش سرازیر شده بود. وی کت و شلوار سرمه‌ای، پیراهن راه راه آبی و کفش اسپرت مشکی پوشیده بود. در اطراف جسد مقداری میوه شامل سیب و زردآلو همچنین یک کیسه کوچک گوشت و یک سبد آبی رنگ، همچنین عصای سفیدرنگ‌اش دیده می‌شد. آثار خون روی لباس مقتول مشهود بود.کمیسر به دقت به وارسی جسد مرد نابینا پرداخت. همان‌طور که سروان راس گفته بود هیچ‌گونه آثار ضرب و جرح عمدی روی چهره جسد دیده نمی‌شد،‌ اما آثار شکستگی در صورت و نیز شکاف عمیقی پشت سرش مشاهده می‌شد که ظاهرا بر اثر برخورد با پله‌ها ایجاد شده بود.

کمیسر وقتی به دقت جسد مرد نابینا را وارسی کرد، تعداد پله‌ها را تا طبقه چهارم شمرد. بیش از 8 پله تا جلوی در آپارتمان اولیور وجود داشت. در واقع اولیور از 8 پله سقوط کرده بود و همین سقوط مرگبار منجر به این حادثه دردناک و تلخ شده بود.

کمیسر پس از چند لحظه تعمق، وارد آپارتمان اولیور شد. در بدو ورود نگاهش به چهره زن جوان لاغر اندامی افتاد که رنگ به چهره نداشت. قیافه زن بسیار نحیف بود. یک پیرمرد حدود 60 ساله کنار او آرام و بی‌حرکت ایستاده بود. زن جوان جینا همسر اولیور و آن پیرمرد، جانسون پدر جینا بود که هر دو وحشت‌زده و سراسیمه به نظر می‌رسیدند. آنها با دیدن کمیسر با عجله سلام کردند. کمیسر با تکان سر به‌ آنها پاسخ داد و نگاهش را در فضای آپارتمان چرخاند. وسایل داخل آپارتمان اکثرا کهنه و قدیمی بودند. بوی غذا در فضای آپارتمان پیچیده بود. وضعیت آپارتمان خیلی مطلوب به نظر نمی‌رسید و وسایل درهم و برهم بودند که نشان از بی‌نظمی داخل آپارتمان می‌داد.کمیسر پس از سکوت نسبتا طولانی به بازجویی از جینا و پدر پیرش جانسون پرداخت. جینا که صدایش می‌لرزید و سرخی تندی در چهره‌اش دیده می‌شد به کمیسر گفت:

ساعت حدود 30‌/‌9 صبح بود که اولیور برای خرید از خانه بیرون رفت. آن زمان در آشپزخانه مشغول آشپزی بودم و پدرم هم در حال تماشای تلویزیون بود. اصلا متوجه چیزی نشدیم. صدایی هم نشنیدیم تا این که نیم‌ساعت بعد خانم الیزابت آشفته خبر سقوط اولیور را به ما داد. واقعا وحشتناک بود. وقتی بالای سر اولیور رسیدیم او مرده بود. اولیور از پله‌ها سقوط کرده و در دم جان سپرده بود. بعد هم که الیزابت زحمت کشید و به اورژانس و کلانتری خبر داد.

وی ادامه داد: اولیور بعد از ترک خانه و هنگام پایین رفتن از پله‌ها سقوط کرده و جان سپرده است. موقع خروج اولیور از خانه همیشه دلهره داشتم که سقوط نکند و از او می‌خواستم خیلی مراقب باشد یا اجازه دهد که او را همراهی کنم اما او بسیار مغرور بود می‌گفت باید روی پای خودش بایستد. از اینها گذشته اصلا راضی نبودم در اینجا زندگی کنیم. علتش هم وجود همین پله‌ها بود، اما اولیور آنقدر پافشاری می‌کرد تا به ناچار تسلیم شدم و حالا هم که همین پله‌ها این بلا را سر او آورد و مرا بیوه کرد.

جنیا در مورد چگونگی آشنایی و ازدواجش با اولیور گفت:

یک سال پیش با اولیور در ایستگاه اتوبوس آشنا شدم. ما با هم تقریبا هر روز همسفر بودیم و همین همسفری باعث آشنایی و عاقبت منجر به ازدواج ما شد. آن موقع در یک خشکشویی کار می‌کردم و شب‌ها هنگام رفتن به خانه اولیور را با سازش می‌دیدم. هر بار به او کمک می‌کردم تا سوار اتوبوس شود. رفته‌رفته به هم علاقه‌مند شدیم و تصمیم به ازدواج گرفتیم. البته پدرم با این ازدواج مخالف بود، اما وقتی سماجت مرا دید، پذیرفت. ما اوایل، زندگی خوبی داشتیم، اما رفته‌رفته اخلاق و رفتار اولیور عوض شد، او بسیار شکاک و بد‌دل بود و اجازه نمی‌داد سر کار بروم و بعد هم مرا در خانه حبس می‌کرد. ضمن این که بسیار عصبی و بد دهان بود و سر کوچک‌ترین مساله‌ای شروع به فحش دادن می‌کرد و حتی گاهی اوقات بشدت با عصایش کتکم می‌زد، اما چون به او علاقه داشتم تحمل می‌کردم. ضمن این که اولیور خیلی زود پشیمان می‌شد و تلاش می‌کرد دلم را به دست آورد.

خلاصه رفتار عجیبی داشت که واقعا تحملش سخت بود، اما تحمل می‌کردم، چاره‌ای نداشتم. باید می‌سوختم و می‌ساختم. روی برگشتن به خانه پدرم را نداشتم و مجبور بودم این زندگی را تحمل کنم.

وی یادآور شد: پدرم کم و بیش از موضوع مطلع شده بود. دیروز غروب آمد اینجا. خواست از وضع زندگی‌ام بگویم. در طول این یک سال وانمود می‌کردم زندگی خوبی دارم، اما دیروز آنچه را که در دل داشتم به پدرم گفتم و او هم واقعا ناراحت شد. شب وقتی اولیور آمد بشدت به او پرخاش کرد و البته اولیور اصلا پاسخی نداد. پدرم تصمیم گرفت مرا با خودش ببرد، اما اولیور قول داد که دیگر مرا اذیت نکند. از پدرم هم خواست چند روزی مهمان ما باشد. صبح هم برای خرید از خانه بیرون رفت که این اتفاق و حادثه تلخ و دردناک رخ داد و مرگ دلخراش او را رقم زد.جینا ادامه داد: هرچند که اولیور مرا کتک می‌زد، اما هرگز راضی به مرگ او نبودم و دلم نمی‌خواست آسیبی به او برسد.

کمیسر نیم ساعتی از او سوال و جواب پرسید، آنگاه به بازجویی از جانسون پرداخت. جانسون پیرمرد 60ساله که بسیار مضطرب و گرفته بود و خیلی آرام صحبت می‌کرد، گفت: نمی‌دانم چگونه این اتفاق برای اولیور رخ داد. در آن لحظه مشغول تماشای تلویزیون بودم و صدایی نشنیدم. ظاهرا اولیور برای خرید از خانه خارج شده بود که دچار سقوط شد.وی در مورد رفتار اولیور با دخترش گفت: جینا هیچ‌وقت در مورد رفتار بد اولیور با من صحبت نمی‌کرد. هر وقت از او در مورد زندگی‌اش می‌پرسیدم، اظهار خوشبختی می‌کرد، اما من دخترم را خوب می‌شناختم و می‌دانستم که در زندگی‌اش مشکل دارد. دیروز اینجا آمدم و دخترم را وادار کردم حقیقت را بگوید که او سفره دلش را باز کرد و پرده از زجرهای زندگی‌اش کنار زد. شب وقتی اولیور به خانه آمد او را به باد انتقاد گرفتم. فحشش دادم، اما همان‌طور که جینا گفت فقط سکوت کرد و چیزی نگفت، بعد هم قول داد که گذشته را جبران کند. من هم که می‌دانستم جینا او را دوست دارد سکوت کردم و حتی تصمیم گرفتم چند روز مهمان آنها باشم که این اتفاق افتاد.

کمیسر نیم ساعتی هم از جانسون بازجویی کرد، آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود، یک‌بار دیگر مرور کرد. سپس رو به سروان راس گفت: سقوط اولیور کاملا عمدی بوده و وی توسط همسر و پدر همسرش به قتل رسیده است. آنها به جرم قتل عمد بازداشت هستند.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید که سقوط اولیور عمدی بوده و این سقوط توسط جینا و پدرش جانسون انجام گرفته است؟

کمیسر حداقل 2 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها