در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«ما هرگز پدری نداشتیم که حمایتی از من و برادرانم کند و لااقل برای ما که هیچ پشتوانهای برای آیندهمان نداشتیم، نور امیدی باشد. من دختر بزرگ خانواده بودم و باید مسوولیت همه را به عهده میگرفتم. خانوادهای که شامل 2 برادر کوچکتر و مادری میشد که آنقدر در دوران جوانیش کار کرده بود که در 50 سالگی همچون پیرزنی ناتوان و بی بنیه بود. برای من که میدیدم دیگر همسن و سالانم فارغ از هر مشکلی در دنیا تنها به فکر ظاهر و حتی لباس پوشیدنشان هستند، پول در آوردن برای سیر کردن شکم برادران کوچکترم اصلا کار آسانی نبود. مادرم سالها بود که دیگر نمیتوانست کار کند و حتی حرکت کردن برایش مشکل شده بود.
دردهای مفصلی امکان حرکت را از او میگرفت و این من بودم که باید مسوولیتپذیر و سختکوش زندگی میکردم. همه چشم و امید برادرانم به من بود که تنها چند سال با آنها فاصله سنی داشتم، اما از بد روزگار به خاطر سن بیشترم باید از آنها هم مراقبت میکردم. نرسیدنم به دوره دبیرستان بدترین اتفاق زندگیم بود که همه چیز را برایم تغییر داد. به خاطر مشغله زیاد و کارکردن چندین ساعته در رستورانی که آشپزخانهای زیرزمینی داشت بناچار مجبور شدم برای همیشه مدرسه و درس را که علاقه زیادی هم داشتم رها کنم و این ضربه سنگین آغاز مشکلاتم شد.»
لی دورتی دختر 29 سالهای است که با همدستی برادر کوچکترش رایان 21 ساله اقدام به دزدی مسلحانه از یک بانک کرده و سبب مرگ یک افسر پلیس شده است.
او که پس از تعقیب و گریز طولانی با ماموران پلیس در حالی که شلیک یک گلوله به پایش بشدت زخمیاش کرده بود، دستگیر و راهی بیمارستان شد تا پس از بهبود، دادگاه در مورد پرونده قطور سرقت مسلحانه و قتل توسط او نظرش را اعلام کند. طبق مندرجات پرونده لی ـ که دهها سابقه خلاف نزد پلیس دارد ـ با استفاده از اسلحه کمری که همراه داشته هنگام دستگیری توسط ماموران پلیس به سمت یکی از آنها شلیک کرده که همان یک گلوله مرگ افسر را به دنبال داشته است. درگیری مسلحانه میان این دختر و برادرش و ماموران پلیس که ساعتها با خودرو آنها را دنبال کرده بودند در نهایت گرچه به دستگیری این خواهر و برادر جوان انجامید، اما آنها را به عنوان یکی از خطرناکترین مجرمان راهی زندان انفرادی کرد. اتهام سنگین آنها میتواند حبس ابد را برایشان در پی داشته باشد.
بدبختی با من است
«10 ساله بودم که پدرم برای همیشه ما را ترک کرد. آن زمان برادرانم 2 و 7 ساله بودند و دردهای مفصلی مادرمان هم شروع شده بود. هرگز نفهمیدم چرا پدرمان علاقهای به ما نداشت و نخواست زندگیش را همراهمان ادامه دهد، اما تنها چیزی که در مورد او اطمینان دارم آن است که مردی بیعاطفه بود که توانست زنش را همراه چند فرزند کوچکش تنها بگذارد و برای همیشه برود. در طول این سالها او دیگر هرگز بازنگشت و حالی از من و برادرانم نپرسید.
مادرم از همان روزی که پدر خانه را ترک کرد تا همین امروز دیگر هرگز نامش را به زبان نیاورده و از ما خواست هرگز به او فکر نکنیم، کاری که من سعی کردم همواره آن را انجام بدهم، اما گاهی اوقات بدون اراده به او فکر میکنم. به او که رفتنش باعث شد بدبختی همواره با من باشد و روزگارم در سختی سپری شود. شاید اگر او خودخواهی نمیکرد و ما را تنها نمیگذاشت شرایط به این سختی برایمان پیش نمیرفت. رفتنش باعث شد بزرگترین فرد خانه ما، یعنی من که دختری 10 ساله بودم باشد. برادرانم که بشدت ضربه نبود پدرم را خوردهاند همچون فرزندانی بیپناه تنها به من تکیه کنند، به من که خودم دختری شکننده بودم و حتی مادرم رسم و رسوم زندگی کردن را به من یاد نداده و نمیدانستم چطور باید از پس زندگی برآیم.»
کارگر رستوران، سارق مسلح بانک
پلیس کلرادو بعد از یک ساعت تعقیب و گریز با خودروی پر سرعتی که یک پسرجوان راننده آن بود و زنی هم در کنارش نشسته بود بالاخره توانست آن را متوقف کند. تصادف شدید خودروی حامل سرنشینان خلافکار سبب شد آنها بناچار بایستند و با وجود مسلح بودن به دام پلیس بیفتند. سرنشین این خودرو دخترجوانی بود که از ناحیه پا بشدت مجروح بود و نمیتوانست براحتی حرکت کند. گلولههای رد و بدل شده میان او و ماموران مجروحش کرده بود و پلیس چارهای نداشت بجز اینکه او و برادرش را که در تصادف بشدت آسیبدیده بود به بیمارستان منتقل کند. 2 هفته بعد از مرخصی از بیمارستان این خواهر و برادر که از سابقهدارهای منطقه بودند به اتهام سرقت مسلحانه از بانک و قتل غیرعمد یک مامور پلیس دادگاهی شدند. طبق جزئیات مندرج در پرونده، رایان برادر کوچکتر و متهم به خاطر دهها بار دستگیری و هر بار آزاد شدن از زندان ناچار به حبس خانگی بوده که بیرون آمدنش از خانه، جرمش را سنگینتر و مجازاتش را سختتر میکند. خواهرش لی نیز که به عنوان کارگر در یک رستوران چینی مشغول به کار بوده به عنوان متهم اصلی و سارق مسلحی که به 2 سرقت دیگر نیز اعتراف کرده معرفی شده و حکم حبس ابد برای او نیز دور از انتظار نخواهد بود. سارقی که مدعی است تمام جرمهای مرتکب شدهاش را تنها به خاطر حمایت از خانوادهاش انجام داده است.
تنها راه همین بود
«وقتی فهمیدم مادرم سرطان دارد دنیا روی سرم خراب شد. درست است که هرگز در حق ما مادری نکرد و همواره بیمار بودنش سبب میشد نتواند کار زیادی برایمان انجام بدهد، اما همین حضورش در خانه برای من و برادرانم دلگرمی بود.
نمیدانستم اگر او را هم از دست بدهیم چه اتفاقی برایمان خواهد افتاد و بخصوص برادر کوچکترم که وابستگی شدیدی به او داشت چطور میتوانست زندگی کند. مشکلات استخوانی راهرفتن و حرکت کردن را برایش سخت کرده بود، اما ابتلایش به سرطان معده، کار را خرابتر میکرد. میخواستم هر طور شده او را نجات بدهم، اما هزینه بالا همان کور سوی امید را هم برایش از بین برده بود. من سالهای سال تنها خدمتکار رستورانهای مختلف بودم که پول ناچیزی داشت و نمیتوانست مشکلاتمان را براحتی حل کند. پس دزدی مسلحانه آخرین انتخاب بود. انتخابی که جز بدبختی برایمان ارمغان دیگری نداشته است و مرا به منجلاب بزرگی فرو برده که راه نجاتش غیرممکن به نظر میرسد.
وقتی برای اولین بار برادرم رایان پیشنهاد دزدی مسلحانه از یک فروشگاه را به من داد با او مخالفت کردم، اما زمانی که متوجه شدم پولی برای اینکه نوبت بعدی داروهای مادرم را بخرم، ندارم بناچار با او موافقت کردم.
رایان پرونده قطوری نزد پلیس داشت که سبب شده بود حبس خانگی شود، اما این ماجرا هم اهمیت زیادی برایش نداشت. او هم مثل من تنها به این فکر میکرد که چطور میتوانیم مادرم را از بدتر شدن نجات دهیم و زندان رفتن برایمان بیاهمیت ترین مساله به نظر میرسید.
سرقتهای اول را بهتنهایی و با سختی بسیار انجام دادم چون حاضر نبودم برادرانم را در این جرم سنگین شریک کنم، اما طرح دزدی از بانک کمک زیادی لازم داشت و چارهای نبود جز آن که آنها را هم با خود همراه کنم.
برادر بزرگترم مسوولیت تهیه ابزار لازم و حتی اسلحههای پر از گلوله را به عهده گرفت و رایان که باید در خانه میماند دل را به دریا زد و همراه شدن با من را انتخاب کرد. میدانستم این پروژه شاید اولین و آخرین باری باشد که ما بتوانیم روی آن حساب کنیم، اما همهمان آنقدر مستاصل بودیم که راه دیگری جز این نمیدیدیم. روزی که به قصد سرقت از خانه خارج شدیم میدانستیم شکستن حبس خانگی برادرم خیلی زود ماموران را به دنبالش میکشاند، اما برای آن هم تمهیداتی داشتیم که عملی نشد. وقتی کار به محاصره و دستگیر شدن رسید دلم را به دریا زدم و با سلاحی که داشتم شروع به شلیک کردم. انگار پدرم را هدف گرفته بودم و همه عقدههای این چند سال را تخلیه میکردم.
درد و سوزش شدیدی که در پایم احساس کردم شوک بزرگی بود که توانست مرا متوجه شرایط وخیمیکند که خودمان را در آن گرفتار کرده بودیم. چارهای جز فرار نبود و رایان که بشدت نگران حال من بود رانندگی را به عهده گرفت. در ذهنم همه چیز را رها کرده بودم و دیگر به هیچ کس فکر نمیکردم. درد گلوله چشمم را به واقعیت باز کرده بود. من بدبخت بودم و راهی برای فرار از آن هم وجود نداشت. تنها راه سپردن خودم به دست تقدیر بود؛ تقدیری که مرا از سرقت مسلحانه به دادگاه و به حبس ابد کشانده است.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: