گفت‌وگو با مرد محکوم به مرگ

خدا کند همسرم حلالم کند

روزها و ماه‌هایی که قرار بود برای شهاب و نگار خاطره‌انگیز باشد و برای همیشه در ذهن هردوی آنها بماند با تلخی و مرگ پدر یکی از آنها پایان یافت. شهاب حالا پشت میله‌های زندان منتظر اجرای حکم قصاص و نگار، تازه عروسی سیاهپوش درخانه پدری است. شــهاب که پدر زنــش را به قتل رسانده 2 هفته پیش در شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شد.گفت و گو با این مرد را بخوانید:
کد خبر: ۴۲۳۳۶۲

به جرم قتل پدرزنت درزندان هستی، چرا او را کشتی؟

به خدا اشتباه کردم، غلط کردم. خیلی اشتباه بزرگی بود. ای‌کاش این کار را نمی‌کردم.

چه مشکلی با او داشتی؟

من با او مشکلی نداشتم. من به خاطر اختلافی که با همسرم داشتم باهم درگیر می‌شدم.

در زمان وقوع قتل چه مدت از ازدواجتان گذشته ‌بود؟

مدت زمان زیادی نبود.چندماه قبل از آن حادثه باهم ازدواج کرده ‌بودیم. آنقدر زندگی مشترکمان نو و تازه بود که هنوز خیلی از وسایلمان را استفاده نکرده‌ بودیم.

چرا با هم دعوا می‌کردید؟

زنم به حرفم گوش نمی‌کرد و تا چیزی می‌گفتم قهر می‌کرد و از خانه می‌رفت. من خیلی عصبانی بودم، زن که نباید از خانه شوهرش قهرکند. او مرتب بامن دعوا می‌کرد.

چرا پدرزنت را کشتی، این موضوع به او چه ربطی‌ داشت؟

من نمی‌خواستم پدرزنم را بکشم. اصلا با او مشکلی نداشتم. مشکل من این بود که پدرزنم با حمایت‌هایش از نگار خیلی در زندگی ما دخالت می‌کرد.

به هر حال طبیعی است که هر پدری از فرزندش حمایت کند. مگر پدرزنت چه می‌کرد که تو می‌گویی در زندگی تو دخالت می‌کرد؟

هربار که همسرم از خانه قهر می‌کرد پدرزنم او را در خانه قبول می‌کرد و تازه خوشحال هم می‌شد. زنم که می‌دید پشتوانه‌ای چون پدرش دارد بدون این‌که نگران من باشد خانه را ترک می‌کرد.

چرا با او صحبت نمی‌کردی؟ حرف زدن می‌توانست مشکل شما را حل کند.

هر بار که زنم قهر می‌کرد به خانه پدرزنم می‌رفتم و کلی منت‌کشی می‌کردم تا او برگردد. چندروز بعد دوباره قهر می‌کرد و به خانه پدرش می‌رفت. به من می‌گفت فکر می‌کنی من سرپناه ندارم. این کارهایش مرا خیلی اذیت می‌کرد.

خب می‌توانستی با پدرزنت صحبت کنی. بالاخره هر مشکلی راه حلی دارد.

با او هم صحبت کردم اما پدرزنم به دخترش حق می‌داد و هر بار از او حمایت می‌کرد.

از بزرگترهای فامیل کمک می‌گرفتی؟

من از مادرم هم کمک خواستم و به او گفتم که با نگار و پدر و مادرش صحبت کند اما هیچ‌کدام از این‌کارها نتوانست به آرامش زندگی ما کمک کند. هر دفعه بعد از مدت کوتاهی دوباره درگیری بین ما به وجود می‌آمد.

چرا از مشاور کمک نمی‌گرفتید؟

من سعی می‌کردم همسرم را قانع کنم که بامن حرف بزند اما هیچ‌وقت به فکرم نرسید که از مشاور کمک بگیرم.

با این اوصاف فکر می‌کردی ادامه زندگی مشترک امکان‌پذیر نباشد؟

من زنم را دوست داشتم. اصلا دلم نمی‌خواست به این موضوع فکر کنم. تلاش می‌کردم او را قانع کنم که باهم زندگی کنیم و هیچ وقت فکر طلاق نبودم.

اما با توجه به حرف‌های خودت به نظر می‌رسد دیگر امکان این که شما زیر یک سقف با هم زندگی کنید وجود نداشت.

بله خانواده همسرم هم همین را می‌گفتند، آنها معتقد بودند دیگر امکان ندارد بتوانیم باهم زندگی کنیم، اما من سعی می‌کردم هر طور شده نظرشان را عوض کنم. می‌گفتم ما می‌توانیم باهم باشیم. اگر شما در زندگی ما دخالت نکنید همه چیز رو به راه می‌شود.

خانواده همسرت را از قبل می‌شناختی؟

بله، با آنها آشنا بودم. به همین خاطر هم با دخترشان ازدواج کردم، وقتی که نامزد کردیم من واقعا عاشق نگار شدم. فکر می‌کردم بتوانیم زندگی خوبی داشته ‌باشیم البته هنوز هم معتقدم اگر این اتفاق نمی‌افتاد و ما را در زندگی مشترکمان تنها می‌گذاشتند، می‌توانستیم خوشبخت شویم. بالاخره خودمان یک راهی برای حل مشکلات‌مان پیدا می‌کردیم.

هنوز نگفته‌ای آن روز چرا با پدرزنت درگیرشدی؟

چند روزی بود که دوباره همسرم قهرکرده و ازخانه رفته ‌بود. خیلی عصبی بودم. نمی‌دانستم چه کنم. کسی جواب تلفن‌های مرا نمی‌داد و سعی می‌کردم هرطور شده با نگار تماس بگیرم و با او حرف بزنم. تحمل این همه فشار درتوانم نبود. به خانه‌پدرزنم رفتم و می‌خواستم زنم را برگردانم که با میله‌ای شیشه‌های ماشین پدرزنم را شکستم. صدای شکستن شیشه ماشین پدرزنم را به خیابان کشاند و در این هنگام بود که او با عجله بیرون آمد. من هم باچاقو به طرفش حمله کردم و او را زدم.

تو که می‌گویی برای حرف زدن با نگار به آنجا رفته بودی، پس چرا باخشونت رفتار کردی؟

از این‌که زنم را برگردانم ناامید شده ‌بودم و نمی‌دانستم چطور باید برخورد کنم. دنیا برایم به آخر رسیده‌ بود.

بنابراین با قصد قبلی پدرزنت را کشتی؟

نه، این‌طور نیست. من اول خواستم جلب توجه کنم و بگویم بلدم دا د و فریاد راه بیندازم. وقتی پدرزنم بیرون آمد و با فریاد مرا صدا زد عصبانی ‌شدم و چاقویی را که در ماشین داشتم برداشتم و به سمتش حمله‌ کردم، او را زدم و بعد هم محل را ترک کردم. قتل، عمدی نبود فقط یک لحظه نتوانستم خودم را کنترل کنم.

گفتی‌ پدر زنت را به عمد نزدی، پس چرا فرار کردی؟

فرار کردم چون می‌ترسیدم دستگیر شوم. وقتی خون زیادی جاری شد تازه فهمیدم چه ‌شده ‌است و من گرفتار چه بدبختی بزرگی ‌شده‌ام.

چه مدت فراری بودی و چطور دستگیر شدی؟

ظاهرا بعد از فرار من بقیه اعضای خانواده بیرون آمدند تا ببینند چه شده است. آنها با جسد پدرشان روبه‌رو شدند و مردم هم مرا به عنوان قاتل معرفی کردند.

پس در محل قتل افراد زیادی بودند؟

بله، آدم‌های زیادی بودند، اما من در قتل تنها بودم.

چطور شد که کسی جلو نیامد و سعی نکرد شما را جدا کند؟

اولا ماجرا خیلی سریع اتفاق افتاد. در آن لحظات خود من هم قدرت فکر کردن نداشتم چه برسد به مردمی که اصلا نمی‌دانستند ماجرا چیست. دعوا هم یک دعوای خانوادگی بود به همین خاطر دخالت نکردند، اما من را می‌شناختند و مدت‌ها بود که من به آن خانه رفت ‌و آمد داشتم و مراسم عروسی هم در همان خانه انجام شده بود. دلیلی نداشت که مرا نشناسند.

تو می‌دانستی بالاخره دستگیر و مجازات می‌شوی؟

اگر با فکر و نقشه قبلی دست به قتل می‌زدم که در خیابان این کار را نمی‌کردم آن هم در محل سکونت پدرزنم. من قصد کشتن او را نداشتم و بشدت از اتفاقی که افتاده‌ پشیمان هستم.

اگر در محل می‌ماندی و به پدرزنت کمک می‌کردی فکر نمی‌کنی که اولیای‌دم هم در مورد تو مهربان‌تر تصمیم می‌گرفتند؟

من در آن زمان عصبی بودم و خیلی هم از اتفاقی که افتاده ‌بود می‌ترسیدم. به همین خاطر نماندم.اگر می‌توانستم مثل آدم‌های عاقل فکر کنم که این‌طور نمی‌شد.

همسرت نمی‌خواست با تو زندگی کند و قهر می‌کرد. فکر نمی‌کنی بهتر بود او را طلاق می‌دادی؟

من از طلاق متنفرم و حالا هم دوست ندارم همسرم را طلاق بدهم. با این‌که می‌دانم دیگر راهی برای آشتی وجود ندارد. من زنم را دوست دارم و می‌خواستم زندگی خوبی با او داشته باشم.

به هرحال متهم به قتل عمد‌ هستی و می‌دانی که به قصاص محکوم شده‌ای. فکر می‌کنی راهی برای این‌که رضایت بگیری وجود دارد؟

خانواده همسرم بسیار سرسخت هستند. اگر آنها کمی با من راه می‌آمدند و به جای حمایت از نگار به فکر زندگی مشترک ما بودند این اتفاق نمی‌افتاد و حالا همه چیز سرجای خودش بود. من دوست نداشتم این‌طور شود. حالا هم می‌دانم که آنها من را نمی‌بخشند و من باید با کابوس اعدام هرروزم را به شب برسانم.

اقدامی برای جلب رضــایت اولـیــای‌دم انجام داده‌ای؟

خودم که کاری نکرده‌ام و می‌دانم هرکاری بکنم باعث ناراحتی بیشتر اولیای‌دم می‌شود. خانواده‌ام هم جرات این را که با خانواده همسرم روبه‌رو شوند، ندارند. خانواده مقتول خیلی به خانواده من پرخاش می‌کنند.

حدود یک‌سال است که درزندان هستی، وقتت را در زندان چطور می‌گذرانی؟

با اضطراب و نگرانی وقتم را می‌گذرانم فقط کسانی می‌توانند حال من را بفهمند که خودشان زیرتیغ هستند. خیلی سخت است. خانواده‌ام از همه بیشتر سختی می‌کشند. آنها منتظر لحظه اعدام من هستند. البته به من گفته‌اند که تلاششان را برای جلب رضایت می‌کنند اما من امیدی به این زندگی ندارم.

حرفی با اولیای‌دم داری؟

آنها می‌دانند من چقدر دخترشان را دوست دارم و زندگی بدون او برایم معنایی ندارد. تمام مدتی که با همسرم درگیر بودم فقط به این خاطر بود که بتوانم او را به زندگی مشترکمان برگردانم. من خودخواه نبوده و نیستم. فقط می‌خواستم با نگار زندگی کنم. چندماه بیشتر از زندگی مشترک ما نمی‌گذشت. هر زندگی مشکلی دارد اما خانواده همسرم نمی‌خواستند که مشکلات ما حل شود و از دخترشان حمایت می‌کردند. لحظه‌ای که همسرم را دیدم زیباترین لحظه زندگی‌ام بود و هرگز آن لحظه را فراموش نمی‌کنم. من عاشق او بوده و هستم. از این‌که پدرش را کشته‌ام بسیار متاسفم و خیلی پشیمانم. اگر آنها فرصت دوباره‌ای برای زندگی به من بدهند قول می‌دهم هر کاری که بخواهند انجام دهم و همان‌طور که آنها می‌خواهند رفتار کنم. من می‌دانم رای دادگاه قصاص است. اگر هم می‌خواهند از حق قانونی خود استفاده‌ و من را به قصاص کنند به خواسته‌شان احترام می‌گذارم و از آنها فقط می‌خواهم، حلالم کنند. اگر این قصاص و مرگ هم خواسته‌ همسرم است حرفی ندارم و با کمال میل می‌پذیرم تا بداند چقدر دوستش دارم و به خاطرش مبارزه کرده‌ام.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها