(1)
گلهای سحرخیز فراموش مباد
این حس دلانگیز فراموش مباد
ای حنجرهها ذوق سحرخوانیتان
بعد از رمضان نیز فراموش مباد
(2)
عطر گیسوی تو در پرده شب میرقصد
نخل خشکیده همسایه رطب میرقصد
باغ را زنجره در زنجره تسبیح به دست
لکلک از شاخه لک الحمد به لب میرقصد
رمضان میرسد آیینه فروش اما باز
در دلم نیمهای از ماه رجب میرقصد
از وزشهای شب قدر غزل میشنوم
نور در پنجره سرشار طرب میرقصد
قلمم پر شده از گریه انگور امشب
غزل آمیخته با آب عنب میرقصد
کوفه در کوفه سفرنامه او میخواند
خون به چشمان یتیمان عرب میرقصد
«دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست»
بر لبش زمزمه «فزت و رب» میرقصد
محمدحسین انصارینژاد
(3)
شب رفته کاش عشق به یادش بیاورد
تا در تنور برکه ام آتش بیاورد
آواره کرد در همه جا ماه را ولی
هرگز نخواست برکه به دستش بیاورد
اجر صیام کامل من، ماه کامل است
عیدی نخواستم که هلالش بیاورد
ای عشق، آتش تو گلستان پذیر کیست؟
گویا خلیل رفته سیاوش بیاورد
آنقدر دلکشی که زمستان به جای کوه
با دیدنت پناه به آتش بیاورد
راز تو را به هر کس و ناکس نگفتهام
این تیر را میافکنم آرش بیاورد
مرتضی حیدری آل کثیر