مرد موهای کوتاه کثیف وسیبل و تهریش سیاهی دارد. زن سر شوهرش داد میزند و شوهرش هم مدام دستش را به علامت تهدید بالا میآورد و بد و بیراه میکوبد. تقریبا همه آدمای داخل سالن نگاهشان به این زن وشوهر است. ناگهان مرد دستش را که بالا بود محکم توی صورت زن می کوبد و زن میخورد زمین. حسین از جایش بلند میشود و در حالی که تلو تلو میخورد سر مرد فریاد میکشد: «هی مرد حسابی آدم باش.»
مرد که مثل یک گاو خشمگین شده، به سمت حسین میآید. حسین باز هم سرفه میکند اما خودش را صاف نگه میدارد. مرد به حسین میرسد، آرام روی تختِ سینه حسین میزند و میگوید: « به تو هیچ ربطی نداره. زنمه، میزنمش. تو هم کتک میخوای انگار؟!»
حسین وسط حرف مرد سرفه خشک دیگری میکند و نگاهی به دست مرد که به سینهاش میزند میاندازد. مرد یک کف دست دیگه به سینه حسین میزند. حسین دست مرد را میگیرد و میپیچاند. مرد از درد روی زمین زانو میزند و چهرهاش را درهم میکشد و رنگش قرمز میشود.
درد در صدای مرد موج میزند و میگوید: «آقا ول کن جون مادرت دیگه نمیزنم. غلط کردم، دیگه نمیزنم.»
نگهبان حسین را از مرد جدا می کند. حسین کمی احساس درد میکند. دستمال خیسش را روی صورت میگذارد. از چهرهاش معلوم است که از بیماریای رنج میبرد. مرد که دوباره شیر شده است سمت حسین میآید و یک مشت حواله اش میکند. حسین مشت مرد را با کف دست راستش میگیرد و با دست چپش صورت مرد را نوازش میکند و آهسته میگوید: «زنت را نزن مرد.» نگهبان از کار حسین تعجب کرده است. کل سالن از اتفاقی که افتاده شوکه شدهاند. یک نفر از داخل اتاقی بیرون آمد و میگوید: «آقای حسین عارف»
حسین دستش را بالا میآورد. مرد وارد اتاق میشود و حسین هم پشت سر او میرود. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد.
داخل اتاق 3 میز هست که پشت هر یکی دو نفر نشسته اند. یکی از آنهایی که پشت میز اول نشسته رو به حسین میگوید: «آقای عارف»
حسین با یک صدای ضعیف و خسته میگوید: «بله»
حسین به سمت میز میرود و روی صندلی درب و داغونی مینشیند که به او تعارف شده است. مرد پشت میز میگوید: «امرتون چیه قربان؟!»
حسین شناسنامهاش را به مرد پشت میز میدهد و میگوید: «میخوام زنمو طلاق بدم».
مرد پشت میز لبخند میزند و میگوید: «متاسفم قربان باید همسرتون همراهتون باشند.»
حسین سرش را به علامت اینکه متوجه است او چه میگوید تکان میدهد و از روی صندلی بلند میشود و میگوید: «ممنون»
مرد: «خواهش میکنم»
حسین از در بیرون میرود و مرد همچنان روی زمین است و یک نگهبان سعی دارددلداری اش بدهد. حسین بدون توجه از راه پلهها پایین میرود و از ساختمان دادگاه خانواده خارج میشود.
***
تاکسی داخل یک کوچه سرسبز و زیبا جلوی خانهای بزرگ نگه میدارد. حسین پول تاکسی را میدهد. تاکسی میرود، حسین کلید میاندازد و وارد خانه میشود. حسین در حالی که پایش را روی زمین میکشد در حیاط راه میرود و بعد روی یک تخت کنار حوض آب مینشیند. پایش را دراز میکند و سرش را روی یک بالش میگذارد و دستمال را از روی صورتش برمیدارد و یک نفس عمیق میکشد.
سارا از داخل خانه با 2 لیوان آب پرتقال وارد حیاط میشود و روی تخت کنار حسین مینشیند و میگوید: «دوباره من خواب بودم پا شدی رفتی تهران. مگه نمیدونی برات بده؟!»
حسین همان جوری که دراز کشیده است میگوید: «کار داشتم.»
حسین پایش را جمع میکند و بعد روبهروی سارا مینشیند و مستقیما به چشمان او نگاه میکند و ادامه میدهد: «ببین سارا من خیلی دوست دارم. عاشقتم. حتی بیشتر از خودم و همه کسانی که توی دنیا هستن دوستت دارم. من دیوونتم.»
از چشمانش چند قطره اشک پایین میریزد و سارا آنها را با پشت دستش پاک میکند. حسین با بغض ادامه میدهد: «من خیلی دوستت دارم سارا. تو خوبی، خانمی، باهوشی، تو لیاقتت خیلی بیشتر از این حرفاست. میدونی... من با این مریضی لعنتیم نمیتونم شوهر مناسبی برای تو باشم، من لایقت نیستم... میخوام طلاق بگیریم.»
حسین سرش را پایین میاندازد، دستانش را روی صورتش میگذارد و میزند زیر گریه. سارا هم اشک میریزد. سارا کاغذی را از جیب شلوارش در میآورد و به حسین میدهد.
حسین با بغض میپرسد: «این چیه؟!»
سارا که گریهاش بیشتر شده است داخل خانه میرود. حسین کاغذ را باز میکند.
سارا تقاضای مهریه و طلاق کرده است.
زهره زمانی