گلچهره بعد از اینکه به زندان افتاد تحت تاثیر یک مددکار تصمیم گرفت زندگیاش را تغییر بدهد: «آن خانم خیلی مهربان بود. تشویقم کرد درس بخوانم. یک سال مانده بود تا دیپلمم را بگیرم و در همان زندان دیپلمم را گرفتم و وقتی بیرون آمدم دیگر به خانه پدرم برنگشتم. به خانه یکی از زنانی رفتم که در زندان با او همبند بودم. او هم مثل من زن زجرکشیدهای بود و میخواست درست و سالم زندگی کند.
او یک خانه داشت که از پدرش برایش مانده بود و خدا را شکر مشکل سرپناه نداشتیم البته به خانواده خودم هم هر از گاهی سر میزدم. به هر حال پدرم را که نمیتوانستم دور بیندازم، اما او بالاخره یک شب سنکوپ کرد و تمام.»
گلچهره و همخانهاش 2 نفری با هم مشغول به کار شدند تا خرج و مخارجشان را تامین کنند.
گلچهره میگوید: «هر دو در یک شرکت خدمات عروسی مشغول شدیم، خوبیاش این بود که نه سواد میخواست نه سوءسابقه (عدم) و نه پارتی و معرف و ضامن البته کارش همیشگی نبود. هفتهای دو روز بعضی هفتهها هم خبری نمیشد. ما روزمزد بودیم، اما آنقدر درمیآوردیم که کاسه گدایی دست نگیریم. بیشتر از حقوق روی انعامهایی که میدادند حساب میکردیم.»
گلچهره هر چه پول اضافه میآورد پسانداز میکرد، چون او آرزوهای بزرگتری داشت و خیلی دلش میخواست برای خودش کار و کاسبی راه بیندازد. او میگوید: «همخانهام بعد از یک سال و نیم از من جدا شد. یعنی برادرهایش از بندر آمدند و او را با خودشان بردند. خانه را هم فروختند. جدایی ما خیلی تلخ و سخت بود، اما چارهای نبود تا 4 سال همان کار را میکردم. گاهی هم مشتری میخورد و خانهها را تمیز میکردم. بعد از آن با پولی که داشتم شروع کردم به دستفروشی.»
گلچهره لباسهای بچه میفروخت. کنار خیابان بساط میکرد و با مشتریان چانه میزد. او داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: «نزدیک جایی که بساط میکردم یک مرد بود که عطر میفروخت.
او حرکات و رفتاری داشت که خوشم نمیآمد، اما بعد از مدتی فهمیدم عاشقم شده. خودش را کشت تا خواستگاری کند. من هم بله را گفتم. مرد زحمتکش و سالمی بود. من هم از تنهایی خسته شده بودم.»
بعد از آن زن و شوهر با هم کار میکردند تا اینکه بعد از 2 سال شوهر گلچهره در حوالی شوش یک زیرپله را اجاره کرد. زندانی سابق میگوید: «شوهرم سیگار و خرت و پرت میفروخت من هم کنار مغازهاش بساط لباس بچگانه داشتم. شوهرم هنوز هم آن مغازه را دارد، اما من دیگر کار نمیکنم چون بچهدار شدهام. حالا 11 سال از وقتی که از زندان آزاد شدم میگذرد و زندگیام رو به راه است. مزد زحمتهایی را که کشیدم، گرفتهام.»
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)