یک قاچ از زندگی

آرامش ‌را ‌کجا جستجو‌ کنم؟

کد خبر: ۴۱۳۹۱۰

مرد که به این روز می‌افتاد، همسرش که سالیان سال همراهش بود و پرستار دلسوزش، می‌دانست که غیر از داروها، 2‌ نوه‌اش بهترین آرامبخش‌های او هستند.

تلفن را برداشت؛ به پسرش زنگ زد. پسر جواب نمی‌داد. زن با خودش گفت: یا تو جلسه‌ای چیزیه یا تو خیابونه و صدای زنگ‌رو نمی‌شنوه.

انگشتش را روی شاسی تلفن گذاشت؛ بوق آزاد را شنید. به عروسش زنگ زد. ماجرا را تعریف کرد و خواست که عصر بچه‌ها را بیاورد خانه‌شان.

گفت: خودت که بهتر می‌دونی... دیدن اونا مثل آب روی آتیشه...

عروس اول کمی این پا و آن پاکرد، اما بالاخره گفت: چشم، میارمشون؛ فقط نمی‌دونم حمید می‌تونه بیاد یا نه.

زن گفت: حمید با من... ما که همین یه پسررو بیشتر نداریم... دیدن باباش نیاد، کجا بره؟!

عروس لبخندی زد که مادر ندید. گوشی را که گذاشت، موضوع را به بچه‌ها گفت. بچه‌هایی که حالا دیگر بچه نبودند؛ یکی‌شان فارغ‌التحصیل شده بود و دختر کوچک‌تر دانشجوی سال سوم بود.

اینها تنها نوه‌های مرد و زن بودند؛ هم زن و هم مرد که پا به دوران پیری گذاشته بودند، دلخوشی‌شان دیدن پسر و عروس و بیشتر از آنها این دو دختر بود. انگار در وجود این 4 نفر، تمام عمر خود را می‌دیدند؛ اینها ثمره زندگی بیش از نیم قرن آنها بودند. ثمره‌ای که با پول و امثال آن به دست‌آمدنی نبود.

زن نیم ساعتی صبر کرد و باز به پسرش زنگ زد. این بار با همان زنگ اول، پسر پاسخ داد. خنده بر لب‌های زن نشست؛ پس از احوالپرسی‌های مرسوم، موضوع را به پسر گفت. پسر گفت: اول بگو چرا اینقدر آروم صحبت می‌کنین؟

زن پاسخ داد: بابات تازه خوابش برده؛ بازم نفسش تنگ شده بود؛ کلی دارو خورد تا یه کم آروم شد. برای همین هم گفتم امشب با بچه‌ها بیاین اینجا. می‌دونی که این بچه‌ها جون و روح بابات هستن.

پسر به علامت تایید سرش را تکان داد که مادر ندید و گفت: باشه حتما میایم.

و مثل این ‌که چیزی به ذهنش رسیده باشد، تند و سریع گفت: اصلا می‌گم بچه‌ها منتظر من نمونن و زودتر بیان؛ منم از راه اداره میام اونجا.

انگار دنیا را به زن داده باشند، گل از گلش شکفت؛ کلی پسر را دعا کرد و گفت: ننه پیر بشی... بابات خیلی خوشحال می‌شه.

صدای زنگ که توی آپارتمان کوچک پیچید؛ انگار بهترین خبر دنیا را به زن و مرد داده‌ بودند. هر دو لبخند زدند؛ مرد آرام بلند شد و روی مبل نشست. زن رفت که در را باز کند.

در آسانسور که باز شد، مثل همیشه دختر کوچک جلوتر از بقیه بود، اما مثل همیشه توی بغل مادر بزرگ ندوید. وقتی کفشش را درمی‌آورد با چهره‌ای گرفته، گویی به هیچ‌کس نمی‌گوید و به همه می‌گوید، گفت: چقدر معطل می‌کنن... خوبه اینجا آسانسور داره.

زن کمی تعجب کرد، اما به روی خودش نیاورد؛ حالا بقیه هم رسیده بودند. یکی‌یکی و مثل همیشه اول عروسش را بوسید و به آنها خوشامد گفت. در چهره‌ها و لحن هر 3 نفر کمی ناآرامی را می‌دید، اما باز هم مثل همیشه از کنار اینها گذشت.

بچه‌ها با پدربزرگ هم روبوسی کردند و مثل همیشه دو طرف او نشستند.

نگاه پدربزرگ، شاد و پرزنان روی صورت نوه‌ها می‌نشست و برمی‌خاست. زن گفت: ببینین چطوری می‌خنده؟ یه هفته‌س که خنده‌شو ندیدم...

بچه‌ها و مادرشان هم خندیدند.

مثل همیشه میوه‌هایی که بچه‌ها دوست داشتند توی ظرف پایه بلند روی میز بود و لواشک با طعم مورد علاقه‌شان توی یک بشقاب.

کم‌کم حرف‌ها گل انداخت و از هر دری سخنی به میان آمد. وقتی پسر تماس گرفت که در راه خانه است؛ زن و عروسش به آشپزخانه رفتند. دخترها هم میز را آماده کردند.پسر که آمد، حسابی خسته بود. او هم در نگاه اول شادی همیشگی را در صورت بچه‌ها و همسرش ندید. چیزی نگفت تا موقع خداحافظی شد و همه روی مرد و زن را بوسیدند و راهی خانه شدند.

در راه مرد از همسرش و بچه‌ها پرسید: امروز خیلی سر حال نبودین...

اول، همه انکار کردند، اما چند دقیقه بعد، معلوم شد در خانه حرف‌هایی شده که دلگیری‌هایی را به‌ وجود آورده...

زن گفت: به همین دلیل نمی‌خواستم بریم، اما مادرجون خیلی اصرار کرد. دلم نیومد دلشونو بشکنم.

مرد ساکت بود. بعد از چند دقیقه گفت: از این به بعد فقط یه چیز همیشه یادتون باشه... ما کمتر شادی‌هامونو با اونا قسمت می‌کنیم... اصلا خیلی وقت‌ها ازشون غافل می‌شیم... ولی حداقل سعی کنین غم و غصه‌هاتونو برای اونا نبرین.

همه ساکت بودند؛ می‌دانستند کار خوبی نکرده‌اند و شاید تو این فکر بودند که چگونه آن شب را جبران کنند.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها