در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سوسن 10 سال قبل در یک شرکت بیمه کار میکرد و روزگارش بد نبود تا این که با چند خلافکار همدست شد و با تصادفهای صوری شروع به کلاهبرداری کرد. او میگوید: «حقوق خودم بد نبود، یعنی برای یک دختر مجرد که در خانه پدرش زندگی میکند بیشتر از این هم نیازی وجود نداشت. پدرم معلم فنی حرفهای بود و مادرم هم در خانه خیاطی میکرد، برای همین هر چه درآمد داشتم برای خودم برمیداشتم. اصلا نمیدانم چطور آن وسوسه به جانم افتاد. این که میگویند پول شیرین است راست میگویند».
سوسن بالاخره گرفتار شد و یک سال و نیم را پشت میلههای زندان گذراند. او میگوید: «پدرم یک عمر باآبرو زندگی کرده بود، اما من همه چیز را به باد دادم. آن مدت که زندان بودم خیلی سخت گذشت و خانوادهام به هم ریخت، طوری که خواهرم با شوهرش اختلاف پیدا کرد و چیزی نمانده بود کارشان به طلاق بکشد. برادرم هم که از سربازی برگشته بود میگفت انگشتنمای در و همسایه شده و کسی به او کار نمیدهد، البته آن مشکلات بالاخره حل شد و من هم بیرون آمدم. اصل ماجرا از آن به بعد بود».
مدتی طول کشید تا رابطه سوسن با اعضای خانوادهاش مثل سابق شود. همه به او بدبین بودند و این تصور که سوسن دیگر اصلاح نخواهد شد بر آنها چیره شده بود، اما دختر جوان توانست ثابت کند متوجه اشتباهش شده و دیگر آن خطا را تکرار نخواهد کرد. او میگوید: «خواستم دنبال کار بگردم ولی کسی به من شغل نمیداد، حق هم داشتند. در چند شهر اطراف هم شانسم را امتحان کردم ولی فایدهای نداشت. یک زندانی وقتی هم که میخواهد مثل بقیه زندگی کند آنقدر فشار رویش زیاد است که کم میآورد ولی من با کمک پدر و مادرم مقاومت کردم. مدتهای طولانی خانهنشین بودم و کنار دست مادرم خیاطی میکردم، بالاخره همین کار به دردم خورد و توانستم مدرک فنی حرفهای بگیرم».
3 سال بعد از آزادی برای سوسن خواستگاری مناسب پیدا شد. خودش میگوید: «علی برادر بقال محلمان بود و در تهران در یک اداره دولتی کار میکرد. او را در تعطیلات عید در مغازه برادرش دیدم و بعد از آن هم چند دفعهای به شهرمان آمد تا اینکه بالاخره پا پیش گذاشت. پدرم همان اول کار همه حقایق را به علی گفت تا بعدا از تصمیمی که گرفته پشیمان نشود. علی در این باره با من صحبت کرد و من هم همه چیز را تعریف کردم. او برایم یک شرط گذاشت و قبول کردم. وقتی همه چیز درست از آب درآمد دوباره به خواستگاری آمد و من هم با خوشحالی بله را گفتم و 4 ماه بعد برای دومین بار از خانوادهام جدا شدم، اما این دفعه به خانه بخت میرفتم و هیچ کس از جدایی من ناراحت نبود».
سوسن در تهران از خانهنشینی خسته شد و به علی پیشنهاد داد سر کار برود. او میگوید: «شوهرم مخالفتی نداشت، بالاخره یک کمکخرجی هم بود، ولی کار پیدا کردن آن هم در این تهران خرابشده مثل گذشتن از هفتخوان رستم است، اما من این مشکل را هم پشتسر گذاشتم و در یک آموزشگاه خصوصی شروع کردم به یاد دادن خیاطی».
زندانی سابق 2 سال در آن آموزشگاه ماند تا این که مادر شد: «حالا پسرم 5/4 ساله است و بزرگ شده، من ترجیح میدهم در خانه بمانم و به او رسیدگی کنم. مخصوصا حالا که شوهرم ترفیع گرفته و درآمدش خوب است. از این که خانواده کوچک خوشبختی دارم خیلی راضی هستم و امیدوارم هیچ وقت مشکل بزرگی سر راهمان قرار نگیرد».
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: