حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
در میان این نگارهها، نقشی که در گوشه شرقی محوطه و در ارتفاع دو متری از سطح زمین قرار گرفته است، تاجگذاری اردشیر بابکان را نشان میدهد. او سوار بر اسب در سمت راست نقش شده است و اهورامزدا رو به روی او در سمت چپ، سوار بر اسب دیگری است.
در میان آن دو، حلقهای وجود دارد که اردشیر و اهورامزدا آن را با یک دست نگه داشتهاند. این حلقه نشانه پیمان میان آنهاست. زیر پای هریک از اسبها، تصویر یک نفر نقش شده که باید یکی از آنها (زیر پای اسب اردشیر) اردوان، آخرین پادشاه اشکانی که از اردشیر شکست خورد، باشد و دیگری (زیر پای اسب اهورامزدا) اهریمن.
اردشیر بابکان، اولین پادشاه سلسله ساسانی است که شرح زندگانی او از تولد تا اواخر عمرش در یکی از متون بر جای مانده از دوران پیش از اسلام به نام کارنامه اردشیر بابکان بر جای مانده است. این کتاب اگرچه آمیخته با افسانه است، اما ارزشهای تاریخی آن نیز کم نیست. طبق آنچه در این داستان آمده در زمان اردوان پنجم (آخرین پادشاه اشکانی) در ایران 240 حکومت محلی وجود داشت و در هر منطقه والی یا حاکمی از جانب اردوان گماشته شده بود. در این میان حاکم فارس نیز شخصی بود به نام بابک.
بابک ساکن شهر تاریخی استخر و دارای املاک و گلّههای فراوانی بود. او چوپانی داشت به نام ساسان که بسیار مورد اعتمادش بود. بابک شبی به خواب دید که خورشید از سر ساسان میتابد و همه جهان را فرا میگیرد. شب دیگر دوباره خواب دید که ساسان بر فیل آراسته سپیدی نشسته و همه به او تعظیم میکنند. شب سوم در خواب میبیند که سه آتش بزرگ و مقدس در خانه ساسان میدرخشند و به همه جهان روشنی میبخشند. بابک از خوابگزاران خواست تا خواب او را تعبیر کنند و آنان گفتند بیتردید این مرد یا یکی از فرزندانش به پادشاهی جهان خواهند رسید. بابک، ساسان را نزد خود خواند و از او درباره نژادش سوالاتی پرسید. ساسان مجبور شد راز خود را آشکار کند و به بابک بگوید که پدرانش از نسل دارای دارایان (داریوش سوم هخامنشی) بودهاند که پس از یورش اسکندر چارهای جز فرار و پنهان کردن اصل و نسب خود نداشتند به همین علت به لباس چوپانان در آمدند و از همین راه گذران زندگی کردهاند. بابک که از این راز آگاه شد و فهمید ساسان نجیبزاده است پس از انجام تشریفاتی، دختر خود را به ازدواج ساسان درآورد و پس از مدتی آنها دارای فرزندی شدند به نام اردشیر. این کودک هرچه بزرگتر میشد همه به برازندگی و خوبی او بیشتر پی میبردند. بابک که خودش فرزندی نداشت و اردشیر را اینگونه میدید او را به فرزندی پذیرفت و طوری پرورش داد که در همه هنرهای رزمی، فنون و دانشهای رایج در زمان خود مهارت یافت. اردوان اشکانی که آوازه شایستگیهای اردشیر را شنیده بود از بابک خواست اردشیر را به دربار وی بفرستد. بابک اگرچه تمایلی به این کار نداشت اما مجبور به اطاعت بود. بنابراین اردشیر به دربار اردوان راه یافت. او در آنجا با شاهزادگان و نزدیکان شاه به چوگان و شکار میپرداخت و چون در همه این هنرها از دیگران برتری داشت بسیار مورد حسادت قرار میگرفت تا آنجا که روزی اردشیر در شکارگاه، گورخری را چنان ماهرانه از پای انداخت که وقتی اردوان شکار را دید با شگفتی پرسید «چه کسی توانسته اینگونه تیراندازی کند؟»
پسر اردوان پاسخ داد: «من این کار را کردهام» و اردشیر که از این دروغ خشمگین شد، گفت: «هنر و مردانگی با ستمگری و بیشرمی و دروغ گفتن میسر نمیشود. این دشت بسیار بزرگ است و در آن گورخر فراوان. من و تو بار دیگر آزمایش میکنیم تا نیکی و دلیری و چابکی هرکدام از ما مشخص شود.» اردوان از این پاسخ اردشیر خشمگین شد و دستور داد او دیگر بر اسب ننشیند و پیوسته در آخور به سر برد. همین اتفاق سبب شد کینه میان اردشیر و اردوان آغاز و اردشیر مترصد یافتن فرصتی شود تا هم از اردوان انتقامجویی کند و هم خود را به قدرت و فرمانروایی برساند.
سنگنگارههای زیادی وجود دارد که مردان پرهیبتی را نشان میدهد و عامه مردم شاید در این نقشها رد پایی از رستم دیدهاند
در همان مدت زمانی که اردشیر در آخور اسبها به سر میبرد، یکی از کنیزهای اردوان دلباخته او شد و کمک کرد تا اردشیر به سلاح و درم و دینار دست پیدا کند و سپس با دوتا از بهترین اسبهای اردوان از کاخ گریختند.
اردوان وقتی موضوع را فهمید همراه با عدهای از سواران به دنبال آنها رفت، اما نتوانست آنها را دستگیر کند؛ بنابراین سپاهی گسیل کرد تا به جنگ اردشیر رفته، او را شکست داده و پس از دستگیری به قصر بیاورند. اما اردشیر از آن سو با مردمان پارس و مناطق اطراف آن و همچنین تنی چند از فرمانروایان محلی که او را به نیکی میشناختند، متحد شد و در برابر لشکر اردوان ایستادگی کرد و سرانجام در این نبرد اردوان کشته شد و اردشیر به پیروزی رسید. او پس از این پیروزی شروع به بنای شهرهای بسیار و ایجاد آبادانیهایی در حوالی شهر استخر و منطقه پارس کرد که بقایای برخی از آنها هنوز هم باقی مانده است.
اردشیر که معتقد بود در این پیروزی بیش از هر چیز لطف خداوندی شامل حالش شده دستور داد تا صحنه به قدرت رسیدن او را همانطور که گفته شد، در نقش رستم و نزدیک آرامگاههای شاهان هخامنشی حک کنند آن هم به گونهای که پیمان میان او و اهورامزدا در آن به تصویر کشیده شود. او با این کار هم بر دینی بودن پایههای حکومتش تاکید کرد و هم بر اینکه از نژاد هخامنشیان است. در این نقش، کتیبه کوتاهی نیز دیده میشود که به 3 زبان یونانی، پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی، بر شانه اسب اردشیر نوشته شده است که طبق آن اردشیر به عنوان شاه ایران، پسر بابک و شاهی که نژاد از ایزدان دارد معرفی میشود.
سیمیندخت گودرزی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....