حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
به گزارش فارس، هوانیروز را باید دلیمردانی دانست تا پای جان برای دفاع از خاک ایران تلاش کردند. کسانی که با رشادت وصف ناشدنی در بار ارتش یم بعث از خود ایثار به نمایش گذاشتند. آنچه که پیش روی شماست گفتگویی است با «امیر سرتیپ دوم خلبان محمود بابایی» یکی از خلبان هایی که در فتح خرمشهر نقش به سزایی داشته است.
*سوال: با عرض سلام خدمت شما. امیر! قبل از این که سراغ عملیات «الی بیتالمقدس» و فتح خرمشهر برویم لطفا خلاصهای از فعالیت هوانیروز در دوران اشغال این شهر را بفرمائید.
* امیر بابایی: همگی میدانیم که عراق پس از 34 روز زمینگیری در اطراف و داخل خرمشهر، سرانجام روز 4 آبان ماه 1359 موفق به تصرف این شهر شد. در ادامه شاهد بودیم که ارتش عراق عزم خود را برای اشغال شبه جزیره آبادان هم جزم کرده بود. طوری که با استعداد رزمی بالایی نوک پیکان حمله را متوجه آبادان نمود و پس از یک سری درگیریهای سنگین، شهر آبادان را به اندازه 330 درجه به محاصره خود درآورد. در این برهه از نبرد، هوانیروز با ارسال یگانهای متعدد به منطقه نبرد، مبادرت به اجرای آتش بر روی مواضع عراقیها نمود. در آن مقطع، من جزء سازمان رزم پایگاه هوانیروز اصفهان بودم. ما ماموریت داشتیم نوار 30 درجه که از سه راهی ماهشهر تا منطقهای به نام «چوبده» بود را به هر قیمتی حفظ کنیم. و مانع از الحاق نیروهای عراقی شویم. در همین راستا، در قالب تیمهای آتش سنگین، قبل از طلوع آفتاب، زمانی که هنوز نفرات یگانهای زرهی دشمن آماده حرکت نشده بود، به آنها یورش برده و ضربه میزدیم. این کار به طور روزانه تا غروب آفتاب یا به اصطلاح خلبانان «Sunset» ادامه داشت و تا تاریکی شب، تحرک دشمن را زیرنظر داشتیم و اگر قصد حمله داشتند، بلافاصله وارد نبرد با آنها میشدیم.
در آن دوره زمانی که به واقع جزء ماههای سرنوشتساز جنگ بود، بچههای هوانیروز حماسههای فراموش نشدنی را از خود به جای گذاشتند، به طوری که هم زمان با حرکت تانکهای عراقی به منظور تک بالگردهای کبرا مثل «اجل معلق» بر سر آنها ظاهر میشدند و به محض بازگشت دسته پروازی عمل کننده در منطقه، دسته پرواز یا تیم آتش دوم راهی منطقه نبرد میشد. یعنی ما در آسمان یکدیگر را به اصطلاح «عوض» میکردیم.
اگرچه تعداد تانکهای دشمن در نبرد محاصره آبادان تمامی نداشت، به لطف پروردگار و تلاش تمامی رزمندگان، عراق تا آخرین لحظات آغاز عملیات شکست حصر آبادان، نتوانست الحاق موردنظر را انجام دهد و باریکهای که اشاره کردم تا زمان شکستن محاصره آبادان، تنها معبر زمینی ارسال آذوقه و مهمات به این شهر بود.
*سوال: برویم به سراغ فتح خرمشهر! از آغاز عملیات الی بیتالمقدس برایمان بگوئید!
* امیر بابایی: عملیات الیبیتالمقدس از مراحل آمادهسازیاش گرفته تا آغاز و سپس پایان آن، جزء زیباترین خاطرات زندگی من است و فکر نمیکنم کسی از رزمندگان 8 سال دفاع مقدس وجود داشته باشد که از فتح خرمشهر به شیرینی یاد نکند.
از چند خاطرهای که راجع به این عملیات میخواهم برایتان بگویم، اولی مربوط به انهدام «پل مارد» است. ما ماموریت داشتیم که علاوه بر انجام پشتیبانی نزدیک از یگانهای زمینی در منطقه عملیاتی، به انهدام پل مارد هم اقدام کنیم. پل مارد پلی بود که عراقیها روی رود کارون احداث کرده بودند و پشت پل هم جاده آسفالتهای درست کرده و تا جاده بصره ادامه داده بودند. این پل از لحاظ عملیاتی اهمیت بسیار بالایی برای عراقیها داشت. به طوری که توصیف شدت حفاظت از پل توسط دشمن برایم مشکل است. ما بارها و بارها برای رسیدن به پل اقدام کردیم و من حتی یکبار تا 1 مایلی پل هم رسیدم. اما حجم عظیم آتش به حدی بود که تمام اطراف بالگرد و زیرپا پر از گردوخاک شده بود و در واقع در اثر انفجار گلولهها در زمین و آسمان آن قدر دود و گرد و خاک فضا را پر کرد که عملا دید ما کور شد و ناکام دور زدیم و برگشتیم. البته مورد اصابت قرار نگرفتن ما در آن باران گلوله و موشک هم خود داستانی است که گاهی با خود فکر میکنم، چطور در آن وضعیت که سر سوزنی از آسمان، خالی از گلولههای دشمن نبود، ما جان سالم به در بردیم! و به حق چیزی جز خواست خداوند را در آن ندیدم.
زمانی که به قرارگاه برگشتیم من رفتم سراغ «ناصر نژادتقی»، یکی از شجاعترین خلبانان کبرای هوانیروز که حقیقتا حماسههای بینظیری توسط همین خلبان در جبهههای جنوب خلق شد. در عملیاتهایی که در جنوب انجام میدادیم ناصر لیدر یکی از تیمها بود و من لیدر تیم دیگر. فقط در مواردی که منطقه نبرد ناآشنا بود و میبایست برای اولین بار در آن نقطه هجومی صورت میدادیم، ما دو نفر در دو فروند کبرا در قالب تیم آتش با هم پرواز میکردیم تا علاوه بر انجام عملیات، دشمن را شناسایی چشمی کنیم و به این ترتیب در پروازهای بعدی هر کس تیم آتش خود را با چشم باز رهبری کند.
من اصرار داشتم به هر قیمتی که هست پل مارد را مورداصابت قرار دهیم. در نتیجه با نژادتقی مشورت کردم و متوجه شدم او خیلی بیشتر از من به این مهم علاقه دارد. با هم فکری هم، به دو تن از کمک خلبانان زبردست و بیباک به نامهای «جهانگیر باقری» و «مقدمی» پیشنهاد کردیم و آنها هم مردانه یا علی گفتند. تاکتیکی که ما برای این عملیات ریخیتم این بود که با علم به این که رسیدن به پل از روبهرو غیرممکن است، با قبول ریسک، عراقیها را دور زده و با عبور از روی سر دشمن، پل را از پشت مورد اصابت قرار دهیم و در واقع عراقیها را غافلگیر کنیم. در این عملیات که احتمال مورد اصابت قرار گرفتن ما بسیار بالا بود، میبایست یک خلبان کارکشته و باتجربه بال گرد نجات 214 همراه ما میبود که در صورت سقوط، زنده و یا مرده ما را به عقب برگرداند. برای این کار خلبان «ژنده رزمی» از دلاوران بال گرد 214 اعلام آمادگی کرد و 3 فروندی، استارت زده و راهی هدف شدیم. در این پرواز بر اساس نقشهای که با نژادتقی طراحی کرده بودیم، پس از برخاستن، سمت «دارخوین» را گرفته و با رسیدن به حدود 3 مایلی مارد، در امتداد خط مقدم به سمت شمال گردش کردیم. با رسیدن به خطوط برق فشار قوی میبایست از روی این دکلها رد میشدیم و ارتفاع میگرفتیم. ناگفته نماند در تمام طول پرواز، هم ما عراقیها را میدیدیم و هم آنها ما را زیرنظر داشتند تا مبادا حرکتی علیه آنها انجام بدهیم. پس از عبور از روی دکلها، خود را در امتداد این خطوط فشار قوی قرار داده و 20 مایل را با تمام سرعت به سمت غرب ادامه مسیر دادیم و میدانستیم که در همین امتداد خط پدافندی عراق قرار دارد. با رسیدن به نقطه گردش میبایست 90 درجه گردش کرده و به طور عمود به خط دشمن میزدیم. هنوز 2 دقیقه از حرکت ما به سمت جنوب نگذشته بود که ناگهان ناصر فریاد زد: «محمود! روی سر عراقیها هستیم» بر اساس نقشه هنوز زمان داشتیم تا به خط مقدم شرقی -غربی عراق که در شمال خرمشهر احداث کرده بود، برسیم. اما آنها تغییر موقعیت داده و ما اکنون بالای سر آنها بودیم.
همانطور که عرض کردم 20 مایل از لجمن(1) به سمت عمق نیروهای عراق نفوذ کرده و مشخصا به بالای سر یک یگان تدارکاتی نفرات بیرون از سنگرهای دشمن رسیده بودیم. همه سربازان در آرامش و استراحت بودند و نفرات، بیرون از سنگرها با لباس راحتی تردد میکردند. توپهای پدافندی بدون نفر در جای خود رها شده و تا چشمکار میکرد وانت و کامیون آذوقه و مهمات در این نقطه تجمع پیدا کرده بودند. آن قدر این لقمه چرب و نرم و بیدردسر بود که من و ناصر، در از بین بردن آن و فراموش کردن مارد شک نکردیم. بلافاصله با مکاله کوتاهی که بین ما رد و بدل شد، آتشبازی را آغاز کردیم. توپ 20 میلیمتری را به کار انداخته و به سراغ تک تک سنگرها رفتیم و حساب نفرات درون سنگرها را رسیدیم.
توپ 20 میلیمتری کبرا از بیرون صدای بسیار وحشتناکی دارد. همین صدا باعث شد تا تعداد زیادی از نفرات عراقی کپ کرده و روی زمین دراز بکشند و کار ما را راحتتر کند. همانطور به همراه ناصر مشغول انهدام سنگرها، کامیونها و وانتهای آذوقه و مهمات بودیم که یک دفعه متوجه شدم یک اتوبوس از میان دیگر ادوات بیرون آمد، سمت عراق را گرفت و تمام نفراتی که هنوز ما به خدمتشان نرسیده بودیم به سمت اتوبوس میدویدند و یکی یکی سوار می شدند. وضعیت این نفرات که به سمت اتوبوس میدویدند با توجه به غافلگیری شدید بسیار جالب و خندهدار بود. تعداد زیادی با زیرپوش سفید و بقیه با دمپایی، با هر مشقتی بود خود را به اتوبوس رسانده و سوار شدند.
همین که اتوبوس شروع به حرکت کرد، من خطاب به کمک خلبان خودم فریاد زدم:«جهان! اتوبوس» گفت: «دارمش! عجله نکن». ما اصولا برای هر هدفی از موشک «تاو» استفاده نمیکردیم و تا حد امکان با 20 میلیمتری کار خود را انجام میدادیم. اما این بار برای اتوبوس هم تصمیم گرفتیم تاو شلیک کنیم. باقری صبر کرد تا اتوبوس از نفرات پر شود و من هم تمامی این لحظات بالگرد را مثل نوک پیکان به سمت اتوبوس نشانه رفته بودم. در زمان مناسب با اعلام آمادگی باقری تاو را به سمت اتوبوس پر از نفرات شلیک کردیم و موشک درست به سینه اتوبوس در حال حرکت برخورد کرد. انفجار به حدی شدید بود که پس از فروکش گرد و غبار از اتوبوس به آن عظمت هیچ اثری باقی نمانده بود. خلاصه در این آتشبازی به غیر از مقداری فشنگ 20 میلیمتری که برای خطرات احتمالی راه برگشت ذخیره کردیم، هر آن چه داشتیم و نداشتیم. روی سر نفرات عراقی خالی کردیم. در همین حین، ما 214 ژنده رزمی را با توجه به سرعت بالایی که در مسیر به خود گرفته بودیم گم کردیم. رفتم روی رادیو و ژنده رزمی را صدا کردم و گفتم: کجائی؟ موقعیت خود را اعلام کرد و من گفتم: من شمارش میکنم شما به سمت ما بیا. در بال گرد سامانهای وجود دارد به نام «DF» که با ردیابی مکالمات رادیویی، سمتی که منبع مکالمات است را به صورت جهتنما به خلبان نشان میدهد. حالا شما ببینید در عمق خاک دشمن که باید سکوت مطلق رادیویی حاکم باشد، ما چطور داریم با هم صحبت میکنیم. هنوز ژنده رزمی به ما ملحق نشده بود که نژادتقی گفت: «محمود! هوای من را داشته باش، میخواهم بنشینم!» گفتم: «برو! دارمت!» نژاد تقی به زمین نشست و کمک خلبانش، مقدمی، بلافاصله با اسلحه بیرون پرید ما در هر بالگرد برای مواقع اضطراری، به جای کلت، یک کلاش قنداق تاشو داشتیم. مقدمی که شکارچی حرفهای است به سراغ چند سنگر رفت و خیلی خونسرد سنگرها را پاکسازی کرد و با چهار قبضه اسلحه کلاشینکف نو به سمت بالگرد برگشت. همزمان که نژادتقی روی زمین نشسته بود من از آنها کمی فاصله گرفتم و تمام توجه خود را معطوف اطراف کردم تا کسی از چادر یا سنگری بیرون نیاید. وقتی مقدمی وارد بالگرد شد نژادتقی گفت: محمود بشین کنار ما و 2 تا کلاش رو بگیر! پس از فرود اسلحهها را گرفتیم و سپس هر 3 فروند برگشتیم عقب. جالب اینکه در برگشت هم تعدادی اسیر عراقی با خود آوردیم.
*سوال: باتوجه به اینکه بالگردهای هوانیروز در بحبوحه نبرد تقریبا هیچ زمانی یگانهای زمینی را تنها نمیگذاشتند و از طرفی صحنه نبرد در هر لحظه دستخوش تغییر و تحول در وضعیت خطوط پدافندی و موقعیت قرارگیری نیروها میشد چگونه مشکل حمله اشتباه به نیروهای خود را مرتفع میکردید؟
* امیر بابایی: سؤالی خوبی کردید. در زمان درگیری، تشخیص خودی و غیرخودی تا حدی مشکل میشود. البته همانطور که عرض کردم در نخستین پروازها لیدرها میرفتند و تا شناسایی کامل انجام نمیشد حملهای صورت نمیگرفت. این شناسایی گاهی به شیوه گردشهای متعدد بر فراز منطقه نبرد شبیه به چند پروازی که با شهید والامقام « نصرالله تفضلی» داشتیم صورت میگرفت و در بقیه موارد که بیشتر «حسین وکیلی» همراه ما بود شناسایی با فرود بالگرد وکیلی در وسط نیروهایی که احتمال خودی بودنشان می رفت انجام میشد.
حسین وکیلی خلبان دلاور بالگرد 214 بود که سر نترسی داشت. در پروازهایی که وکیلی همراه ما بود بالگرد را در وسط نیروها مینشاند و موقعیت نیروهای دشمن و خودی را جویا میشد. در عملیات الیبیتالمقدس خاطرم هست که به علت وسعت زیاد منطقه نبرد نیروها در مواردی آنقدر پخش و پلا میشدند که واقعا تشخیص خودی با دشمن بسیار مشکل شده بود. در این سری پروازها وکیلی خیلی کمک کرد و تأثیرگذار بود. در یک مورد که ما کاملا گیج شده بودیم وکیلی در میان نیروهای بسیج که خیلی پراکنده شده بودند فرود آمد. خط حد را جویا شد و فهمید که این عزیزان از واحد خود جدا افتادهاند به این ترتیب از زدن خودیها جلوگیری کرد.
*سوال: اشارهای به چند پرواز در عملیات الی بیتالمقدس با شهید تفضلی داشتید. باتوجه به اینکه شهیدان تفضلی و رادفر دو تن از شهدای هوانیروز در عملیات فتح خرمشهر هستند از این پروازها برایمان بگویید.
* امیر بابایی: بله. در دو پرواز پروازهایی که در جریان عملیات الی بیتالمقدس داشتم شهید تفضلی و کمک خلبانش شهید رادفر تیم آتش شماره دو بودند. در پرواز نخست برای پشتیبانی نزدیک از نیروهای سپاه، 2فروند کبرا به همراه بالگرد «رسکیو» به هدایت یکی از خلبانان شجاع 214 به نام مصیبی وارد منطقه شدیم. در تیم آتش ما من لیدر بودم و موشک تاو داشتم و شهید تفضلی در کبرای شماره دو، موشک «ماوریک» حمل میکرد. موشک ماوریک اسلحه گردن کلفتی بود که اصلا برای هواپیمای F4 فانتوم طراحی شده بود اما با به سازی و اصلاحاتی که توسط متخصصان جهاد خودکفایی صورت گرفت بالگرد کبرا هم توانایی شلیک آن را پیدا کرده بود.
باتوجه به شکلگیری جدید خطوط نبرد در ابتدا چندین گردش برای شناسایی خط کردیم و با دیدن آرایش منظم بچههای سپاه در خط خودی و آرایش تانکهای دشمن روبه روی آنها به راحتی نیروهای خودی و دشمن را تشخیص دادیم. در گردش آخری که به منظور شناسایی انجام دادیم به آرایش دشمن دقیق شدم. دشمن به طرز اعجاب انگیز و سنگینی رو به روی نیروهای ما حالت تهاجمی گرفته بود که نشان از پاتک قریب الوقوع آنها داشت. این را هم بگویم انصافا عراقیها در پاتک ها بسیار مؤثر و سنگین عمل میکردند. در این صحنه تانکهای جلوی آرایش خطی گرفته و پشت سر آنها در قلب این چیدمان تانک های بسیار زیادی تجمع کرده و آماده پیشروی بودند.
همین که خواستم به تفضلی تجمع تانک ها را اطلاع بدهم، تفضلی روی رادیو آمد و گفت: منو داشته باش! میرم بالا! گفتم: کجا می ری؟ بیا پایین می زننت! گفت: محمود داشته باش منو! باید بزنمشون! ناگفته نماند تانکهای عراقی هم بیکار نبودند و آتش گلوله مستقیم خود را متوجه ما میکردند و من از رو به رو دقیقا لهیب آتشی که مرتب از دهانه لوله تانک ها بیرون میآمد را مشاهده میکردم. همچنان که به دور زدن و ریختن آتش بر روی یگانهای عراقی برای خفه کردن موقت آتششان مشغول بودم در رادیو فریاد می زدم که تفضلی بالا نرو! بیا پایین! در همین گیر و دار بود که ناگهان موشک را زیر غلاف محل نصب بالگرد تفضلی رها شد و راکتش روشن شد.
ماوریک آنقدر بزرگ بود که بچهها به شوخی به این موشک میگفتند آب گرم کن. موشک مزبور با بهرهگیری از هدایت تلویزیونی دقت فوق العادهای داشت و الحق موشک کارآمدی بود. در لحظهای که تفضلی شروع به اوجگیری کرد تمام نیروهای خودی که به نحوی ما را در دید خود داشتند به علاوه بچههای سپاه که نزدیک ما بودند در جای خود میخکوب شده و همگی تماشا میکردند که تفضلی میخواهد چه کار کند من هم علاوه بر ریختن آتش روی سر دشمن یک چشمم به تفضلی بود تا خدای ناکرده اتفاقی برایش نیفتد. پس از رها شدن در خط سیر مستقیم در یک چشم به هم زدن موشک ماوریک از ما دور شد و پس از طی حدود 4 مایل یک باره اوج گرفت و مستقیم و به لطف پروردگار دقیق به قلب مرکز تجمع تانک ها برخورد کرد.
در خط مقدم عراقیها محشری به پا شد. با انفجار ماوریک برجک تانک بود که به آسمان میرفت. از دو موشک ماوریکی که توسط هوانیروز در عملیات الی بیتالمقدس شلیک شد یکی همین موشک شلیک شده توسط شهید والامقام تفضلی بود. زیبایی و لذت این صحنه آنقدر زیاد است که زبان از پس توصیفیش برنمیآید! با برخورد ماوریک به قلب دشمن ورق برگشت و عراقیها که آماده پاتک بودند حالا گیج و منگ از ضربه وارده واقعا مستأصل و درمانده شدند.
از سوی دیگر همزمان با اوج گیری تفضلی یکی از نیروهای سپاه در حال فیلمبرداری از این صحنه بود. چند روز بعد تعدادی از بچههای سپاه به مقر ما آمدند و فیلم را تحویل ما دادند و دیدم که صحنه شلیک ماوریک به سمت عراقیها با جزییات بسیار خوبی فیلمبرداری شده و جالب اینکه تا مدت زیادی تیتراژ اخبار سراسری تلویزیون، همین شلیک موشک توسط تفضلی بود.
همان شب بچههای سپاه که در آن محور عمل میکردند با به هم ریختن سازمان رزم دشمن به خط مقدم عراقیها زدند و با تصرف آن منطقه تعداد زیادی اسیر از دشمن گرفتند. وقتی این اسرا به عقب تخلیه شدند معلوم شد که از گوش تعداد زیادی از آنها خون جاری شده! زمانی که علت را از آنها جویا شدند آنها گفتند: موج انفجار موشکی که به سمت تانک ها شلیک کردید، پرده گوشمان را پاره کرده برای بچههای سپاه خیلی جالب بود که بدانند ما چه موشکی به سمت دشمن پرتاب کرده بودیم.
*سوال: از پروازی که در آن عزیزانمان تفضلی و رادفر، آسمانی شدند بگویید!
* امیر بابایی: در پرواز دوم که با این دو عزیز داشتیم، باد شدید منطقه را فرا گرفته بود. نقطهای که به ما برای انهدام تانکهای دشمن داده بودند در شمال خرمشهر بود. به همراه بالگرد 214 رسکیو عازم منطقه شدیم و پس از مشخص شدن خط خودی و دشمن، با هم هماهنگ کردیم که چطور تانک ها را بزنیم. بر اساس برنامه ابتدا باید من گردش و تانک شکار میکردم. در این گونه مواقع خلبان باید یک چشمش به هدف باشد و یک چشمش به بالگرد کبرای همراه تا در شلوغی میدان نبرد به هم برخورد نکنند.
باقری کمک خلبان بالگرد ما که در شلیک تاو مهارت بسیار بالایی داشت همواره قبل از شلیک «بسم الله» میگفت. بالگرد را در راستای یکی از تانکهای دشمن قرار دادم و به باقری اعلام آمادگی کردم همین که باقری بسم الله گفت و خواستیم موشک را شلیک کنیم ناگهان دیدم بالگرد تفضلی در حال چرخیدن به دور خودش است.
من حدود 10 متر جلوتر از تفضلی بودم متأسفانه موشکی به دم کبرای وی برخورد کرد و بالگرد بدون دم به شدت به دور خود چرخید و با مخازن پر از سوخت و مهمات فراوان به زمین برخورد کرد و بلافاصله آتش گرفت.
با دیدن این صحنه به سرعت شلیک موشک را عقیم گذاشته و با درخواست از خلبان «مسیبی» که با فاصله کمی از ما پرواز میکرد خواستم سریعا خود را به محل سقوط برساند. همین که گرد و خاک ناشی از برخورد بالگرد کبرای تفضلی و رادفر و سپس لهیب آتش به آسمان رفت هجمه آتش عراقیها متوجه محل سقوط بالگرد شد.
همزمان دو دستگاه تانک و یک خودروی جیپ برای به اسارت گرفتن خلبانان بالگرد ما راهی محل سقوط شدند. دیدن صحنه سوختن دوستان هم رزمم و منفجر شدن بالگرد چنان خشم و اندوهی را بر من غالب کرد که توصیفش مشکل است. بلافاصله به سمت دشمن گردش کردم و حساب دوتانک و جیپ عراقی را رسیدم و به سرعت به محل سقوط بازگشتم. بالگرد رسکیو در فاصله دوری از کبرای سانحه دیده به زمین نشسته بود و خلبان فرجی، کروچیف بالگرد رسکیو یا به اصطلاح رسکیو من در حال دویدن به سمت کبرا. همزمان که فرجی به سمت کبرا میدوید دیدم یک نفر با لباس سیاه در کنار بالگرد ایستاده است. این شخص سیاه پوش کسی نبود جز شهید والامقام تفضلی که تمام بدنش در اثر آتش سوزی بالگرد سوخته و جزغاله شده بود. فرجی رفت و تفضلی را بلند کرد وبه درون بالگرد رسکیو برد. فرجی که قبل از ورود به هوانیروز جزو تکاوران هوابرد بود اندامی تنومند و ورزیده داشت و بسیار شجاع بود و در جبهه جنوب خدمات بسیار ارزندهای را به عنوان ناجی خلبانان ارائه داد. من خودم بارها رشادت این دلاور را به چشم دیدم که در عین شدت آتش توپ و خمپاره دشمن از طرفی و آتش سوزی بالگرد و به دام افتادن خلبانان در میان آهن پارههای در حال سوختن از طرف دیگر مردانه و بی مهابا خلبانان سانحه دیده را بیرون میکشید و مثل یک کودک به دوش می انداخت و وارد بالگرد میکرد. در رابطه با تفضلی هم همین اتفاق افتاد و فرجی وی را به درون بالگرد 214 رسکیو منتقل کرد.
من همچنان درحال گردش روی نقطه سانحه بودم و اطراف را زیرنظر داشتم. فرجی را تا بالگرد رسکیو با چشم دنبال کردم و دیدم که وی پس از انتقال تفضلی به بالگرد در کمال تعجب خودش هم سوار شد درب بالگرد را بست و مسیبی از زمین بلند شد. هنوز نمی دانستم که منظور آنها از این کار چیست که دیدم مسیبی به سرعت در حال خروج از منطقه است. رفتم روی رادیو و گفتم: مسیبی کجا میری؟ رادفر مونده! مسیبی گفت: محمودجان! رادفر شهید شده و امیدی به نجاتش نیست! گفتم: یعنی چه شهید شده، دستور میدم برگردید! گفت: نمی شه! خودت که منطقه رو دیدی! وقتی دیدم گوش مسیبی به این حرفها بدهکار نیست با نهایت سرعت به دنبالش رفتم و با جلو زدن از بالگرد رسکیو و گردشی شدید جلوی آنها مسیرشان را قیچی کردم.
مسیبی روی رادیو گفت: محمود چی کار میکنی؟ گفتم: دور بزنید و رادفر رو هم برگردونید وگرنه خودم هلی کوپتر تون رو میزنم! این جمله که تمام شد فرجی روی رادیو آمد و گفت: جناب بابایی خدا رادفر و رحمت کنه. رادفر درجا شهید شد و با این شدت آتیش بعیده که جسدش رو هم بتونیم بکشیم بیرون اگر بخوایم وقت مون رو صرف رادفر کنیم شاید نتونیم تفضلی رو هم نجات بدیم! الان رسوندن تفضلی به بیمارستان مهم تره!
اگرچه در شجاعت مسیبی شک نداشتم اما دلبستگی که به رادفر داشتم، دل کندن از او برایم خیلی مشکل بود. با این حال وقتی فرجی این جملات را گفت از نجات رادفر دلسرد شدم و همگی برگشتیم. نصرالله تفضلی بلافاصله به بیمارستانی در تهران منتقل شد اما او هم دو روز پس از سانحه به علت شدت جراحات ناشی از سوختگی به خیل شهدای سرافراز جنگ تحمیلی پیوست.
*سوال:قدرت ارتش عراق را در زمان جنگ چطور دیدید؟
* امیر بابایی:ارتش عراق حقیقتا ارتش قوی و با انگیزهای بود. هم در نیروی زمینی و هم در نیروی هوایی. من خودم یک چشمه از قدرت نیروی زمینی عراق را در عرصه توپخانه خدمت شما عرض میکنم که اتفاقا این خاطره هم در جریان عملیات الی بیت المقدس برای من رقم خورد.در مأموریتی که با آخرین ساعتهای آزادی خونین شهر مصادف بود در قالب تیم آتش 3 فروندی در حال بازگشت از منطقه عملیاتی بودیم که در فاصله تقریبا زیادی از پشت بالگرد به یکباره برخورد هفت هشت خمپاره به زمین را دیدم. ثانیههایی بعد همین تعداد خمپاره با فاصله کمتر در موقعیتی موازی با ما به زمین اصابت کرد. ناگهان در یک آن متوجه شدم که ما مورد حمله توپخانه عراق قرار گرفتهایم. زمانی فکر تغییر مسیر از ذهنم گذشت و به دستانم فرمان داد که دیگر خیلی دیر شده بود. گلوله توپ در کنار شیشه بالگرد منفجر شد و ترکشهای آن با برخورد به کانوپی آن را خرد کرد و به حالت انفجارگونهای به صورت ما پاشید. من خودم در دانشکده افسری رستهام توپخانه بود و با علم کمی که از این شاخه رزمی دارم میدانم که هدف قرار دادن هدفی متحرک که در حال دور شدن از آتش بار است چه هنر و تجربهای میخواهد. ما با این دشمن رو به رو بودیم!
*سوال: نقش دیگر نیروهای درگیر مثل نیروی هوایی و دریایی ارتش، سپاه، بسیج و جهاد سازندگی را در فتح خرمشهر چگونه دیدید؟
* امیر بابایی: ببینید در فتح خرمشهر همه نیروها با همه توان وارد معرکه شدند. چون پس گرفتن خرمشهر از دست عراق که به هیچ وجه راضی به از دست دادن خرمشهر نبود و امکاناتی که برای دفاع از خرمشهر پای کار آورده بود خبر از این اراده آنها میداد. خیلی برای ما و ملتمان حیثیی بود. برای همین من در فتح خرمشهر یگان یا نیرویی را اعم از ارتش، سپاه و بسیج جلوتر یا عقب تر از دیگری نمی بینم و به نظر من همه ملت ایران بودند که با کمک خداوند، خرمشهر را آزاد کردند و الحق چه تابلوی زیبایی پس از فتح خرمشهر در ورودی شهر نصب شد که عکس این تابلوی کوچک ولی گویا را هنوز هم در رسانه ها می بینیم. بر روی این تابلو نوشته شده بود «به خرمشهر خوش آمدید. جمعیت 36 میلیون نفر».
با تشکر از شما به خاطر وقتی که به ما اختصاص دادی.
1- لجمن در اصطلاح نظامی، به لبه ی جلویی منطقه نبرد گفته می شود.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....