در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بزغاله کوچولو گفت: سلام... ت. تو. منو ترسوندی. تو هم گمشدهای؟
بچه روباه کمی فکر کرد و یاد مادرش افتاد که همیشه بزغالهها را گول میزد و طعمه گرگ میکرد. با خودش گفت: من باید نشان بدهم که روباه هستم... به قول بابام، هنر روباه گول زدن و دروغ گفتنه، پس باید حسابی هنرنمایی کنم. و رو به بزغاله گفت: بزغاله کوچولو... دوست خوب من نترس... بیا تا من راه را به تو نشان بدهم.
یک کفشدوزک کوچولوی قرمز روی برگ یک گل شقایق نشسته و شاهد صحبتهای آن دو بود و رو کرد به بزغاله و گفت: بزغاله کوچولو مبادا گول این روباه بدجنس را بخوری... روباه همیشه زبانباز و حیلهگر آفریده شده... حتی باهوشترین حیوانات هم گول روباه را خوردهاند، حواست جمع باشه.
روباه وقتی حرفهای کفشدوزک را شنید، خیلی ناراحت شد و پرید به سمت کفشدوزک و او هم پر زد و از روی گل بلند شد و بالا رفت. روباه رو کرد به بزغاله و گفت: بزغاله جون... دوست خوب من... حالا چی کار میکنی؟ میخوای به حرفهای کفشدوزک گوش کنی؟ به او اعتماد نکن همه حرفهاش دروغه... اگه راست میگفت فرار نمیکرد و نمیرفت... مگه دلت برای مامانت تنگ نشده؟ مگه نمیخوای زودتر بری پیشش؟
بزغاله کوچولو هم کمی فکر کرد و گفت: تو راست میگی... من باید زودتر برم پیش مامانم... الان حتما خیلی نگرانه . راه افتاد و پشت سر روباه رفت.
هنوز از دشت بیرون نرفته بودند که خرگوشه را دیدند که لابهلای علفها داشت دنبال غذا میگشت. خرگوش گفت: به به... از کی تا حالا روباه و بزغاله دوستای هم شدند؟
بزغاله تا حرف خرگوش را شنید، تعجب کرد و گفت: من گمشدهام و روباه میخواد راه را به من نشون بده.
خرگوش گفت: راه تو که این طرف نیست... از اون طرف باید بری... بزغاله کوچولو چرا از گله جدا شدی؟ تو باید همیشه با خانوادهات باشی، چون جنگل خطرناکه و ممکنه حیوانات وحشی تو رو یک لقمه چرب و نرم کنند.
بزغاله گفت: نه... روباه دوست منه و میخواد منو پیش مامانم ببره... دروغ نمیگه، اون دوست خوب منه. بعد به راهش ادامه داد.
آنها کمکم داشتند به درختهای جنگل تاریک نزدیک میشدند که بزغاله کوچولو وحشت کرد و به روباه گفت: اینجا کجاست داری منو میبری؟ خانه ما از جنگل خیلی دورتره.
روباه گفت: نه این یک راه میانبر است که من بلدم... بیا نترس... میخوام زودتر به مامانت برسی.
آنها وارد جنگل شدند. هنوز خیلی نرفته بودند که بزغاله کوچولو صدای مادرش را شنید که فریاد میزد و بزغاله را صدا میکرد. بزغاله تا صدای مادرش را شنید ایستاد و گفت: مامان... مامان...
روباه گفت: نه اشتباه شنیدی... مامانت نیست... توی ذهنت میشنوی... بیا زودتر بریم... داره دیر میشه.
در همین حین مامان بزغاله با سرعت و هنهنکنان از راه رسید و دید بچهاش دنبال روباه بدجنس داره میره.
بزغاله کوچولو تا مامانشو دید، پرید بالا و خوشحال شد و روباه پا به فرار گذاشت.
بزغاله گفت: مامان جون من داشتم با روباه میاومدم پیشت.مامان بزغاله گفت: نه پسرم! هیچ وقت به روباه حیلهگر اعتماد نکن.
روباه هیچ وقت دوست ما نیست... اون داشت تو رو میبرد طعمه گرگ کنه. از این به بعد بیشتر مواظب باش.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: