در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هنگام عنوانبندی، پیرمردی را میبینیم که در حال تمیز کردن خانهاش است تا فرزندانش در خانه او دور هم جمع شوند. این سنتی است که هر ساله، وقتی همسر فرانک زنده بوده، اجرا میشد، اما هر یک از بچهها به پدرشان خبر میدهند که خیلی گرفتارند و نمیتوانند سنت هرساله را اجرا کنند. فرانک با وجود مشکلات جسمیاش تصمیم میگیرد خود عازم سفر شود و به دیدن فرزندانش برود. در مسیر سفر، یکی از همسفرهایش توجه او را به سیمهای خطوط تلفن بین شهری جلب میکند؛ شغل فرانک در گذشته ساخت روکش سیمهای تلفن بوده است. فرانک هر روز مقادیر زیادی روکش سیم تولید میکرده تا سیمها از باران و رطوبت و گرما در امان باشند. اما او در واقع از سیمها و روکشهایشان حرف نمیزند، او دارد از تلاش طاقتفرسایش در طول سالیان دراز خبر میدهد؛ تلاشی که هدفی والا برای آن متصور بوده است. او برای خانوادهاش کار میکرده، برای آینده فرزندانی که دوست داشته هریک به بهترین موقعیتهای شغلی و اجتماعی دست یابند. در واقع او نگران سیمها نبوده بلکه نگران فرزندانش بوده و قصد داشته تمام کوشش خود را برای محافظت از آنها به کارگیرد. اما وقتی فرانک به یک یک فرزندانش سر میزند، بتدریج متوجه میشود اوضاع آنچنان که فکر میکرده، خوب نیست. بیرون از دنیای کوچک خانوادگی فرانک، توفانی به نام «آلیس» تبدیل به خطری تهدیدکننده شده است، زنی به او میگوید که کلمه «آلیس» یعنی حقیقت. اما این توفان جهان بزرگ بیرونی، به نظر میرسد که جهان کوچک خانوادگی فرانک را نیز در برگرفته است.
حقایق زندگی خانوادگی فرانک بتدریج همچون توفانی بر وی هجوم میآورند. حقایقی که فرانک تا به حال نتوانسته یا نخواسته به آنها توجه کند. حقیقت این است که فرزندان فرانک آنچنان که میخواسته در زندگیشان پیشرفت نکردهاند و به آن آینده روشنی که فرانک انتظار داشته، نرسیدهاند. فرانک همیشه حقیقت را از چشم خویش مخفی کرده، حتی این حقیقت را که همین روکشهایی که سالها همدم لحظه لحظههای او بودهاند، اکنون باعث نگرانیاش شدهاند! همچنان که فرزندان عزیزتر از جانش هم با عدم کسب مدارج بالای موفقیت، او را به سوی بدتر شدن بیماری و نزدیک شدنش به مرگ سوق دادهاند.
فرانک در رویا تمام حقایق زندگی فرزندانش را به طور کامل درک میکند؛ رویایی که پس از سکته ناقصش دیده است. تمام این مراحل سفر و سکته و سپس رویا لازم هستند تا فرانک به این نتیجه برسد که شاید در مواجهه با فرزندان خود، راه نادرستی پیموده است. رویای او پس از سکته، فرزندانش را در سنین کودکی دور یک میز نشان میدهد که هر یک به اشتباهات زندگی امروزشان اعتراف میکنند. ابری تیره بر میز غذا سایه میافکند. رگبار باران آغاز میشود و فرزندان فرانک از دور میز متفرق میشوند. در آخرین لحظه رزی از پدر میخواهد که وقتی فرانک با مادرشان صحبت میکند فقط به او بگوید همه خوب هستند. فرانک، بعدها که برسر مزار همسرش میرود، این خواسته رزی را برآورده میکند. اما اکنون فرانک واقعاً به این نتیجه رسیده که همه خوب هستند. شاید هیچ یک از فرزندان او نتوانستهاند مجموعه «رویاهای آمریکایی» وی را برآورده سازند اما همین که اکنون به اشتباهات خود پی بردهاند و سعی در جبران آنها دارند و مهمتر از این، همین که دوباره دور فرانک جمع شدهاند، خود غنیمتی است. فرانک یک رویای حقیقی دیده که با تمام رویاهای کاذب تمام عمرش متفاوت بوده است و اکنون به این درک رسیده تا همه چیز را در قد و قواره حقیقیاش بپذیرد و تحمل کند. این آگاهی درونی باعث میشود وقتی فرانک بر مزار همسرش میگوید همه خوب هستند، احساس کنیم از صمیم قلب به همسرش راست میگوید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: