بچه‌ها عسل می‌خوردند تا سرمای زیر صفر آب، آنها را اذیت نکند

غواص‌ها شب عملیات دهان‌شان را شیرین می‌کردند

از این که توسط حاج بصیر به عنوان غواص انتخاب شدم از خوشحالی در پوست نمی‌گنجیدم. همیشه برای خط‌شکنی لحظه شماری می‌کردم. بعضی‌ها هم به شوخی می‌گفتند پارتی داشتن خوبیش همین است. بعد از آموزش‌های سخت غواصی که در بهمن‌شیر دیدیم به این نتیجه رسیدیم که یک عملیات آبی - خاکی را در پیش داریم. این که کجاست، نمی‌دانستیم.
کد خبر: ۳۹۹۳۹۱

خدا بیامرزد سردار شهید مهرزادی را. یک روز آمده بود نزدیک محل اقامت ما، نشانی کسی یا جایی را خواسته بود. از هر کس سوال می‌کرد، بچه‌ها به او جواب نمی‌دادند. کاغذی را تن سنگر وصل کرده بودیم مبنی بر این که ما «قرص نمی‌دانیم» خوردیم.

شهید مهرزادی از این عمل ما تقدیر و تشکر کرد. منظور این بود که نکات حفاظتی چه از طرف مسوولان و چه از طرف نیروها رعایت می‌شد. به ما گفتند که باید از 8‌معبر به دشمن حمله ببریم. مرا به عنوان فرمانده گروهی که باید از معبر هشتم به دل دشمن بزند، انتخاب کردند. وقتی شنیدم فرمانده معبر هشتم شدم. به بچه‌ها گفتم اسم این معبر را می‌گذاریم معبر امام رضا(ع)، توسل‌مان را بیشتر به سوی امام رضا(ع) سوق دادیم. آخر رسم بود قبل از هر عملیاتی متوسل به 14 معصوم شویم. به ما گفته بود به نیت 14 معصوم 14 هزار صلوات نذر کنید. اگر بگویم توان رزمی ما با نامگذاری معبر به نام امام رضا(ع) 2 برابر شد، شاید باورتان نشود. با این اسم همه بچه‌ها حال می‌کردند.

دوستی داشتم به نام رضا حق‌پرست که شهید شد. به‌شوخی به او گفتم به خاطر این که لباس غواصی نداریم، اسم تو را از فهرست خط شکنان خط زدم. رضا بغض کرد و شروع کرد در رابطه با توانایی‌های خودش صحبت کردن. در پایان گفت این حق من نیست که اسمم خط بخورد. دلم برایش سوخت. گفتم شوخی کردم. وقتی فهمید شوخی کردم از خوشحالی داشت پرواز می‌کرد و جالب این که در تقسیم فین‌های غواصی یک لنگه به ما کم دادند.

شهید رضا حق‌پرست گفت من با همان یک لنگه فین در عملیات شرکت می‌کنم. آخرین باری که برای توجیه ما را می‌بردند، بارش ناگهانی باران ما را متعجب کرد. حاج بصیر گفت: نماز شکر بخوانید امداد غیبی است که شامل ما شد. شب عملیات هم هوا نامساعد بود به طوری که دشمن را در درون سنگرشان فرو برد.

وقتی برای عملیات وارد آب شدیم، کمی ترسم برداشت ولی زود با توسل به امام رضا(ع) روحیه‌ام را بازیافتم. پیش خودم گفتم اگر تو جا بزنی، رزمندگان معبر امام رضا(ع) خط را نخواهند شکست و این شکست به غیر از تو مسببی نخواهد داشت. توکل به خدا و توسل به امام رضا کارش را کرد به طوری که با قدرت تمام آب اروند را پشت‌سر گذاشتیم و به خط دشمن رسیدیم.

قرار بود با یک سیم یا طنابی با هم مرتبط باشیم ولی بچه‌ها گفتند دست‌های‌مان را محکم به هم می‌‌گیریم. آنقدر بچه‌ها به هم نزدیک بودند که دوست نداشتند یک‌لحظه از هم جدا شوند. حاجی به فرماندهان دسته گفته بود قاشق عسل را خودشان با دست خودشان به دهان غواص‌ها بگذارند. وقتی به حاجی گفتم چرا؟ گفت می‌خواهم نیروها و فرماندهان قدر همدیگر را بدانند و این دستور حاجی در عملیات خودش را نشان داد. بچه‌ها عسل می‌خوردند تا سرمای زیر صفر آب آنها را اذیت نکند ولی تنها چیزی که بچه‌ها را برای این عملیات گرم می‌کرد توسل به ائمه اطهار بود که امیدواریم خداوند تا پایان عمرمان این توسلات را از ما نگیرد. (از خاطرات سرهنگ پاسدار حاج هادی بصیر)

وبلاگ بوسه گاه سیمینوف

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها