البته اهمیت که دارد. این را لیلی میگوید و ابرویی نازک میکند و ادامه میدهد: تو رو خدا حیف نیست پولی که باید خرج خودم و زندگیم کنم بدم همچین کسی که ببره بذاره تو پستویی، جایی که وقتی سرشو گذاشت و مرد معلوم نیست برسه به کدوم از خدا بیخبری؟
آمده بود نشسته بود کنار ضریح امامزاده و هی به جان جوانها دعا میکرد و صلوات میفرستاد و فوتشان میکرد.
مردم بیخیال غرق عبادتشان بودند و ذکر میگفتند و نماز میخواندند.
ریحانه گرسنگی را بهانه میکند تا لیلی را بلند کند برای رفتن. فروشگاه دو سه کوچه بالاتر از امامزاده است.
لبخند زن لای چین و چروکهای صورتش هنوز پیداست. بلند میشود برای رفتن.
میپرسم: الان کجا زندگی میکنی؟
ـ توی یه اتاق تو دروازه غار.
پیرزن از امامزاده به سختی بیرون میآید.
شام و ناهاراتو از کجا میآری؟
ـ خدا روزی رسونه جوون.
دلم نمیآید پولی بدهم. برنامه ریختهام برای خرید گوشی موبایل. چند ماه است، تازه پولم برای خرید مدلی که میخواستم کم بود قانع شدم به خرید مدلی پایینتر. فقط کمکش میکنم از خیابان عبور کند.
میخواهم برگردم که هیچ تاکسیای برایش نگه نمیدارد.
دوباره برمیگردم و دست تکان میدهم و مردی نیش ترمز میزند و میایستد.
ـ کجا خانوم؟
ـ شرمنده. این مادر میخواد بره دروازه غار.
راننده آنقدر میایستد که پیرزن کامل سوار شود.
ـ چقدر میشه کرایهاش؟
ـ ای خانوم این چه حرفیه، میبرمش.
زن بلند بلند دارد دعا میکند. بدون اینکه گداییای کرده باشد. بیهیچ اصراری برای گرفتن پولی برای لقمه نانی، دوا و دکتری و... نه از من، نه از هیچ کس دیگر. دنبال گوشی میگشته برای شنیدن درد دلهایش.
یک آن دست میکنم توی کیفم و هرچه بوده را میگذارم کف دستش.
امتناع میکند از گرفتن و من اصرار دارم. اشک جمع میشود توی زلال آبی چشمهایش و دعاهایش پخش میشود توی آسمان.
شب برایم جشن سالگرد ازدواج گرفته است امین. هیچ سالی به قول خودش از این لوسبازیها درنمیآورد. کادو را که باز میکنم. لبخند پیرزن پخش میشود تو وجودم.
طیبه پرتوی راد