من قبول نکردم، گفتم آن بنده خدا با هزار گرفتاری توی این ترافیک کجا بیاید، آن هم از آن سر شهر، خودم در ترمینال تاکسی میگیرم، یکراست میروم خانه، اصرار دخترم بیفایده بود، من قبول نکردم. نمیخواستم دامادم را به دردسر بیندازم.
اما دخترم نگران بود و من میگفتم بابا من اهل تهران هستم شهر را میشناسم، غریبه که نیستم، بالاخره دخترم قبول کرد، اما شرط کرد با تلفن همراه مرتب با او در تماس باشم، من ایام عیدی رفته بودم همدان پیش پسر و عروس و نوههایم.
بگذریم به ترمینال که رسیدم ساک و کیف دستیام را برداشتم و یک ماشین گرفتم و صندلی عقب نشستم، به در خانه نرسیده در کیفم را باز کردم که کرایه را آماده کنم، کیف دستی شلوغی داشتم، یعنی دارم.
همیشه یک مشت خرت و پرت که بیشترشان را برای نوههایم در تهران هستند میگیرم تا هر وقت میبینم به آنها بدهم. خلاصه کرایه را دادم و پیاده شدم. با دخترم هم تماس گرفتم و خیالش راحت شد که راحت به خانه رسیدم.
دخترم و شوهرش و 2 نوهام شب آمدند خانه من 9 روزی بود آنها را ندیده بودم. وقتی آمدند سوغاتی بچهها را دادم. انگشتری طلا و فیروزهای را هم که پسرم برای خواهرش خریده بود تو کیف دستیام گذاشته بودم، کیفم را باز کردم و هر چه زیر و رو کردم پیدا نکردم، یعنی چه شده،عقلم به جایی نرسید. با عروسم در همدان تماس گرفتم و ماجرا را گفتم. او هم توضیح داد، نه خودم دیدم که در کیفتان گذاشتید.
خلاصه قطع امید کردیم. انگشتری که در جعبه کوچکی بود و جبعه را هم در تکه پارچهای گذاشته بودم، آب شده و به زمین رفته بود.
واقعا مانده بودم چه کار کنم؟
دخترم گفت: مادرجان فدای سرت، همین که خودت صحیح و سالم رسیدی، خدا را شکر. واقعا خدا را شکر،اما از خدا که پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد، تا صبح بدخوابی کشیدم و با خودم میگفتم آخر چه بلایی سر انگشتر آمده است؟
کسی کیف من را باز نکرده است، نکند در تاکسی که بودم وقتی در کیفم را برای دادن پول باز کردم از کیفم افتاده است، اما هر چه فکر میکردم، به نظرم نمیرسید چنین اتفاقی افتاده باشد. بگذریم، ساعت 8 یا 30/8 صبح بود که زنگ خانه به صدا درآمد.
از تصویر آیفون نگاه کردم، مرد میانسالی بود که به نظرم آشنا نیامد. گفت: حاج خانم چند دقیقه پایین تشریف بیاورید. من راننده ماشینی هستم که دیروز شما را به خانه رساندم.
مطمئن شدم حامل خبر خوبی است و آمدنش هم مربوط به ماجرای مفقود شدن انگشتری است.
همانطور هم بود. وقتی پایین رفتم، توضیح داد؛ شما آخرین مسافر من بودید و من بعد از شما به خانه رفتم. صبح زود که میخواستم ماشینم را تمیز کنم، متوجه این بسته شدم. حدس زدم مال شما باشد. من آن را باز نکردهام. با عرض معذرت اگر مال شماست نشانی بدهید چی در آن است و بعد من آن را باز میکنم، اگر مال شما نیست، مجبورم آن را تحویل ترمینال بدهم تا صاحبش پیدا شود.
از شوق در پوست خودم نمیگنجیدم. نشانی را دادم و انگشتر را تحویل گرفتم و خیلی تشکر کردم و هر چقدر به آقای راننده که مرد میانسالی بود اصرار کردم، دستکم کرایه آمدنش را به در خانه ما بگیرد، قبول نکرد که نکرد و تنها گفت مادرجان کاری نکردهام، امانتی را به صاحبش پس دادهام و در این میان هم تنها کاری که من توانستم در قبال این راننده شریف انجام بدهم، نوشتن این مطلب بود تا بدینوسیله نهتنها از ایشان بلکه از همه رانندگان شریف تشکر کنم و بگویم واقعا آدمهای شریف هنوز هستند و بسیار هم هستند، خدا حفظشان کند.
ش ـ صفاپور ـ تهران
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....