قتل دختر جوان بسکتبالیست

ساعت 8 صبح جمعه 25 فوریه بود. آسمان ابری و باران نم‌نم می‌بارید، بارش آرام باران زیبایی خاصی به شهر داده بود. در آن صبح زیبای بارانی همین که کمیسر روبرتز وارد دفترکارش شد، گزارش ناگوار قتل دختر جوان 19 ساله‌ای او را برآشفت. جسد باربارا کات بسکتبالیست تیم دانشگاه براکس که از شب قبل ناپدید شده بود در حاشیه پارک جنگلی ترانس در منطقه هال پری پیدا شده بود. گردن باربارا بریده شده و جسد خون‌آلودش در کنار درخت کهنسالی رها شده بود.
کد خبر: ۳۹۵۸۵۸

کمیسر بدون این که بارانی بلندش را از تن بیرون بیاورد به طرف پارک جنگی ترانس در منطقه هال پری حرکت کرد. در آن ساعت صبح به علت بارندگی، خیابان‌ها شلوغ و پررفت و آمد بودند. ساعت 45/8 بود که کمیسر خودرویش را در کنار پارک زیبای ترانس پارک کرد.

باران همچنان آرام می‌بارید. هوا مطبوع و دلپذیر بود. جسد باربارا در ضلع غربی پارک در کنار یک درخت بلوط نزدیکی ورودی غربی افتاده بود. چند مامور پلیس اطراف محل کشف جسد را به دقت کنترل می‌کردند.

کمیسر وقتی به صحنه کشف جسد رسید پس از سلام و احوالپرسی با سروان مک براند رئیس کلانتری منطقه و دیگر ماموران پلیس به بررسی جسد باربارا پرداخت. مقتول که چهره معصوم و زیبایی داشت بر اثر ریزش باران کاملا خیس شده بود.

چشمان آبی‌اش نیمه‌باز به آسمان دوخته شده بود. یک شلوار جین، تی‌شرت سرمه‌ای و کلاه و کفش کتانی به تن داشت. جای بریدگی عمیقی در گلویش دیده می‌شد. لباس‌هایش خون‌آلود بودند و آثار جراحت روی صورتش بوضوح دیده می‌شد. این امر حکایت از آن داشت که دختر بیچاره در مقابل قاتل بی‌رحم مقاومت کرده است.

ظواهر امر نشان می‌داد که قتل در مکان دیگری اتفاق افتاده و سپس جسد به این مکان انتقال داده شده است. آثار خون از کنار جاده تا جایی که جسد افتاده بود، دیده می‌شد.

در کنار جسد باربارا کیف‌دستی‌اش که محتویات آن دست نخورده بود و گوشی همراهش که البته خاموش بود، دیده می‌شد. دست نخوردن کیف‌دستی مقتول و بودن پول در جیب شلوارش و نیز وجود دستبند طلا در دست راست مقتول، نشان می‌داد که انگیزه قاتل از ارتکاب جنایت قطعا سرقت نبوده است.

کمیسر پس از این که جسد باربارا را به دقت وارسی کرد، دستور انتقال آن را به پزشکی قانونی صادر کرد، آنگاه گوش به گزارش سروان مک براند رئیس کلانتری منطقه سپرد.

سروان که به دقت تمام زوایای این جنایت هولناک را بررسی و نکات مهم و مورد نظرش را یادداشت کرده بود، در قسمتی از گزارش خود به کمیسر گفت: ساعت درست 30/6 صبح بود که از نگهبانی پارک تماس گرفتند و اعلام کردند جسد دختر جوانی را در ضلع غربی پارک پیدا کرده‌اند. مارک نگهبان پارک که این خبر را به اطلاع کلانتری رساند بسیار ‌آشفته و سراسیمه بود. وی گفت: دختر جوان به طرز دلخراشی به قتل رسیده و جسدش در کنار درخت بلوط رها شده است. ظاهرا مارک در حال گشت‌زنی در پارک بوده که با جسد دختر بیچاره روبه‌رو شده است.

با اعلام این خبر، بلافاصله موضوع را به گشتی‌ها اعلام کردیم و پس از تایید ماموران، شخصا جهت بررسی دقیق این جنایت دلخراش در محل حاضر و تحقیقات را شروع کردیم. متاسفانه قتل زن جوان در کمال قساوت و بی‌رحمی رخ داده و قاتل سنگدل وحشیانه وی را مورد حمله قرار داده و گلوی او را به طور وحشیانه‌ای بریده است. براساس تحقیقاتی که ما انجام دادیم، مقتول 19 سال بیشتر ندارد. او دانشجوی رشته حقوق دانشگاه براکس است. باربارا یک ورزشکار حرفه‌ای بود که در رشته بسکتبال فعالیت می‌کرد و در تیم دانشگاه‌اش هم عضویت داشت. او با پدر و مادر و خواهر کوچک‌اش در خیابان پنالیا زندگی می‌کرد.

سروان ادامه داد: تحقیقات ما نشان می‌دهد باربارا تا ساعت 7عصر کلاس داشته و سپس به سالن بسکتبال در خیابان براکس رفته و ساعت 9 شب هم سالن را ترک کرده است. از آن ساعت به بعد دیگر هیچ خبری از او نشده است.

رئیس کلانتری منطقه افزود: تحقیقات ما نشان می‌دهد که باربارا دختر شاداب، سرحال و در عین حال مغروری بوده است. او هم در درس و هم در ورزش بسیار موفق بوده و توانمندی‌های خوبی داشته است. باربارا دختر بسیار منظم و وقت‌شناسی بوده و هیچ وقت بدون اطلاع، دیر به خانه نمی‌رفته است. او اکثر اوقات حداکثر تا ساعت 10 شب در خانه بوده است. دیشب هم وقتی دیر می‌کند پدر و مادرش دلواپس می‌شوند. هر چه به شماره همراه او زنگ می‌زنند تلفن خاموش بوده است. آنها تا ساعت 12 شب منتظر می‌مانند. اما وقتی از او خبری نمی‌گیرند به جستجو پرداخته و پلیس را هم در جریان قرار می‌دهند.

سروان براند یادآور شد: پس از کشف جسد موضوع را به پدرش اطلاع دادیم و وی الان در اینجا حاضر است. پدرش آشفته و سراسیمه است و متاسفانه هنور مادر باربارا از موضوع اطلاع ندارد. باربارا آخرین بار هنگام خروج از سالن بسکتبال دیده شده است. او با دوستانش مریا، جوزف و اسمیت بوده و سوار خودروی اسمیت شده و دیگر هیچ خبری از وی نشده است. گویا مریا قراری داشته که در خیابان 116 پیاده شده و دوستانش را ترک کرده است. بنا به اظهارات اسمیت، باربارا هم به منظور خرید میوه در خیابان سانتافه شرقی از خودروی او پیاده شده است.

سروان براند توضیح داد که براساس نظریه پزشکی قانونی قتل بین ساعت 9 تا 10 شب رخ داده است و قاتل با وسیله‌ای برنده شبیه کارد گلوی زن جوان را بریده و مرگ دلخراش او را رقم زده است. ضمن این‌که باربارا برای فرار از چنگال قاتل بی‌رحم بسیار مقاومت کرده است. البته شواهد نشان می‌دهد که قتل توسط یک نفر انجام نگرفته است.

کمیسر سوالاتی از سروان براند کرد و آنگاه پای صحبت‌های ویلیام کات پدر میانسال باربارا نشست. ویلیام که مهندس شیمی است و در یک کارخانه داروسازی کار می‌کند در حالی که بشدت ناراحت بود و بسختی سخن می‌گفت به تشریح خصوصیات دخترش پرداخت و گفت: باربارا دختر بسیار باهوش و در عین حال نجیبی بود. فقط به درس و ورزش فکر می‌کرد و اصلا بی‌نظمی در کارش نبود. اکثر اوقات قبل از ساعت 9 شب به خانه می‌آمد، مگر این که به باشگاه می‌رفت یا برنامه خاصی داشت که از قبل به مادرش اطلاع می‌داد.

باربارا دوستان زیادی داشت، اما حد و مرز رفت و آمد با آنها را همیشه رعایت می‌کرد و اصولا با آدم‌های مساله‌دار یا کسانی که اهل خلاف بودند، نشست و برخاست نمی‌کرد.

ویلیام کات ادامه داد: دیشب ساعت 30/9 همسر با باربارا تماس گرفت، اما تلفنش خاموش بود. هر چند دقیقه یکبار این کار را تکرار کرد اما همچنان تلفن او خاموش بود. اولش فکر کردیم باشگاه رفته است، اما وقتی غیبتش طولانی شد یواش‌یواش نگران شدیم تا این‌که ساعت 12 شب بود که به دنبال او رفتیم و حتی پلیس را هم درجریان گذاشتیم تا این که امروز صبح به من اطلاع دادند جسدش را در اینجا پیدا کردند. امروز بدترین روز زندگی‌ام بود.دختر زیبایم... آه خدای من... بیچاره لورا همسرم. این خبر را چطور به او بدهم. چطور می‌خواهد با این موضوع کنار بیاید.

ویلیام بیشتر از این نتوانست سخن بگوید و آرام و بی‌صدا شروع به گریستن کرد. کمیسر پس از شنیدن اظهارات پدر مقتول به سراغ مریا دوست و همبازی تیمی‌ باربارا که آخرین شب با او بود، رفت. مریا با صدای بغض‌آلودی گفت: ما دیشب حدود ساعت9 بود که باشگاه را ترک کردیم. ژوزف و اسمیت با خودرو جلوی ما سبز شدند. اصرار کردند که ما را برسانند. باربارا قبول نمی‌کرد. راستش او مدتی با ژوزف دوست بود اما میانه آنها به هم خورده بود و باربارا نمی‌خواست با ژوزف روبه‌رو شود. البته زیاد راجع به او با من صحبت نکرده بود اما احساس می‌کردم که از ژوزف متنفر شده، خلاصه به اصرار آنها و رضایت من هر دو سوار شدیم. سر راه با برادرم قرار داشتم برای همین در خیابان 116 پیاده شدم. باربارا هم می‌خواست پیاده شود اما اسمیت و ژوزف گفتند می‌رسانیمت. خلاصه دیگر خبری از او نداشتم تا این‌که دقایقی پیش در جریان قرار گرفتم و به اینجا احضار شدم.

وی درخصوص روحیات و اخلاق باربارا توضیحاتی داد و یادآور شد: او دختر مغروری بود و در ورزش و درس زبانزد بود. بسیار جدی و منظم بود و سرش به کار خودش گرم بود.

کمیسر چند سوال از او کرد و سپس سراغ اسمیت رفت و به بازجویی از او پرداخت. اسمیت که بسیار‌آشفته و مضطرب به نظر می‌رسید به کمیسر گفت: از طریق ژوزف با باربارا آشنا شدم. من و ژوزف با هم دوست هستیم و ژوزف مدتی بود که با باربارا ارتباط داشت. اما این اواخر میانه آنها بهم خورده بود و باربارا بشدت از دست ژوزف دلخور بود. اما دلیل اصلی‌اش را نمی‌دانم. ژوزف می‌گفت یک سوتفاهم است و از من می‌خواست میانجیگری کنم و آنها را آشتی بدهم. دیشب هم جلوی باشگاه منتظر او بودیم که با مریا آمدند و به اصرار سوار شدند. مریا در خیابان 116 از اتومبیل پیاده شد و بعد هم باربارا در خیابان سانتافه شرقی به بهانه خرید ما را ترک کرد. البته او خیلی سراسیمه بود و دائم به ساعتش نگاه می‌کرد. برای همین فکر می‌کنم در آنجا قرار داشت و بی‌جهت به ما گفت می‌خواهد خرید کند.

وی افزود: باربارا درست ساعت 30/9 شب ما را ترک کرد. بعد هم من و ژوزف رفتیم رستوران شام خورودیم و بعدش هر کدام به خانه خودمان رفتیم.

اسمیت یادآور شد: ساعت حدود 10 شب بود که ژوزف با باربارا تماس گرفت. وقتی باربارا گوشی را برداشت جواب سربالا داد و گفت فعلا کار دارم. دیگر از او خبری نداشتیم تا این‌که امروز صبح پلیس مرا احضار کرد.

وی ادامه داد: ژوزف صبح زود برای دیدن خاله‌اش به گلادیک رفت و از موضوع مرگ باربارا اطلاع ندارد.

اسمیت تاکید کرد: من مطمئن هستم که دیشب باربارا با یک نفر غریبه قرار ملاقات داشت و به طور قطع همان شخص غریبه مرگ او را رقم زده و مرتکب این جنایت شده است.

کمیسر سوالاتی در مورد کار و شغل اسمیت پرسید و یک ساعتی از او بازجویی کرد آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و سپس رو به سروان دستور دستگیری اسمیت و همچنین ژوزف را به جرم قتل باربارا صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید اسمیت و ژوزف قاتل هستند، کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها