سریال‌های نوروزی با طعم نقد

نوروز سال 1390، تلویزیون آثار متفاوتی را به نمایش گذاشت تا مخاطبانش را با سلیقه‌های متنوع به خود جلب کند که در این راه آثار طنز توانسته پیشتاز باشد، سریال‌هایی چون «پایتخت» که از شبکه یک سیما پخش شد، «موج و صخره» در شبکه تهران، «بچه‌ها نگاه می‌کنند» شبکه 2 و «راه‌دررو» در شبکه 3 سیما از مهم ترین سریال‌های نوروزی بودند.
کد خبر: ۳۹۴۸۰۵

پایتخت

مهاجرت اقوام و افراد به شهرهای بزرگ برای زندگی و سودای دستیابی به پیشرفت زندگی مدرن یکی از سوژه‌هایی است که بویژه در سینمای ایران ـ که اساسا خود محصول مدرنیته بوده و سرشار از تضادها و کشمکش با سنت است ـ دستمایه آثار زیادی قرار گرفته است. میل به ترقی و رشد با حضور در فضا و مظاهر مدرنیته که البته یک نوع مدرنیزاسیون وارونه و کاذب و فاقد بنیادهای درونی و اصولی است. این شهرگرایی و پایتخت نشینی را باید محصول هژمونی مدرنیته و سلطه انتزاعی و فرهنگی آن دانست. این پدیده همواره به عنوان یکی از پیامدهای مدرنیته در تاریخ معاصر کشور ما حضور داشته و در آثار زیادی مورد توجه قرار گرفته است. مصداق بارز آن شاید «آقای هالو» داریوش مهرجویی باشد که قصه مهاجرت یک روستایی را به تهران روایت می‌کند. مهاجرانی که بدون محاسبات فرهنگی و اجتماعی و صرفا با سودای پیشرفت و ترقی و عدم شناخت درست از مناسبات زندگی در کلان شهرها به این هجرت تن می‌دهند و البته دست از پا درازتر بر‌می‌گردند. سیروس مقدم نیز در سریال پایتخت با ارجاع به این مفهوم و پدیده اجتماعی، داستان مهاجرت یک خانواده شمالی را به تصویر می‌کشد که به امید زندگی بهتر در تهران به این شهر کوچ می‌کنند اما نمی‌دانند که این دریا چه موج خون فشان دارد! مقدم از ظرفیت‌های دراماتیک و حتی تراژدیک این موقعیت استفاده کرده و طنز خود را در بستر این فرآیند به یک کمدی موقعیت نزدیک می‌‌کند.

سریال پایتخت و اساسا مساله مهاجرت به کلانشهر را از حیث دراماتیک می‌توان در 2 ساحت به تصویر کشید و روایت کرد. در واقع این سوژه واجد 2 قابلیت، تاویل اجتماعی و آسیب‌شناختی و رویکرد طنازانه و کمدی است که هر دو به شکل تلفیقی در روایت سیروس مقدم از این قصه مورد استفاده قرار گرفته است و شاید به همین دلیل دچار یک نوع دوپارگی در لحن و زاویه دید در پرداخت به موضوع شده است. به این معنی که تکلیف اثر با ساختار روایی قصه و بالطبع تاویل مضمونی آن روشن نیست و در نهایت یکدستی و انسجام ساختاری آن مخدوش شده است. مقدم هم خواسته به طرح یک معضل اجتماعی به نام مهاجرت بی‌رویه به تهران بپردازد و یک نقد تصویری از آن ارائه دهد و هم در بستر همین روایت انتقادی، ساختار کمیک قصه را چیده و صورت بندی کند. به عبارت دیگر نگاه کارگردان به چگونگی ترسیم این موقعیت در مرز بین کمدی و جدی نوسان داشته است. واقعیت این که اگر قرار است مهاجرت نقی به تهران از منظر جامعه‌شناختی و آسیب‌شناسی شهری به تصویر کشیده شود برخی از موقعیت‌ها و مولفه‌های طنز در این روایت تناسب منطقی با این رویکرد ندارد و حتی یک نوع تاویل ساده‌انگارانه‌ای از شخصیت‌های قصه ارائه می‌شود که با واقعیت بیرونی این داستان همسویی و انطباق ندارد. کافی است به حجم اتفاقات و بدشانسی و ماجراهایی که در همین مدت کوتاه سفر این خانواده به تهران رخ می‌دهد توجه کنید تا به منطقی بودن این ادعا پی ببرید. در واقع آنقدر اتفاق و حادثه در یک دوره زمانی کوتاه برای شخصیت‌های قصه رخ می‌دهد که اگر وجوه طنز قصه را در نظر نگیریم فاقد باور پذیری لازم برای مخاطب است. از سوی دیگر اگر سویه کمیک قصه مدنظر بوده پس برخی انتقادات اجتماعی و زبان و لحن جدی قصه در این بستر اضافه به نظر می‌رسد. به همین خاطر است که یک نوع شلوغی در کلیت سریال به چشم می‌خورد که البته عامل شتابزدگی در تولید را هم می‌توان از آن بیرون کشید. اصلا مشکل اصلی سریال پایتخت در همین پارادوکس و دوگانگی لحن و زبان داستانی است. اما لحن در این سریال دارای یک بعد و معنای دیگری هم هست و آن استفاده از لهجه و گویش مازندرانی در شخصیت‌های این قصه است که بار اصلی طنز ماجرا نیز به آن وابسته است. در واقع ایراد کار در اینجاست که ظاهرا قرار است پایتخت یک کمدی موقعیت باشد اما عملا به یک کمدی شخصیت‌محور بدل شده که محور طنز آن شیوه بازی، لهجه کاراکترها و طنازی‌های بازیگرانش است. اگر این لحن را از شخصیت‌های قصه بگیریم بخش زیادی از حجم کمدی داستان کم می‌شود. به همین دلیل استفاده از یک گویش محلی در این سریال نتوانسته برای همه مخاطبان در سراسر کشور قابلیت طنز داشته باشد. با این حال نباید از نوع لهجه مازندرانی توسط تنابنده و مهران‌فر غافل بود که هر کدام توانستند 2 شیوه و لحن از گویش شمالی را به نمایش بگذارند. هرچند در برخی از مواقع شاهد یک نوع اغراق‌شدگی در این تمهید هستیم؛ بویژه در مقایسه با نوع حرف زدن علیرضا خمسه که او را در مقابل پرسوناژهای دیگر به یک کاراکتر تیپیکال بدل کرده است. به طور کلی در این سریال از علیرضا خمسه کمتر از ظرفیت بازیگری و توانمندیش در طنزپردازی استفاده شده است. ریما?رامین‌فر نیز گرچه بازی خوبی از خود ارائه می‌دهد اما نداشتن لهجه شمالی برای شخصیت هما بسیار عجیب به نظر رسیده و منطق درام را از این حیث مخدوش می‌کند. هما یک زن شمالی است که بالطبع باید مثل همسرش با همان گویش حرف بزند اما او و دخترانش فاقد این ویژگی هستند که هیچ توجیه دراماتیکی هم برای این قضیه در قصه اندیشیده نشده است. اما از حق نگذریم توانایی بازیگران این مجموعه در نوع گویش و لهجه به حدی شیرین و جذاب است که نمی‌توان به سادگی از کنار آن گذشت. مساله این است که تنابنده و مهرانفر که قبلا هم در فیلم استشهادی برای خدا سابقه همکاری با هم را داشته‌اند، علاوه بر درستی در ادا و بیان لهجه توانسته‌اند رفتارشناسی اقوام شمالی را نیز بخوبی رعایت کنند و به نمایش بگذارند. این اصلا به معنای تمسخر، توهین و تحقیر خرده‌فرهنگ‌های قومی و محلی نیست بلکه منظور شبیه‌سازی الگوی رفتار اجتماعی و فرهنگی یک قومیت خاص از اقوام ایرانی است که واجد خرده فرهنگ و خصلت‌های بومی خود هستند.

پایتخت را در عین حال می‌توان یک سریال جاده‌ای ـ شهری دانست که مشکلات و نابسامانی‌های شهر تهران از شلوغی و ترافیک گرفته تا آلودگی هوا و معضلات دیگر در طول این سریال قابل رصد کردن است. در این فرآیند چقدر از کامیون به شکل دراماتیک و منطقی استفاده شده است. این برای دومین بار است که در مجموعه‌های نوروزی، کامیون به یک عنصر درام و حتی پرسوناژ قصه بدل می‌شود. بعد از خوش رکاب حالا کامیون نارنجی ارسطو است که در حافظه تصویری مخاطب تثبیت می‌شود. در رهگذر همین روایت یک نوع تهران‌شناسی را هم می‌توان در این سریال ردیابی کرد که کارگردان تلاش کرده تا با نمایش نقاط و جهات مختلف جغرافیایی و بافت فرهنگی شهر تهران به شکل تلویحی و در پس زمینه به آسیب‌شناسی این شهر نیز بپردازد، ضمن این‌که مصائب پایتخت‌نشینی را هم به تصویر بکشد. قطعا سریال پایتخت در بین مجموعه‌های تلویزیونی نوروز 90 از وضعیت مطلوب‌تری برخوردار بوده و نمره بهتری می‌گیرد. ریتم و ضرباهنگ تند در کنار بازی‌های قابل قبول و سویه اجتماعی قصه در کنار هم، پایتخت را سریالی تماشایی‌تر کرد.

موج و صخره

مجید صالحی از بازیگران طنز تلویزیونی است که پای در وادی کارگردانی نیز گذاشته است. او در کنار رضا عطاران، مهران غفوریان و سعید آقاخانی اینک با ساخت دومین مجموعه تلویزیونی خود بعد از «سه در چهار» به جمع این بازیگر ـ کارگردان‌ها در مجموعه‌‌های تلویزیونی پیوسته است. او با توجه به تکراری شدن لحن و ساختار طنزهای تلویزیونی تلاش می‌کند تا از کلیشه‌های غالب در این حوزه دوری کرده و نوع متفاوتی از طنز را تجربه کند. مثلا او از برخی بازیگران مثل الهام حمیدی، زیبا بروفه و نیما شاهرخ‌شاهی استفاده می‌کند که سابقه بازی در یک مجموعه طنز را نداشته‌اند. فیلمنامه نیز ساختار متفاوتی نسبت به مجموعه‌های مشابه داشته و درواقع 3 خط داستانی را در یک ساختار کلی به شکل موازی روایت می‌کند. قصه اول مربوط به چاووش(مجید صالحی) و صدف(زیبا بروفه) است که برای ماه عسل عازم کیش‌ هستند. صدف قصد دارد مدیریت کارخانه‌ای را که عمو امجد ـ شوهرعمه‌ و سرپرست صدف ـ به سامان رسانده، به چاووش واگذار کند. عمو امجد مظفر را اجیر کرده تا در طول سفر بی‌عرضه‌گی چاووش را به صدف ثابت کند. خط دوم قصه نیز داستان فرید(علی صادقی) را روایت می‌کند. او یک گلدکوئستی است که برای پرداخت بدهی‌هایش قصد سفر قاچاقی به دبی را دارد، غافل از این‌که قاچاقچی مربوطه او را در سواحل کیش پیاده کرده، نه دبی. در داستان سوم، ماجرای پیام(نیما شاهرخ‌شاهی) است. یک غریق نجات که با سهل‌انگاری باعث مرگ یک نفر در استخر شده و حالا از زندگی بریده است. خط آخر، داستان پری(الهام حمیدی) دختر عموی حشمت(رضا ناجی) است که یک خواستگار اینترنتی به نام دانیال دارد و علی‌رغم مخالفت‌های پدرش در کیش با او قرار ملاقات گذاشته است. این قصه‌های موازی در سریال در هم تنیده شده‌اند و در واقع سرنوشت این آدم‌ها را به یکدیگر گره می‌زند. این داستانک‌های موازی قرار است با زبان طنز به طرح برخی مسائل و معضلات اجتماعی هم بپردازد مثلا درباره ازدواج‌های اینترنتی، موسسات هرمی، مساله شغل و بیکاری، خیانت، اعتماد و... اما این حجم زیاد مفاهیم و مسائل در یک مجموعه کوتاه 14ـ13 قسمتی نمی‌گنجد و صرفا به یک روایت سطحی و زودگذر از آنها منجر می‌شود. شاید این تمهید برای ایجاد ریتم مناسب در قصه اندیشیده شده باشد اما خیلی از مواقع ریتم قصه افت کرده است. با این حال موج و صخره خیلی هم در دام کمدی‌های بزن بکوبی و ادا و شکلکی نمی‌افتد و تعادل خود را حفظ می‌کند. ضمن این‌که دچار پرگویی و تاکید بیش از حد بر دیالوگ گویی نمی‌شود. اما با همه این تمهیدات و تلاشی که صالحی در ارائه طنز متفاوت می‌کند این متفاوت بودن به ایجاد فضاهای کمیک و خنده‌دار منجر شده و درواقع قصه در نوسان بین جدی و کمدی، گیر می‌کند.موقعیت جغرافیای قصه و لوکیشن کار در جزیره کیش جذابیت بصری کار را بالا برده و البته بازی شیرین رضا ناجی هم بر این جذابیت افزوده است، اما نتیجه کار در نهایت نمی‌تواند مخاطب را راضی نگه دارد.

بچه‌ها نگاه می‌کنند

صلاحمند سال گذشته نخستین تجربه طنزسازی را در فیلم سینمایی «نیش زنبور» با موفقیت نسبی از سر گذراند. البته حمیدرضا صلاحمند قبل از نیش زنبور فیلم زمانه را ساخته بود که در آن هدیه تهرانی و محمدرضا گلزار بازی می‌کردند. ولی با وجود حضور این دو ستاره مطرح، نتوانست به درام موفقی تبدیل شود و انتقادات بسیاری را به همراه داشت. شروع فعالیت‌های صلاحمند از ابتدای ورودش به سینما، از همکاری با کارگردانان و فیلم‌های موفقی مثل مسافران، شاید وقتی دیگر، ناصرالدین شاه؛ آکتور سینما، هنرپیشه، کشتی آنجلیکا، بلوغ و... شکل گرفت. صلاحمند از جمله کارگردانان کم‌کاری است که در کارنامه‌اش سریال پربیننده «آژانس دوستی» هم دیده می‌شود، پس «بچه‌ها نگاه می‌کنند» دومین سریال او محسوب می‌شود. البته این سریال به شکل مطلق و مطابق با المان‌های متداول ژانر یک کار طنز نیست و قصه بیشتر مضمون اجتماعی ـ تربیتی دارد.

به عبارت دیگر کارگردان تلاش کرده است تا در یک فضای رئالیستی و به دور از موقعیت‌های فانتزی، روابط و مناسبات زناشویی و خانوادگی را با زبان و چاشنی طنز بیان کند. این سریال باوجود این‌که برای شبکه دوم که به شبکه کودک معروف است ساخته شده و حتی در عنوان سریال هم از کلمه بچه‌ها استفاده شده، خیلی به دنیای کودکان و مسائل آنان مرتبط نیست و بیشتر به خانواده و روابط زن و شوهرها مربوط می‌شود. داستان این سریال در رابطه با یک ساختمان و اتفاقاتی است که در آن رخ می‌دهد. اهالی این ساختمان را خانواده‌هایی تشکیل می‌دهند که با هم نسبت فامیلی دارند. اما با ورود دو جوان(علی صالحی و علی مردانه) به این ساختمان، ناخودآگاه زندگی این چند خانواده دستخوش تغییر می‌شود و تحت تاثیر حضور این دو جوان غریبه قرار می‌گیرد. با توجه به این‌که قصه اصلی، پیرامون ساختمان مذکور می‌گذرد، لوکیشن اصلی هم ساختمانی در یکی از خیابان‌های تهران است که گروه مدتی در آنجا مستقر هستند. شخصیت اصلی این سریال مردی به نام «خان بابا» است که مسن‌ترین فرد ساختمان به نظر می‌رسد. آتیلا پسیانی کاراکتر این مرد سنتی و خانواده دوست را بازی می‌کند که حالا چند سالی است به بازیگر سریال‌های مناسبتی بدل شده است. دعوا و کل کل‌های او با خواهرش طاووس(گوهر خیراندیش) یادآور کشمکش‌های شمسی پلنگ و برادرش در سریال اشک‌ها و لبخندهای حسن فتحی است که چند سال پیش در ایام نوروز پخش شده بود. این دو در واقع نماد آدم‌های سنتی در این خانواده هستند که با اعضای فامیل که مدرن‌تر فکر می‌کنند دچار تناقض و کشمکش‌هایی می‌شوند تا به این واسطه کارگردان بتواند بخشی از مسائل و دغدغه‌های اجتماعی در خانواده‌های ایرانی امروزی را به تصویر بکشد. لوکیشن محدود و ثابت و بازیگران متعدد و متنوع را می‌توان مهم‌ترین ویژگی این سریال دانست که بیشترین نقطه اتکا و قوت آن هم در حضور بازیگران خوب تئاتری آن است. به طور کلی این سریال نسبت به دیگر مجموعه‌های پخش شده در ایام نوروز از ریتم و فضاسازی کم تحرک‌تری برخوردار بوده و بیشتر به تله تئاترهای تلویزیونی شباهت دارد.

راه در رو

در چند سال اخیر سعید آقاخانی آنقدر مجموعه‌های طنز تلویزیونی ساخته که عناصر و مولفه‌های کارهای او برای مخاطبان عادی نیز قابل تشخیص است. مولفه‌هایی که حتی در انتخاب بازیگران و جنس و نوع بازی آنها نیز به یک تکرار ملال‌آور رسیده است.

به طوری که گاه تماشای این چهره‌ها و حتی کاراکترهای تکراری فارغ از نوع قصه و کیفیت فیلمنامه نیز نمی‌تواند مخاطب را راضی نگه دارد و در واقع به یک نوع دلزدگی دامن می‌زند. هرچند به نظر می‌رسد آقاخانی از تجربیات و بویژه انتقاداتی که به او شده تا حدودی تاثیر پذیرفته و مثلا سعی کرده است تا در این مجموعه کنترل بیشتری بر اجرای بازیگران و دیالوگ‌پردازی‌ها داشته باشد و آنها را بیشتر با مقتضیات و مختصات فیلمنامه تطبیق دهد. با این حال سریال راه در رو هم در فیلمنامه و موقعیت داستانی خود، قصه‌ای تکراری را بازگو می‌کند با همان مفاهیم، موقعیت‌ها و مسائل و مولفه‌هایی که در کارهای قبلی آقاخانی بود مثل مساله ازدواج، خانه به دوشی و اجاره‌نشینی، مشکلات مالی و اقتصادی طبقه فرودست جامعه یا مساله 2 زنه بودن و ازدواج مجدد و پنهانی.

اما آنچه بیش از عناصر دیگر آزاردهنده و تکراری است اصراری است که کارگردان بر حضور بازیگرانی مثل احمد پورمخبر و حلیمه سعیدی با همان شکل و شمایل و شخصیت همیشگی دارد. نابازیگرانی که صرفا می‌توانند خود را در کسوتی تکراری به نمایش بگذارند و با نمک بودن خود را که دیگر از فرط تکرار از خاصیت افتاده به نام طنازی و کمدی به خورد مخاطب دهند. حتی بازیگر حرفه‌ای و توانایی مثل مرجانه گلچین نیز در حال تداوم بخشیدن به کاراکتری است که از بزنگاه رضا عطاران شروع شده و اگرچه حیات مجدد این بازیگر قدیمی را رقم زده اما او را به سمت یک نوع بازی کلیشه‌ای و تیپیکال سوق می‌دهد.

پایان بندی این سریال‌ها نیز واجد 2 ویژگی و عنصر مشترک است؛ یکی تحول اخلاقی و شخصیتی آدم‌های قصه و دوم خیر و خوشی و رستگار شدن آنها. نگارنده امیدوار است این مجموعه برای سعید آقاخانی راه در رویی در مجموعه‌سازی‌های طنز باشد تا او بتواند با تکیه بر تجربیاتی که اندوخته و البته استعداد و مهارت‌هایی که دارد موقعیت و فضاهای تازه‌تری را در طنزسازی تجربه کند.

سیدرضا صائمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها