پروست نامههای زیادی مینوشت که خودش اواخر عمر فهمید اشتباه کرده است، چون میترسید گیرنده نامه اقدام به چاپش کند. او دوستان زیادی داشت. همه این نامهها منتشر شدهاند. دوستان او هم کتابهایی درباره پروست نوشتهاند و خاطرات مفصلی از دیدارهایشان با او چاپ کردهاند. کتاب «آقای پروست» در این دسته آخر قرار دارد. منتها خانم سلست آلباره از دوستان پروست نبوده است. او حدود 10 سال خدمتکار این نویسنده بوده و در خانه او زندگی میکرده است. با این حال شاید بسیاری از دوستان و رفقا به نویسنده نزدیکتر بوده و نهتنها چیزهای زیادی دیده، بلکه خاطرات و ناگفتنیهای زیادی را هم از زبان مارسل پروست شنیده است؛ طوری که خودش مینویسد مارسل پروست هیچوقت نشده او را صدا بزند و از عبارت «سلست عزیز» استفاده نکرده باشد.
با این حال خانم سلست آلباره حدود 50 سال پس از مرگ پروست تصمیم میگیرد درباره چیزهایی که از نویسنده شنیده و چیزهایی که خودش دیده، سکوت کند.
در این 50 سال او ظاهرا نه مصاحبهای کرده و نه چیزی دراینباره نوشته است، اما بعد از 50 سال و در 80 سالگی تصمیم میگیرد خاطراتش را از زندگی با پروست بیان کند. علتش آن بوده که تحقیقات و مقالاتی درباره پروست نوشته میشده که از نگاه خانم سلست آلباره واقعیت نداشتهاند.
بنابراین او تصمیم میگیرد خاطراتش را بیان کند تا حقایق زندگی پروست را روشن کند.
خانم سلست آلباره با این حال خاطراتش را نمینویسد، بلکه از طریق مصاحبه با ژرژ بلمون آنها را تعریف میکند. برای همین لحن کتاب تا حد زیادی شفاهی است تا مکتوب. او در حین نقل خاطرات مدام تاکید میکند آنچه میگوید چیزی است که پروست به او گفته یا چیزی است که خودش شنیده و در آنها دخل و تصرف نمیکند. حتی در مواردی عیبهای نویسنده را هم بیان میکند و از او دفاع نمیکند. با این حال در بیشتر موارد چهرهای که او از پروست میسازد، یک انسان سختکوش، منظم، گوشهگیر و دلسوز است که تمام هم و غمش نوشتن داستان و خصوصا رمان بزرگ «در جستجوی زمان ازدسترفته» است.
یکی از بهترین صحنهها در خاطرات او نشان دادن نگرانی پروست است که عمرش تمام شود و این رمان عظیم ناتمام بماند. آلباره بیش از آنکه نگران رمان باشد، نگران سلامتی پروست است. چون او آسم دارد و از کودکی با این بیماری دست و پنجه نرم کرده است. وقتی بیماری این نویسنده اوج میگیرد، آلباره به او میگوید کلمه «پایان» را بنویسید و تمامش کنید، اما پروست با اندوه و تاسفی از ته دل در جواب او میگوید کاش میشد و کاش به همین سادگی بود.
مریم کاملی