مردم اعصاب درست و حسابی نداشتند و میترسید حتی از آنها نشانی مورد نظرش را بپرسد.
بالاخره پس از کلی سختی و گذشتن از کوچههای تنگ و باریک، وارد خیابان اصلی شد و وقتی مقابل ساختمان ایستاد به نشانی روی کاغذی که در دست داشت، نگاه کرد و مطمئن شد رسیده است.
ضربان قلبش تندتر شد، چون داشت وارد مرحله جدیدی از زندگیاش میشد.
از پایین به ساختمان نگاه کرد. نسبت به ساختمانهای اطراف نمای بهتری داشت. همان طور که فکر میکرد کدامیک از پنجرهها متعلق به اوست، وارد شد.
حس خاصی داشت، انگار هزاران چشم او را میپاییدند.
شاید هم حساس شده بود.
رفت و آمدها برایش عجیب به نظر میرسیدند.
به طرف اتاقی که راهنماییاش کرده بودند به راه افتاد.
خوب یا بد، این اتفاق زندگیاش را دگرگون میکرد. نتایج تحقیقات و سختگیریهای پدر مثبت بود و او اجازه داشت تا با همسر آیندهاش دقایقی تنها باشد و صحبت کند.
تا به دفتر رسید منشی اجازه از پیش صادر شدهاش را اعلام کرد. به اتاق رفت، البته سر به زیر مثل همیشه.
این اولین دیدار غیررسمیشان بود در فضایی صمیمیتر از خانه پدری و به دور از آن همه نگاه که اخیرا خیلی نسبت به آنها حساس شده و در برابرشان معذب بود.
چند شاخه گل روی میز، بسیار زیبا به چشمش آمدند. خواستگارش با لبخندی صمیمی و چهرهای مهربان پذیرایش شد.
خواستگارش از او عذرخواهی کرد که در جایی دیگر قرار ملاقات نگذاشته و توضیح داد دوست داشته محیط کارش را نشان بدهد و اینجا احساس راحتی بیشتری داشتند.
آرام چشمهایش را گرداند و دور و برش را کنجکاوانه برانداز کرد. تابلوخطهای روی دیوار و نوشتههای زیبایشان از روح لطیف خواستگارش شود، حکایت میکرد.
حتی پشت پنجرهها هم از وجود گلدان بینصیب نمانده بود.
نفسش را آزاد کرد. روحیه لطیف و آرامش آن مرد باعث شد از فضای پراضطراب بیرون فاصله بگیرد.
روح شاعرانهاش آزاد شد و با خود گفت انتخاب خوبی کرده است.
کمی با هم صحبت کردند. دوست داشت بیشتر بماند، ولی بیشتر از آن جایز نبود. با منمن خداحافظی کرد. او نیز از رفتنش خوشحال نبود.
کرختی بدنش به قدمهایش رسیده بود و پاهایش یاریاش نمیکردند. دلشوره عجیبی سراغش آمده بود. شاید هم از حسی بود در همین مدت زمان کوتاه پیدا کرده بود. احساس دلتنگی میکرد.
وقتی به در خروجی رسید چند مرد با نگاههای بسیار خاص سر تا پایش را برانداز کردند. چون خداحافظی را دوست نداشت به پشت سرش نگاه نکرد.
از خیابان گذشت و داخل کوچهای پیچید. صدای آژیر خطر بلند شد. خواست برگردد، اما صدای بسیار مهیبی باعث شد گوشش تا مدتی زنگ بزند.
خیلی آرام برگشت. صحنهای را که میدید باور نداشت. ساختمان محل کار همسر آیندهاش در حال سوختن بود.
به جمعیتی که به سمت ساختمان در حال دویدن بودند نگاهی انداخت، اما توان انجام هیچ کاری را نداشت. بوی دود در بینیاش پیچید.
رو به آسمان کرد. از دود سیاه شده بود. مات و مبهوت به سرنوشتش چشم دوخته بود و فقط با خود تکرار میکرد که کاش موقع خداحافظی یکبار دیگر نگاهش کرده بود. کاش به او میگفت در همین لحظات کوتاه چقدر دلتنگش شده و کاش... !
در حال واگویه کردن با خود، ناگهان دستی را پشتش لمس کرد. برگشت و میخکوب شد.
او را دید صحیح و سالم با اشکهایی که روی گونههایش روان بود. چند بار پلکهایش را باز و بسته کرد. فکر میکرد شاید خودش مرده است. دچار توهم شده بود.
اما بالاخره به خود آمد. وقتی کیف دستیاش را که جا گذاشته بود در دست او دید، مطمئن شد خودش است.
هر دو به ساختمان در حال سوختن نگاه کردند و گریه و خندهشان با هم درآمیخت.
دیگر حرفی برای گفتن نداشتند و در یک لحظه برای کمک به طرف ساختمان دویدند.
بهاره سدیری