این زن جوان که 2 فرزند کوچکتر 3 و 4 ساله دیگر نیز دارد، متهم است پس از دعوای لفظی با دخترش در حالی که به شدت از او عصبی بوده، وان حمام را پر از آب بسیار سرد کرده و او را برای لحظات طولانی زیر آب نگه داشته است. سرمای بیش از حد سبب شد تا دانا که راه فراری نداشت 2 بار بیهوش شود و بالاخره مادرش دقایقی بعد متوجه شد اوضاع جسمانی او وخیم است و باید به بیمارستان منتقل شود. پزشکان با اندازهگیری دمای بدن دانا و وجود زخمی نسبتا عمیق روی سر دختر، فورا پلیس را خبر کردند و خانم مدینا پس از بازجوییها اعتراف کرد که این بلا را سر دخترش آورده تا تنبیهش کند. چندین ساعت بعد پلیس با حکمی که در دست داشت 2 فرزند کوچکتر این زن را نیز به پرورشگاه منتقل کرد تا دادگاه در موردش رای صادر کند. هر زنی ممکن است برای تربیت کردن فرزندانش روش خاصی داشته باشد.
من جوان بودم و نمیدانستم برای مودب بار آوردن کودکانم چه راهی را باید امتحان کنم. مادرم چند ماه بعد از زمانی که دانا را به دنیا آوردم از دنیا رفت و هیچکس دیگر را هم نداشتم که به من بگوید چطور با فرزندم رفتار کنم. شوهرم راننده کامیون بود و بیشتر هفته را در جادهها سپری میکرد و اصلا برایش کوچکترین اهمیتی نداشت که اوضاع در خانهمان چطور میگذرد. ملاقاتهای چندساعته و کوتاه او با ما سبب میشد کوچکترین اطلاعی از وضعیت سخت من در بچهداری نداشته باشد و این بود که زمانی که 2 فرزند دیگرم را هم به دنیا آوردم، هنوز نمیدانست من با چه سختیهایی دست و پنجه نرم میکنم.
شوهرم که 20 سال از خودم بزرگتر است تصور میکرد خرجی که به من میدهد تنها چیزی است که به آن احتیاج دارم و با وجود مادیات دیگر مشکلی نباید در زندگیام وجود داشته باشد. در حالی که تنهایی و استرس بزرگ کردن 3 بچه قد و نیمقد آنقدر به من فشار میآورد که کمکم از خود واقعیام دور و دورتر میشدم. خانم مدینا پس از به دنیا آوردن اولین دخترش، مادرش را از دست داد. او که خواهر یا بستگانی نداشت بناچار باید به تنهایی دخترش را بزرگ میکرد. او که هیچ چیز از بچهداری نمیدانست تا زمانی که «دانا» راه رفتن و شلوغ کردن را یاد نگرفته بود، مشکلات زیادی نداشت، اما کمکم با بزرگتر شدن دخترش همهچیز سختتر شد. دانا 5/1 ساله بود که مادرش بار دیگر باردار شد و این بار پسری به دنیا آورد که به بیماریهای گوارشی مبتلا بود و به توجه زیادی نیاز داشت.
اتفاقی که سبب شد تمام توجه این مادر جوان به فرزند دومش جلب شود. «وقتی برای دومین بار باردار شدم، ترس زیادی نداشتم چون آن زمان دانا هنوز کوچک بود و سختی زیادی برایم نداشت. با خودم فکر میکردم گرچه شوهرم کوچکترین کمکی به من در زندگی نمیکند، اما این فرزندان میتوانند جای خالی خانوادهای که نداشتم را برایم پر کنند. بیماریای که پسر دومم مادرزادی به آن دچار بود نه آنقدر جدی بود که در بیمارستان بستری شود و نه حالتی عادی داشت که بتوانم مثل دانا او را به حال خودش رها کنم که بزرگ شود.
مجبور بودم توجه بیشتری به او کنم و همین موضوع سبب میشد از دختر بزرگم که تنها 2 سال داشت غافل شوم. انگار این غافل شدن در دوران کودکی، ضربههای جبرانناپذیری به او زد که در بزرگسالی خودش را بیشتر نشان داد. تا چند سال بعد از تولد دانا خانم مدینا بیشتر توجهش را به فرزندان دوم و سوم خود داد.» او که تجربه زیادی در تربیت کردن نداشت همان رفتاری را از خود نسبت به بچهها نشان میداد که دیده بود دیگر زنهای همسایه نشان میدهند. او سر هر مساله کوچکی که دانا ایجاد میکرد، او را به باد کتک میگرفت یا اینکه ساعتها در اتاق حبسش میکرد. مدینا تصور میکرد با اینکار راه درستی برای تربیت دخترش درپیش گرفته و میتواند او را کمی آرامتر کند؛ در حالی که دخترک از مشکلات روحی و تنهایی شدید رنج میبرد و به همین خاطر بود که برای جلب توجه مادرش دست به کارهایی میزد که برایش گران تمام میشدند.
جریان درگیری مادر جوان با دخترش ادامه داشت تا روزی که بالاخره دانا 6 ساله پس از بازگشت از مدرسه برای خواب ظهر به زور به اتاقش رفت و وقتی بیدار شد، اعلام کرد که تختخوابش را در خواب خیس کرده است.
«آن روز هم مثل همه روزهای دیگر دانا به مدرسه رفته بود و من با 2 فرزند کوچکترم در خانه بودم. وقتی با سرویس به خانه برگشت طبق معمول همیشه برای اینکه سر به سر خواهر و برادرش نگذارد و دردسر ایجاد نکند، او را به اتاقش بردم و در راه به رویش قفل کردم تا مجبور شود استراحت کند.
حدود 3 ساعت بعد بود که سروصدایش را از طبقه دوم شنیدم و متوجه شدم که بیدار شده. وقتی در را به رویش باز کردم، بشدت مضطرب بود و به سختی اعتراف کرد که تختخوابش را خیس کرده بود. باورم نمیشد دختری در سن و سال او چنین کاری را در خواب انجام دهد.
با همه درگیریهایی که در خانه روی دستهایم مانده بود باید ملحفههای او را هم میشستم و اتاقش را تمیز میکردم. آنقدر عصبانی شده بودم که نمیتوانستم فکر کنم. به خودم که آمدم دنبالش میدویدم تا تنبیه حسابی برایش داشته باشم.
در این فرار و گریز، او به زمین خورد و گوشهای از سرش کمی آسیب دید. صدای گریهاش باعث ترس2 فرزند دیگرم شده بود و به ناچار او را به حمام بردم. از شدت ناراحتی همه تنم میلرزید. خیلی عصبی بودم و به دنبال راهی میگشتم تا او را به صورتی تنبیه کنم که دیگر هرگز چنین اتفاقی تکرار نشود و چشمم که به وان حمام خورد، فکری به نظرم رسید. فورا آن را از آب سرد پر کردم و دانا را به زور داخلش کردم.
تصور میکردم این کارم میتواند سبب شود او تا زمانیکه بزرگ شود به یاد داشته باشد که خیس کردن تختش گناهی نابخشودنی است. وقتی دقایقی از این کارم گذشت، متوجه شدم که دانا حالتهای غیرعادی پیدا کرده است.
یخ بودن بدنش با وجود آب سرد عادی بود اما صورتش مثل افرادی شده بود که روح در بدن نداشتند. ترسیده بودم. تازه به خودم آمدم و دیدم بیش از اندازه خشونت به خرج دادهام و دخترم را به مرگ نزدیک کردهام.
فورا با شوهرم تماس گرفتم و به او گفتم دانا را به خاطر حادثهای که برایش رخ داده به بیمارستان میبرم و او هر چه زودتر باید به شهرمان در میسوری بازگردد. وقتی به اورژانس رسیدم، دانا هنوز در حالت نیمه بیهوشی بود. از خدا میخواستم زنده بماند و التماس میکردم چشمانش را باز کند.
حدود 20 دقیقه بعد بود که پزشکان با خبر خوبی سراغم آمدند و گفتند توانستند دمای بدن او را که تا حد خطرناکی پایین آمده بود، بالا ببرند و او زنده میماند. 2 کودکم را در آغوش گرفته و میگریستم که پلیس را بالای سرم دیدم. آنها شروع به بازجویی از من کردند و وقتی به ناچار اعتراف به تنبیه بیرحمانهام کردم، فورا پروندهای برایم تشکیل دادند. ساعاتی بعد از طریق وکیل تسخیریام متوجه شدم، به طور موقت حضانت بچههایم را هم از دست دادهام تا پدرشان در دادگاه حاضر شود و مدارکی قابل قبول ارائه دهد. 20 هزار دلار وثیقه سبب آزادیام شده، اما جای خالی کودکانم را هیچ چیز پر نمیکند. هر روز دعا میکنم قاضی مرا به خاطر اشتباهم ببخشد و بچهها را به ما بازگرداند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم