به درختها خیره میشوم. سفید شدهاند و خواب خواب چشمم میافتد به دیوار ساختمان کنارم ،سه طبقه. با نمایی از جنس سنگ سفید. سرد و خاموش با پنجرههای سیاه ،کنار پنجره طبقه سوم. قفسی را به بیرون پنجره و به دیوار انگار کوبیده باشند. و صدای قناری در محبس از آنجا میآید.
میایستم ،چه چیزی در این صبح سنگین و سرد او را به آواز وا داشته است. آواز عاشقانهای که شاید هیچ عصر تابستانی یا صبح بهاری از حنجره قناری بیرون نیامده باشد.نگاه میکنم. دانهدانه برف مهمان خانه فلزیش میشود و او همچنان عاشقانه آواز سر میدهد.
http://www.norshamsi.blogfa.com
وبلاگ شبی با خورشید