اول مشکوک نگاهم میکند و بعد انگار قرار است مسالهای چندمجهولی را حل کند چشمهایش شروع میکنند به این طرف و آن طرف رفتن که احتمالا دارد آن تهمههای ذهنش را میکاود شاید پیدا کند روزی به کسی، چیزی گفته دوستش دارد یا شاید توی آن میلیونها دوستت دارمی که گفته هیچ کدام آن جوری نبوده که باید میبوده؛ شاید هم اصلا دوستداشتنی در کار نبوده و دوستت دارم شده بوده لقلقه زبانش.
لبخند میزنم. آنقدر سوالم سخت بود؟
ـ نه سوال سخت نبود. جوابش سخته.
آدمی که صبح تا شب توی اداره، توی مغازه، توی نمیدانم هرجا که کار میکند قربان همه میرود و فدای همه میشود الا آنی که شایستگیاش را بیشتر دارد از بقیه و اتوبان عشقش برای او شده خیابان از بس محبت کرده و جواب نشنیده، حالا یک ربعی میشود که دارد فکر میکند چند وقت است پدر و مادر و بچهاش را در آغوش نکشیده، دوستت دارمی به آنها نگفته و نبوسیدهشان؛ چه رسد به هدیه و... .
مینشیند و لبخندش یک آن میپرد.
قصد مواخذه کردنتو نداشتم؛ باور کن، ولی میخواستم یه لحظه یه چیزایی رو به یادت و به یادم بیارم که در عین دیدن هیچ وقت نمیبینیمشون.
حالا هم دیر نشده...
طیبه پرتویراد