در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یکی از پروندههای قتلی که با موضوع قتل ناموسی رسیدگی کردم و در ذهنم باقی مانده است پرونده قتل نوعروسی بود که در یک دادگاه خانوادگی به مرگ محکوم شده بود.
این زن یکسال قبل از مرگش با مردی ازدواج کرده بود. با مردی از فامیل که خانوادهاش او را انتخاب کرده بودند.
آن طور که در پرونده بازتاب داده شده بود این دختر وقتی که 20 ساله بود با یکی از اقوامش که البته خانواده برای او انتخاب کرده بودند ازدواج کرد و بعد از یکسال یکی از پسران فامیل حرفی در مورد او از اهالی محل شنیده بود؛ حرفی که مدرک جرم از نظر مردان فامیل محسوب شده و کمر به قتل او بسته بودند.
شایع شده بود که زن جوان در محل با جوانی رابطه برقرار کرده و اهالی نیز این موضوع را میدانستند. بنابراین مردان فامیل جلسه گذاشته و به این نتیجه رسیده بودند که زن جوان باید بمیرد.
این دختر 3 برادر داشت اما از آنجا که هیچکدام از آنها نتوانسته بودند او را بکشند بنابراین ناصر پسرعموی او مامور انجام این کار شده بود و در نهایت در یک روز سرد زمستانی ناصر به عنوان مهمان وارد خانه دخترعمو شده و بعد او را با طناب خفه کرده بود.
ناصر را که به دادگاه آوردند خیلی پریشان بود. عمو و عموزادهها هم آمده بودند بجر زن عمو. اولیایدم دیگر رضایت داده بودند. زن عمو خیلی بر قصاص تاکید داشت و میگفت هر طور شده است میخواهد ناصر را بکشد.
ناصر در جایگاه حاضر شد و ماجرا را توضیح داد. حتی گفت که دادگاه خانوادگی 2بار تشکیل شد و در هر دو بار رای بر آن صادر شد که عروس جوان بمیرد. وقتی از او پرسیدم جوانی را که مدعی هستی با دخترعمویت رابطه داشته است، میشناختی خشم همه وجودش را گرفت و به من گفت که آن جوان را خیلی خوب میشناخت و میدانست که دختر عمویش حتی قبل از ازدواج با او رابطه داشته است.
به او گفتم توضیح بده چطور نقشه قتل را کشیدید. ناصر گفت: وقتی یکی از جوانان فامیل گفت که حرفهایی در مورد دختر عمویم شنیده است جلسه ما تشکیل شد همه در خانه عمویم جمع شدیم. عموهایم، پدرم، پسرعموهایم، شوهر دختر عمویم و من.
همه میدانستند که دخترعمویم قبل از ازدواجش هم به پسری علاقهمند بود.
او آبروی ما را برده بود. تصمیم بر آن گرفته شد تا این لکه ننگ را از فامیل پاک کنیم. در قبیله ما چنین چیزهایی رسم نبود.
پسر عموهایم گفتند که نمیتوانند خواهرشان را بکشند. شوهر دختر عمویم هم گفت که با قتل او مشکلی ندارد اما خودش نمیتواند این کار را بکند و در این میان من بودم که انتخاب شدم و تصمیم گرفتم او را بکشم.
به خانهاش رفتم. بار اول از من خوب پذیرایی کرد. من هم مثل بقیه نتوانستم کار را تمام کنم. یک هفته بعد دوباره به خانهاش رفتم در خانه تنها بود او از اینکه من دوباره به دیدنش رفتم تعجب کرده بود، اما باز هم از من
پذیرایی کرد.
وقتی به سمت آشپزخانه رفت تا دوباره برایم چای بیاورد او را از پشت غافلگیر و خفهاش کردم. خیلی ناراحت بودم و با همه وجودم گریه میکردم.
هنوز هم نگاهش را، نگاه ملتمسش را فراموش نکردهام. اما چارهای نبود باید او را میکشتم. ما او را در دادگاه خانوادگی مهدورالدم تشخیص داده بودیم.
وقتی از خانه بیرون آمدم و گفتم که کار تمام است خودم را به پلیس معرفی کردم. در همان زمان عمویم گفت که رضایت میدهد اما زن عمویم راضی نشد و رضایت نداد. تا به حال هم رضایت نداده است.
وقتی ناصر داشت از دخترعمویش حرف میزد بشدت عرق کرده بود. میدانستم او چیزی را از دادگاه مخفی میکند و البته تشخیص دادم که اگر اولیایدم نباشند او راحتتر حرف میزند. دادگاه را غیرعلنی کردم و از ناصر خواستم همه آنچه اتفاق افتاده را توضیح دهد.
او به من گفت که عاشق دختر عمویش بوده است. ناصر گفت: او قدرت جادویی داشت هرکس را که میخواست میتوانست عاشق خودش کند و من هم یکی از آنها بودم.
عاشقش شده بودم اما اصلا به من محل نمیگذاشت در مدتی که عاشقش بودم میدانستم که با جوانی رابطه دارد. موضوع را به عمویم گفتم تا شاید دخترعمو را به من بدهد و ماجرا تمام شود اما همان زمان پسر دیگری از فامیل از او خواستگاری کرد و دختر عمو مال او شد و من باز هم در حسرتش باقی ماندم.
در تمام این سالها ازدواج نکردم چون زن دیگری نتوانست جای او را در قلب من بگیرد و من عاشقانه در فکر او بودم.
یکسال بعد وقتی دوباره فهمیدیم که او باز هم با همان جوان است تصمیم به قتل گرفتیم. در واقع در آن جلسه، اجرای حکم به گردن من افتاد و من نمیخواستم این کار را بکنم و وقتی به من گفتند قبول کردم.
وقتی به خانه دختر عمو رفتم باز هم چشمهایش با من حرف میزد و بار اول نتوانستم حکم را اجرا کنم اما بار دوم برای اینکه از غرغرهای فامیل راحت شوم این کار را کردم.
پسر جوان بشدت گریه میکرد و از عذاب وجدان یکبار هم در زندان خودکشی کرده بود اما به هر حال با توجه به اینکه با اعتقاد مهدورالدم بودن دختر عمویش را کشته بود به پرداخت دیه و زندان محکوم شد.
قاضی نورالله عزیز محمدی ـ رئیس شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: