در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
5 تا نره غول. سیدجلال مثل جوجه کفتر وسطشان بود. اما تقلا نمیکرد. خواستم داد بزنم سید جلال. خواستم بگویم چند نفر به یک نفر ولی ترسیدم. سرم را دزدیدم، بعد رفتم وسط قفس مثل بچهها زار زدم. همین کفترسفید پاک را گرفتم دستم، گفتم خدایا اگر بشود هیچ کفتری را توی قفس نگه نمیدارم. کفترها ساکت نگاهم میکردند، طاقی و طوقی و دم سیاه، کله جوزی و سبزو گلی، همه بودند. از خودم خجالت کشیدم، تنم یخ کرد. بعد گفتم سید جلال را بردند من که هستم. این تفنگ را خودم از دست یکیشان گرفتم. وقتی همه آزاد شدند گفتم جلال هم میآید. چشم مادرش به در سفید شد. من قسم خورده بودم، رفتم در قفس را باز کردم. چند تایی که بالشان را بسته بودم باز کردم. گفتم هر کدام که جَلد این پشت بام هستید قدمتان سر چشم هر کدام که نخواستید به سلامت. گفتم سر به هوایی بس است، ما حرف زدیم سر حرفمان هستیم. همه کفترها آزاد شدند، اما سیدجلال نیامد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: