خودش از کنگاور: قرار بر نوشتن است. آنچه قلم مینگارد مهم نیست، مهم منم که قلم برگرفتم و مهمتر تو که اندیشهای شدی برای نگاشتن. قبل از تولد حضورت خاطرهای در ذهنم نمانده است. هر چه دارم، چه آنی که در سینه است و چه آنکه در ذهن آشفتهام، همه و همه در کنار توست و به خاطر تو...
دختری از دیار فراموششدگان: تو آمدی و با خودت جهانی دیگر را به من نشان دادی. تو برایم از عشق، از خوبیها، از آدمها و خیلی چیزهای دیگر گفتی اما نمیدانم که ناگهان چه شد که تو جور دیگری شدی. دیگر از عشق و خوبی و... نگفتی. دیگر با من چون سابق نبودی. فهمیدم تمام این مدت در اشتباه بودم...
مرهم: دو خط واسهت نوشتم، سه خطش رو سانسور کردی!
اِوا، یهچی میگیهااااا! میخوای مرهمی بر زخم باشی یا زخمی بر مرهم؟ کمبود جا رو نمیبینی که دو شمارهس حتی جا برای چاپ تلگرافخونه و اسم بروبچی که پشت در منتظر واستادن نیست؟ بعدشم، آخه قند حبة مااااادر، این تعریف و تمجیدا، به کار کی میآد آخه؟ پوست موز میندازی زیر پای آدم، منم ساااااده! پا میذارم روش و... سُرررررر! خب نکن همچی عسل بابا (اینم به خاطر دل تو، اون قسمتایی که به قول خودت «سانسور» شده بود: «پاسخگو جان، باحالیت منو کشته! خدا حفظت کنه مادر! خوب حال میگیری! ضایع میکنی طرف سیبزمینی میشه میره پی کارش! یهوخ با ما اینکار رو نکنیا! هر چند که میدونم شما اهل پارتیبازی نیستی»... خوب شد؟ حالا که پام رو گذاشتم رو این پوست موزه، دلت خنک شد؟ بفرما! همة هندونههام پخش و پلا شد رو زمین!)
نور خاکستری از زاهدان: آقا یا خانوم پاسخگو یا همون حسامدوبررة سابق! خیلی وقته صفحة 13 چاردیواری رو میخونم؛ [منظورم] خانة بروبچهها[ست]. این متن رو همین اواخر نوشتهم. تو وبلاگم منتشرش کردم متأسفانه...
چاکرجات و مخلصآلاتِ هر چی طرفدار صفحة 13! چه کمنور، چه پُرنور! چه بنفش، چه خاکستری! چه از تهران، چه از زاهدان! ولی بزرگوارِ منور! همونطور که هزار بار گفتهم و خودت هم حدس زدی، از چاپ مطالب قبلاً منتشر شده معذوریم؛ حتی شما دوست عزیز!
بهناز از لاهیجان: سلام، خوبی؟ منم خوبم. با امتحانا سر میکنم. راستش من اولین باره که دارم واسهت نامه میدم. فوت و فن کار دستم نیست. اینو چاپ کن من انگیزه پیدا کنم واسهت متنای قشنگ بدم.
علیک سلام، خوبم! اِوا میبینم که تو هم خوبی... پس کی ناخوبه؟ (بفرما! اینم انگیزه. ببینیم و تعریف کنیم. فقط قانونای صفحه رو دقیق بخون)