ـ ماموریت داریم.
پرونده جدید مربوط به قتل پسر 24 سالهای به اسم علی بود.او را در خانهاش کشته بودند.مجرد بود و تنها زندگی میکرد. ظاهرا دو روزی از مرگش میگذشت. کارآگاه نگاهی به ساعتش انداخت. 20/1 دقیقه اما ابر سنگینی که بر آسمان پهن شده بود اینطور القا میکرد که حدود 3 یا 4 بعدازظهر است. شهاب با عجله یک مجله جدول خرید و به اداره برگشت در حیاط بود که یادش آمد این شماره مجله را دارد و در واقع پولش را دور ریخته است. خسیس نبود اما حساب جیبش را داشت و از خرج بیخودی بدش میآمد. ستوان جلوی در ورودی سالن منتظر ایستاده بود شهاب را که دید هر چه میدانست تعریف کرد طوری که انگار خودش همه آن اطلاعات را کشف کرده است. علی تازه 2 ماه بود که به آپارتمان جدید نقل مکان کرده و ظاهرا دزد به خانهاش زده بود.
یک ساعت بعد دو همکار جلوی در ساختمان 6 طبقه بودند.علی در طبقه اول مینشست واحد 2. آنجا پر بود از مامور کلانتری. کارآگاه وارد که شد با یک نگاه سرسری هال 15 متری را برانداز کرد. انگار زلزله آمده بود.کاناپه واژگون شده، شیشه میز عسلی شکسته و روی زمین پخش بود، یک دست لحاف و تشک گوشه دیوار افتاده و یک قابلمه و
دو سه ظرف استیل کنار جسد دیده میشد. سرگرد در گوش دستیارش زمزمه کرد: صحنهسازی است.
کارآگاه عجول بود یا ستوان دیر میگرفت؟ ظهوری نمیتوانست به طور قاطع دراینباره قضاوت کند و اجازه داد مرور زمان این گره را بگشاید. آنها 2 نفری بالای سر جنازه رفتند. دو ضربه چاقو به مقتول خورده بود یکی به کتف راستش و دیگری به گردن. کاملا معلوم بود علی با قاتلش درگیر شده اما قطعا قاتل غریبه نبود این را کارآگاه وقتی فهمید که به آشپزخانه رفت. قوری روی گاز، سبد پر از میوه و دو استکان که یکیشان نیمخورده بود نشان میداد علی از مهمانش پذیرایی کرده اما یکدفعه بحثشان بالا گرفته و کار به جنایت کشیده اما چطور کسی سر و صدای درگیری را نشنیده بود. از پشت این دیوارهای مثل پر کاه صدای بال زدن مگس در خانه همسایه هم پرده گوش را میخراشد چه برسد به چنین دعوایی.
ستوان به دستور شهاب شروع به جستوجوی وجب به وجب خانه کرد تا ببیند پول نقدی، طلا و جواهری، چیزی پیدا میشود یا نه. خود کارآگاه هم سراغ واحد کناری رفت به نظر نمیرسید مرد همسایه گوشهایش سنگین باشد بیشتر به او میخورد از آن آدمهایی است که اگر کنارشان بمب هم بترکد حاضر نیستند خودشان را به زحمت بیندازند. او خیلی خونسرد به سوالات سرگرد جواب داد: راستش را بخواهید دو شب قبل صدای داد و فریاد شنیدم ولی به من ربطی نداشت که بخواهم دخالت کنم. بعدش هم که صدا قطع شد و خیالم راحت البته صدای رادیو خیلی بلند بود اصلا از همینجا مشکوک شدم ولی ترجیح دادم فضولی نکنم تا اینکه امروز صبح مدیر ساختمان را دیدم و به او خبر دادم. من چه میدانستم کسی را اینجا کشتهاند.
کارآگاه دستش را روی شانه مرد گذاشت و از او تشکر کرد طوری که انگار میخواست به طعنه بگوید: تو خودت را ناراحت نکن یک نفر مرده، فدای سرت.
سرگرد به آپارتمان علی که برگشت سراغ ستوان رفت. او در کیف پول مقتول دو تراول 50 هزار تومانی پیدا کرده و بالای یخچال هم یک صندوقچه کوچک یافته که داخلش 300 هزار تومان پول نقد بود. حدس سرگرد درست از آب درآمد. اگر قاتل واقعا میخواست دزدی کند خیلی راحت میتوانست پولها را به جیب بزند مگر اینکه دنبال چیز خاصی بود. ستوان خبر دیگری هم برای رئیساش داشت او نشانی محل کار علی را پیدا کرده بود، یک شرکت واردکننده لپتاپ در حوالی میدان استقلال.
کارآگاه کارهایش را در آپارتمان مقتول جمع و جور کرد و همراه ظهوری راهی شرکت محل کار علی شد. مقتول سرایدار آنجا بود و از دو روز قبل کسی از او خبری نداشت. مدیر شرکت وقتی شنید علی را کشتهاند خم به ابرو راه نداد. منصوری خیلی خونسرد مینمود از آن آدمهایی که به غیر از صفرهای جلوی رقم حساب بانکیشان به هیچ چیز دیگری فکر نمیکنند و اهمیت نمیدهند. او بسادگی هر چه تمامتر از پاسخگویی به سوالات شهاب شانه خالی کرد: من اطلاعات زیادی دربارهاش ندارم الان مدیر داخلیمان را صدا میزنم هر چه خواستید از او بپرسید.
مدیر داخلی هم تمام اطلاعاتش درباره علی به همان فرمی محدود میشد که موقع استخدام پر کرده بود: خانوادهاش ساکن رامهرمز هستند یکی از مهندسان خودمان معرفیاش کرده بود. هانی یکی از بهترین مهندسان ما است شاید او بتواند راهنماییتان کند.
در آن شرکت همه مثل آدمآهنی بودند خشک و بیروح. تنها کسی که از شنیدن خبر وا رفت هانی بود. او بفهمی نفهمی چند قطره اشک هم ریخت: همسایهمان هستند. خانوادهاش دیوار به دیوار خانه پدری من مینشینند یک سال پیش وقتی به سرش زد بیاید تهران پدرم سفارش او را کرد من هم کمکش کردم اینجا استخدام شود.
هانی تنها کسی بود که با علی مراوده داشت در موبایل مقتول هم به غیر از شماره دفتر شرکت و هانی هیچ تلفن دیگری در تهران ثبت نشده بود. هانی برخلاف مدیر داخلی از تغییر آدرس همسایه قدیمیاش خبر داشت و همین موضوع کارآگاه را حساس کرد. او تنها دوست مقتول، تنها فردی که نشانی خانهاش را میدانست و تنها شخصی بود که با علی رابطه صمیمانه داشت و هیچ بعید نبود همین روابط به اختلاف و بعد هم قتل رسیده باشد. شهاب بدون اینکه به روی خودش بیاورد به مهندس مشکوک شده،به پرس و جوها ادامه داد. هانی یادش نمیآمد دو شب قبل حوالی ساعت قتل کجا بوده او هم مجردی زندگی میکرد و اگر هم میگفت آن ساعت خانه بوده شاهدی نداشت که معرفی کند. کارآگاه سوالاتش را تندتر کرد طوری که خود هانی بفهمد مورد سوءظن قرار گرفته است. مهندس هم آنقدر ذکاوت داشت که بتواند این موضوع را حدس بزند اما به روی خودش نیاورد.
ستوان که تا آن لحظه خودش را نگه داشته و یک کلمه هم حرف نزده بود فکری به سرش زد اما در آن شرایط نمیتوانست ایدهاش را به زبان بیاورد او حرفش را برای شهاب پیامک کرد: هانی را ببریم خانه مقتول شاید همسایهها او را بشناسند.
شهاب به نشانه تایید سری تکان داد معلوم نبود از پیشنهاد ستوان خوشش آمده یا از نوآوریاش در صحبت کردن. خیلی دوستانه از هانی خواهش کرد همراهش بیاید. مهندس اجازه گرفت و راه افتاد. آنها به خانه مقتول رفتند هانی نمیدانست این کار به چه دلیل است شاید هم اینطور وانمود میکرد. کارآگاه در تکتک واحدها را زد و به بهانهای با آنها صحبت کرد در تمام این مدت هانی هم جلوی چشم شاهدان بود ولی کسی چیزی بروز نداد و دو مامور ناامید از به ثمر نشستن این حقهشان به طرف در خروجی به راه افتادند اما همسایه طبقه دوم آرام به ستوان اشارهای کرد و او را نگه داشت. او هانی را میشناخت.
قبلا او را اینجا دیده بودم.اگر اشتباه نکنم همان روز قتل بود. با هم بگومگو هم کردیم ماشینش را جلوی در پارکینگ گذاشته و دو قورت و نیماش هم باقی بود و با قلدری میگفت فقط دو دقیقه با طبقه اول کار داشته. ظهوری از همسایه پرسید آیا میتواند یک نوک پا تا آگاهی بیاید جواب منفی بود برای همین ستوان دوباره ماجرا را برای رئیساش پیامک کرد ولی سرگرد جواب نداد. به ناچار او به پایین رفت و شهاب با اشاره ابرو به او فهماند پیامک را گرفته اما فعلا باید دندان روی جگر بگذارند. آنها سوار ماشین که شدند سرگرد گفت: خب مهندس جان کدام طرفی برویم؟
هانی منظور کارآگاه را نفهمید و شهاب بیشتر توضیح داد: گفتم بد نیست سری هم به خانه تو بزنیم. فوقش یک چای به ما میدهی مهندس بدون اینکه جواب بدهد نگاهش را به سقف ماشین دوخت و سرگرد همان زمان به او دستبند زد. 2 مامور وارد خانه هانی که شدند چشمانشان از تعجب گرد شد آنجا هم کاملا بههم ریخته بود. مهندس همان جلوی در به حرف آمد: تقصیر من بود اگر علی را وارد این بازی نکرده بودم او حالا زنده بود.
کدام بازی؟ کدام قصور؟ کارآگاه هانی را به خانه خودش دعوت کرد و قبل از اینکه بنشیند نگاهی سرسری به آپارتمان انداخت. او اینبار هم عقیده داشت بههم ریختگی صحنهسازی است البته با صحنهسازی در خانه علی یک تفاوت دارد.طرف هر چقدر سعی کرده بود در خانه مقتول بزرگنمایی کند، اینجا وسایل را خیلی مرتب و منظم جا به جا کرده بود. هیچ شیشهای نشکسته، مبلها با احتیاط به وسط پذیرایی کشیده شده، اسب بزرگ سرامیکی در کمال دقت برعکس شده بود و....
سرگرد برای خودش جایی پیدا کرد و نشست تا به حرفهای اولین مظنون پرونده گوش کند.هانی نفس عمیقی کشید و گفت: شبی که علی را کشتند من حدود ساعت 6 به خانه برگشتم و این اوضاع را دیدم، ترس برم داشته بود بلافاصله راهی خانه علی شدم، او تنها کسی بود که در این ماجرا میتوانستم به او اعتماد کنم. سندها را دادم و سریع از آنجا بیرون آمدم. همان موقع بود که با همسایه علی درگیر شدم. پریشب را تا صبح در خانه بیدار نشستم، دیشب هم به یک هتل رفتم. نمیدانستم چه بلایی سر علی آمده اما همینکه تلفنش را جواب نمیداد، مشکوک بود. راستش یک سر هم تا دم خانهاش رفتم اما وقتی دیدم همه چیز عادی است خیالم کمی راحت شد، تصمیم داشتم اگر تا امشب هم خبری از او نشد به پلیس خبر بدهم.
هانی خیلی مبهم حرف میزد، انگار داستان یکی از فیلمهای آلفرد هیچکاک را تعریف میکند. شهاب میخواست دقیقا بداند منظور او از سندها چیست. تازه فهمیدن این موضوع هم کافی نبود و سوالات زیاد دیگری هم وجود داشت مثلا چرا هانی اول کار خودش را به بیخبری زده بود. مهندس قبل از اینکه جواب بدهد یک لیوان آب خواست. ستوان دستبندش را هم باز کرد البته خودش نزدیک در نشست تا اوضاع را کاملا تحت کنترل داشته باشد او هم از داستان هانی زیاد سردرنیاورده اما یک نکته دستگیرش شده بود. همسایه علی حدود ساعت 7 بعدازظهر با هانی درگیر شده و در واقع مهندس آن ساعت محل قتل را ترک کرده در حالی که به گفته همسایه دیوار به دیوار سر و صدای دعوا ساعت 10 شب بلند شده بود.
هانی این بار کمی موضوع را بیشتر باز کرد. داستانش شبیه به سریالهای جاسوسی دوران جنگ سرد بود، اما میتوانست واقعی باشد.
علیرضا رحیمینژاد