سارق منطقه روچستر

کمیسر اندی فاولر تازه 8 صبح چهارم ژوئن به دفتر کارش رسیده بود که از مرکز پلیس به او اطلاع داده شد سرقتی در منطقه روچستر رخ داده است و سارقان به منزل خانم دایاناروت دستبرد زده‌اند. سارقان به منزل وی وارد شده و صندوق جواهرات را به سرقت برده‌اند.
کد خبر: ۳۸۱۱۷۹

کمیسر آماده شد و پس از چند دقیقه به طرف منطقه روچستر حرکت کرد. در آن ساعت روز، خیابان‌ها پررفت و آمد بودند. باران که از شب قبل شروع به بارش کرده بود، هنوز ادامه داشت. خیابان 24 در منطقه روچستر در غربی‌ترین منطقه شهر و در حاشیه جنگل قرار داشت. ساعتی گذشت تا کمیسر خود را به منطقه رساند. این منطقه یک منطقه اعیان‌نشین بود و خانه‌ها به صورت ویلایی و بسیار بزرگ ساخته شده بودند. اهالی این منطقه اکثرا از افراد بانفوذ و پولدار شهر محسوب می‌شدند.

ویلای بزرگ خانم دایاناروت در خیابان 24 قرار داشت. یک ویلای بسیار زیبا که دورتادور آن را درختان و گل‌های زیبا احاطه کرده بودند. در مقابل ویلا، خودروی پلیس توقف کرده و ماموران اطراف ویلا به جستجو پرداخته بودند.

کمیسر اندی فاولر پس از پارک خودروی خود، نظری به اطراف انداخت و با راهنمایی ماموری که مقابل در ایستاده بود، وارد حیاط بزرگ ساختمان شد و پس از عبور از حیاط به داخل ساختمان رفت.

در داخل ساختمان، مبلمان و اشیای باارزش نظر هر تازه‌واردی را به خود جلب می‌کرد. کمیسر یک لحظه بهت‌زده به لوازم زیبای داخل سالن خیره شد و در عین حال هیچ اثری از بهم‌ریختگی و بی‌نظمی در سالن مشاهده نکرد.

در قسمت شرقی سالن، راه‌پله‌ای زیبا دیده می‌شد که به طبقه دوم راه داشت. کمیسر بدقت سالن را از نظر گذراند و سپس به سمت طبقه دوم، جایی که سرقت در یکی از اتاق ‌خواب‌ها اتفاق افتاده بود، رفت.

سروان جان کاک، مامور کلانتری منطقه که داخل یکی از اتاق ‌خواب‌ها مشغول بررسی بود، با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احترام نظامی گزارش داد:

ساعت 7 صبح بود که به کلانتری اطلاع داده شد صندوق محتوی جواهرات خانم روت به سرقت رفته است. با گزارش این خبر، ما در محل حاضر و متوجه شدیم سارق با شگرد خاصی بدون به جا گذاشتن ردی از خود، وارد اتاق خواب خانم روت شده و در غیبت ایشان، صندوق جواهرات را به سرقت برده و گریخته است.

وی افزود: گزارش این سرقت را خود خانم روت به اطلاع ما رساند. وی در حالی که بشدت ناراحت و پریشان بود، تکرار می‌کرد کمکم کنید، جواهراتم به سرقت رفته است.

سروان کاک یادآور شد: در تحقیقات اولیه که انجام شد، به نظر می‌رسد سرقت داخلی بوده و توسط فرد یا افرادی انجام شده که کاملا با وضعیت خانه آشنایی داشتند. آن‌طور که ما تخمین زدیم، جواهرات خانم روت حدود 100 هزار دلار ارزش داشته. ماموران تشخیص هویت در حال بررسی و انگشت‌نگاری از صحنه سرقت هستند. در منزل خانم روت بجز وی 2 نفر به عنوان باغبان و مستخدم مشغول به کار هستند و علاوه بر آنها، پسرش آرتور و عروسش ماریا نیز مدتی است در این خانه سکونت دارند، البته به عنوان مهمان.

کمیسر از ارائه گزارش سروان تشکر کرد و سپس وارد اتاق خواب، جایی که سرقت در آن رخ داده بود، شد. اتاق خواب بزرگ بود و کف آن را موکت سفیدرنگی پوشانده بود. یک تختخواب،‌ میز آرایش قیمتی، یک صندلی قدیمی کنده‌کاری شده و مقداری وسایل تزئینی، وسایلی بودند که در اتاق خواب قرار داشتند. در گوشه اتاق در کنار آباژور، یک کمد چوبی دیواری وجود داشت که وقتی کمیسر آن را بازرسی کرد، متوجه شد که قفل آن شکسته و خرده‌های چوب روی کف موکت ریخته شده است. به غیر از اینها چیز دیگری به چشم نمی‌خورد. پنجره اتاق نیز رو به تراس بزرگی باز می‌شد که این تراس دورتادور ساختمان را می‌گرفت.

کمیسر قدم به داخل تراس گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت. فاصله تراس تا سطح زمین که البته باغچه بود، زیاد بود. تمام پنجره‌های ساختمان بخصوص طبقه اول با میله‌های فولادی محصور بود. ویلا تقریبا وسط چمنزار وسیعی قرار داشت. چشم‌انداز زیبایی شامل درختان جنگل مقابل ویلا قرار داشت. کمیسر پس از وارسی محل سرقت به طبقه پایین برگشت و به سراغ خانم دایاناروت رفت. وی گوشه سالن روی مبل نشسته بود و قهوه می‌نوشید. زن میانسال که لباس گرانقیمتی به تن داشت، با دیدن کمیسر بلند شد و به آرامی سلام کرد و گفت: امروز صبح حدود ساعت 7 صبح بعد از این که از پیاده‌روی صبحگاهی برگشتم،‌ دیدم وضع اتاقم عادی نیست. در کمد باز بود.وقتی خوب گشتم، متوجه شدم صندوق جواهراتم نیست. بچه‌ها و مستخدم را خبر کردم، بعد هم موضوع را به کلانتری اطلاع دادم.

خانم روت افزود: همیشه تا ساعت 8 صبح پیاده‌روی می‌کردم، اما امروز چون بارندگی بود، زودتر برگشتم و متوجه سرقت شدم.

کمیسر از وی پرسید: شما چرا این همه جواهرات را در منزل نگهداری می‌کردید؟

وی جواب داد: به خاطر این که فردا عروسی دختر خواهرم است، جواهرات را از بانک تحویل گرفتم.

کمیسر سوال کرد: یعنی از تمام جواهراتتان در عروسی استفاده می‌کردید؟

خانم روت جواب داد: عروسی خواهرزاده‌ام یک عروسی اشرافی است و چند روز طول می‌کشد. می‌خواستم هر روز یک مدل از آنها را استفاده کنم.

کمیسر از وی پرسید: در اتاق خواب شما همیشه باز است؟

خانم روت بدون تعمق جواب داد: کلیدش را همیشه بالای در می‌گذارم. از طرفی با وجود اعضای خانواده در خانه، دلیلی برای قفل کردن در وجود ندارد.

ـ کلید کمد چه؟

ـ البته در کمد را شکسته‌اند، اما قفل آن خراب بود و اگر مرد قدرتمندی آن را می‌کشید، باز می‌شد. یکی دو بار برای باز کردن آن از پسرم یا جورج، باغبان خانه کمک خواستم.

کمیسر پرسید: غیر از شما چه کسانی در اینجا سکونت دارند؟

خانم روت جواب داد: پسرم آرتور و عروسم ماریا که یک هفته‌ای است برای مهمانی نزد من آمده‌اند و البته فردا اینجا را ترک می‌کنند.

ـ شما به کسی هم مظنون هستید؟

ـ عروسم ماریا می‌گوید جورج را چند بار جلوی اتاق خوابم دیده است، اما من بعید می‌دانم او دست به این کار بزند، چراکه سال‌هاست برای من و در این خانه صادقانه کار می‌کند.

کمیسر چند سوال دیگر از خانم روت کرد، آنگاه به سراغ جورج، باغبان ویلا که هیکلی تنومند، اما صورتی معصوم داشت، رفت. او که چکمه‌های بزرگ گل‌آلود به پا داشت، به کمیسر گفت:

از صبح خیلی زود در محوطه حیاط مشغول کار در باغچه و شکستن هیزم بودم و حتی خانم روت را موقع رفتن به پیاده‌روی دیدم و مطمئن هستم که هیچ غریبه‌ای وارد ساختمان نشده است.

وی افزود: امروز صبح اصلا وارد ساختمان نشدم و تمام مدت در محوطه حیاط بودم.

کمیسر پس از چند دقیقه بازجویی از جورج باغبان به سراغ کتی، مستخدمه خانه رفت و از وی بازجویی کرد. کتی در حالی که صدایش می‌لرزید، به کمیسر گفت: طبق معمول صبح زود رفتم شیر گرفتم. وقتی برگشتم، مادام ماریا، عروس خانم روت به من گفت امروز نان تازه بخرم. منم بیرون رفتم و وقتی برگشتم صدای نوار موسیقی بلندی از اتاق مادام می‌آمد؛ به طوری که هرچه صدا کردم، صدایم را نشنید و چون اجازه نداشتم به طبقه بالا بروم، در آشپزخانه مشغول کار شدم، البته این را هم بگویم که پسر خانم روت از صبح خیلی زود در مقابل تراس مشغول ورزش بود.

کمیسر از او تشکر کرد و سپس سراغ آرتور و همسرش ماریا رفت. آرتور که بشدت از این حادثه ناراحت شده بود، به کمیسر گفت: من و نامزدم ماریا یک هفته‌ای است که نزد مادرم آمدیم؛ البته مدتی بود که با مادرم درگیری داشتم و با او حرف نمی‌زدم، علتش هم مادرم بود. او بی‌نهایت خسیس است و از طرفی مخالف ازدواج من و ماریا بود، اما بالاخره و بر اثر اصرار من، او را پذیرفت. با این حال دائم بهانه می‌گرفت. از این رو ما تصمیم داشتیم فردا اینجا را ترک کنیم.

آرتور افزود: از صبح خیلی زود در تراس مشغول ورزش بودم و متوجه مورد مشکوکی نشدم، اما مطمئنم که سرقت کار یکی از همین گداگشنه‌هاست که مادرم دور خودش جمع کرده و بی‌نهایت به آنها اعتماد دارد.

کمیسر پرسید: منظورت از گداگشنه‌ها چه کسانی هستند؟

آرتور جواب داد: جورج و کتی و افراد دیگری که به بهانه‌های مختلف در خانه کار می‌کنند.

کمیسر پس از این‌که چند سوال دیگر از او کرد، به سراغ ماریا رفت. وی به کمیسر گفت: من از صبح در اتاق خواب با صدای موسیقی ورزش می‌کردم و متوجه مورد خاصی نشدم. البته چند بار این باغبان بی‌تربیت، جورج را می‌گویم که از پایین، چشم به بالا دوخته بود و حتی یک بار او را جلوی اتاق خانم دیدم که تا مرا دید، خودش را پنهان کرد. فکر می‌کنم سرقت هم کار او باشد، البته بعید نیست کتی هم با او همدست باشد.

کمیسر پس از شنیدن اظهارات ماریا و دیگران، آنچه را که اتفاق افتاده بود، یک بار دیگر مرور کرد، آنگاه رو به سروان جان کاک، دستور دستگیری سارق را صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید سارق کیست و کمیسر او را از کجا شناخت؟ کمیسر حداقل 2 دلیل داشت. اگر ماجرا را بدقت بخوانید، حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها