حسن آقا هم یک کلوچه از همان نوع معمول که دو تکه در یک بسته است آورد. گفتم: «نه حسن آقا. از اینها نه. کلوچه بزرگ.» با دست نشان دادم، درست به قاعده کلوچههای فیلم گلنار. حسن آقا مثل من گلنار را ندیده بود و در عوالم کودکی من سیر نمیکرد. در عالم کودکیام نه این اولین بار بود و نه آخرین بار که در دنیای واقعی دنبال چیزی درست معادل تصویرش میگشتم. مثلا همان نانهای بزرگی که در کارتونهای خارجی بود. حجیم با سه، چهار تا خط رویش. چرا نانواییهای ما نانهای ورقهای میپختند؟ چرا هیچجا از آن نانها نداشتند؟ مثال و نمونه برای گفتن زیاد است. این احساس مشترکی است که همه ما به شکلی در کودکی تجربهاش را داریم. شاید یک دلیلش قدرت جادویی تصاویر بود و دلیل دیگرش در دنیای خیالی کودکی، اما این همه ماجرا نیست. یعنی این دیدن و خواستن ادامه دارد. نه به شکل کودکانه و ساده بلکه کمی بزرگتر و جوانتر و پیچیدهتر. دنیای تصاویر هنوز چیزهایی برای دیدن و در نتیجه خواستن عرضه میکند. چیزهایی که گاه در واقعیت نمیشود ردی از آن پیدا کرد و گاهی هم البته میشود، اما امکانی برای به دست آوردنش نیست، اما یک وجه مشخص رشد کردن این است که لابد بتوانیم کمی معقولتر دنیای خیالی و واقعی را از هم جدا کنیم. هر چه باشد ما باید فهمیده باشیم نمیشود در دکان عمو حسن نشانی از آن کلوچهها گرفت یا نمیشود در پارکینگ خانه یک اسب سیاه ـ شبیه همان اسبی که قهرمان فراری سریال تلویزیونی داشت ـ نگهداری کرد. حالا ما مثل شاعر نمیخواهیم خنجری از فولاد بسازیم و بر دیده بزنیم تا هر چه را دیده میبیند دل فریاد نکند، نه با این شدت نه! بلکه میتوانیم کلاهمان را قاضی کنیم و کمی معقولتر به دنیای تصاویر فریبنده نگاه کنیم.